کشورم،کشورِ نوشداروهای بعد از مرگ سهرابها!

وطنم ای شکوه پابرجا                   

در دل التهاب دورانها

کشور روزهای دشوار   

زخمی سربلند بحرانها




چند سال پیش:

صبح زود و هوا خیلی سرد بود.چراغای میون اتوبان زور می زدند تا با اون هوای تاریک و مه آلود زمستونی مبارزه کنند.برای اینکه به سرویس اداره برسم اون موقع صبح زده بودم بیرون.چون خونه مون کنار اتوبانه،به اجبار بایستی چند متری از کنار اتوبان رد بشم.داشتم توی این مسیر می رفتم که یه صدای ترمز شدید به گوشم خورد.سرمو چرخوندم به سمت صدا.دیدم یک نفر به همراه یه نایلون مشکی داره روی هوا چرخ می خوره.بعدشم پرتاب شد میون گاردریلای وسط اتوبان.ماشینه هم به جزء همون ترمز لحظه ای،کار دیگه ای نکرد و گازشو گرفت و در رفت.شوکّه شده بودم.دست و پام می لرزید.

دو سه نفر دیگه که از روبروی من می اومدند و فقط صدا رو شنیده بودند و هیچی ندیده بودند از من پرسیدن صدای ترمز واسه ی چی بود. بهشون گفتم چی شده و جایی که اون بنده خدا پرتاب شده بود رو نشونشون دادم.بدو بدو رفتند تا از داخل گاردیل،اون رو نجات بدن.من که لت و پار شدن اون بنده خدا رو دیده بودم،جرات نکردم به همراه اونا برم.از دور تماشاشون می کردم.عمق فاجعه به حدّی بود که اونا همین که چشاشون به جسد افتاد سرشون رو برگردوندند و نتونستند جلوتر برن.من برای اینکه اختلال اضطرابم عود نکنه و به خاطر اینکه دیرم نشه،لرزون لرزون و خُرد و داغون از اونجا رفتم.ظهر که برگشتم تا از همون مسیر برگردم خونه.کفش هاشو وسط گاردریل دیدم که با فاصله ای دو سه متری از هم افتاده بودند.از شکل اون کفشا و اون نایلون مشکی که صبح دیده بودم و دیگه پیداش نبود،شکّ نکردم که اون بنده خدا یک کارگر زحمتکش بوده که داشته کلّه ی صبحی می رفته دنبال یه لقمه ی نون.شاید باورتون نشه از ظهر همان روز شروع کردند به نصب یک نرده ی بلند در بین گاردریل ها.نرده ای که دیگه کسی نتونه از روش رد بشه.

می دونید برای چی اون می خواست از وسط اتوبان رد بشه؟برای اینکه تا اون روز،توی اون حوالی،هیچ پل عابری برای عبور از روی اتوبان وجود نداشت و اون بنده ی خدا برای اینکه بتونه بره اونور اتوبان،کم کمش باید چند صدمتر راه می رفت تا برسه به یه زیرگذر و دوباره چندصد متر برگرده عقب تا برسه به همون جایی که می خواسته بره.تازه این زیرگذره هم هیچ چراغی نداره.یعنی ماهی یه بار سه تار لامپ می ذارن توش و روی اون لامپام با میلگرد پوشوندند ولی دو روزی نمی گذره که لامپارو هر جوری شده می شکونند تا بتونند از فضای تاریک اونجا نهایت استفاده رو ببرن.اونجا شبا نون دونی خفت گیرا و روزا توالت عمومی(!)مردم و راننده هاست.

اون کارگر نگون بخت ترسیده از اون زیرگذر رد بشه.شما بودید چه کار می کردید؟بعد از اون واقعه،اول برای جلوگیری از عبور و مرور مردم از اتوبان،نرده کشیدند و بعدشم یه پل عابر پیاده ی زنگ زده و بدون پلّه برقی و سقف رو نصب کردند.اینقدر پله هاش بلنده که هر وقت از روش رد می شم دو تا لیچار بار سازندش می کنم و اون کسی که دستور داده اون رو اونجا نصب کنند.بلا نسبت شما به درد رد شدن گاو و گوسفند هم نمی خوره چه برسه به درد آدمیزاد.

توی این کشور تا اتفاقی نیفته،کسی به فکر حداقل های جلوگیری از تکرار اون اتفاق هم نمی افته!

و باز هم چند سال پیش:

یک مدرسه در محلّه مون ساختند.هی مردم رفتند به شهرداری گفتند که تو رو خدا بیایید جلوی این مدرسه یه دست انداز بذارید تا ماشینا مجبور بشن سرعتشون رو کم کنند.هیچ کس نیومد.تا اینکه یه روز ماشینی از روی بچه ی مردم ردّ شد.فرداش اومدند به جای یه دست انداز، سه تا دست انداز گذاشتند.حالا تقریباً(تقریباً برای اینکه بعضی از ماشینا به دست انداز که می رسن،به جای کم کردن سرعت ،سرعتشون رو بیشتر می کنند که سریعتر از شرّ دست اندازا خلاص بشن!)جون بچه های مردم در امونه ولی پدر جلوبندی ماشینایی که توی محلّه مون تردد می کنن دراومده.در عوض جلوبندی سازی یکی از مشاغل پردرآمد محلّه مون شده!



کمتر از چهل و هشت ساعت پیش:

متاسفانه دوباره زمین وقتی ما در خواب غفلت به سر می بردیم،دچار تب و لرز شدیدی شد.پناه بر خدا.چه تبی و چه لرزی؟

از قضا امروز صبح دوست کُردم پس از مدتها از کرمانشاه بهم زنگ زد.با این ترس که بنده ی خدا زنگ زده که برم برای مراسم کفن و دفن،زنگش رو جواب دادم.گفت رفیق!نباید توی این وضعیت یه احوالی از ما بپرسی.(راس می گفت مشغله های روزگار بی معرفتم کردن.نه تنها اونو بلکه خیلی از دوستامو و حتی خودمم فراموش کردم.)بعد از معذرت خواهی و تعارفای همیشگی،از زلزله پرسیدم و اینکه از بستگانش کسی توی زلزله بوده؟گفت نه خدا رو شکر.بعدشم گفت من دیروز برای کمک رفته بودم و تا شب اونجا بودم.الانم دارم می رم.وضع خیلی بدیه.همه جا تلّ خاک شده.این چیزایی که تلویزیون دارن نشون می دن جاهای خوبشه.باید بیای از نزدیک ببینی تا بفهمی زلزله یعنی چی...؟!

چند صباحی این زلزله مثه تموم زلزله های قبلی،مثه تموم حادثه های قبلی،نقل تلخ و زهرمار محافلمون می شه.افسوس!افسوس که این خاک سرده و ما هم اسیر نسیون و فراموشی.هنوز به ماه و سال نرسیده همه مون یادمون می ره.مثه آب خوردن.

چرا هیچ وقت از خواب غفلت بیدار نمی شیم؟چرا کاری نمی کنیم که این بلایای کاملاَ طبیعی پدر مردم رو در نیارن؟البته این بلایا،برای ژاپنی ها که چند برابر ما زلزله می بینند و قبل از اینکه زلزله ای بشه همه جوره آماده ان،بلایای طبیعیه.خداییش اگر مشابه این زلزله ی اخیر اونجا می اومد آدما به تعداد انگشتای یک دست چیزیشون می شد؟

تا زمانیکه به فکر چاره نباشیم همه ی بلایای طبیعی مثل زلزله و سیل تا ابد برای ما غیر طبیعی اند.

چرا این بلایا باید هر ساله تعداد زیادی از مردم ما را بیچاره کنه؟کی به خودمون میاییم.کی می خواییم یه گام اساسی برداریم.کی می خواییم یه کاری بکنیم که دو زار بیرزه.کی می خواهیم یه کاری بکنیم کارستون.

چرا ما که مدعی تمدن چندین و چند هزار ساله هستیم به اندازه ی کشورهای بی تمدن دنیا برای جلوگیری از مرگ و میر مردممون در برابر این حوادث،کاری نمی کنیم؟!

کی می خواییم به جای تشکیل ده بیست تا کمیته ی حل بحران،یه کمیته ی درست و حسابی برای پیشگیری و آمادگی در برابر بحران تشکیل بدیم؟!

مگه ما مدعی این نیستیم که یکی از پر منابع ترین و ثروتمندترین کشورهای دنیا هستیم.چرا کمی از این منابع و ثروت خرج ایمن سازی کشورمون در برابر این حوادث نمی شه؟

نمی شه این وامهای مثلاً بلاعوضی که بعد از زلزله به زلزله زده ها می دیم که حتی لای دندون غول بدبختی هاشونم گیر نمی کنه رو به صورت وام های عوض دار قبل از وقوع زلزله برای تحکیم و بازسازی خونه هاشون بدیم؟

ای کاش روز برسه که به جای عزای عمومی بعد از این بلایا یه جشن عمومی برای آماده شدن در برابر اونا بگیریم؟!

مگه ما نمی دونیم که کشورمون جزء ده کشور اول دنیاست توی آمار سیل و زلزله؟

راستی چرا تو هر چی بدبختیه کشور ما جزء ده تای اوله،آخه مگه ما چند هزار سال تمدن نداریم؟!

زمین‌لرزهٔ احتمالی تهران: حدود ۸ میلیون نفر از جمعیت تهران در ناحیه بسیار خطرناک قرار دارند.بدترین و ناایمن ترین و سرسری ترین خونه ها روی گسلا ساخته شدن.تموم پیش بینی ها می گن که زلزله در چند قدمی تهران و کرجه و دیر و زود تهران و کرج هم دچار زلزله می شن.

یه تحقیق زمین‌شناسی پیش‌بینی می‌کنه که زلزله‌ای با بزرگی ۷ ریشتر در تهران ۶۴۰.۰۰۰ مسکن را از مجموع ۱،۱۰۰،۰۰۰ مسکن ویران کرده و علاوه بر این بیش از یه میلیون و نیم از جمعیت تهران رو کشته و حدود چهار میلیون و سیصد هزار نفر رو زخمی می کنه.
یادتونه چند روز طول کشید تا فقط و فقط آوار ساختمون پلاسکو رو جمع کنیم و اجسادو از زیرش بیاریم بیرون؟

چرا هیچ کس به فکر نیست؟تا کی می خواییم خودمون رو به خواب بزنیم؟

بیداری خرج داره!به خدا این خواب غفلتی که رفتیم،خرجش خیلی بیشتره.از ما گفتن و از شما نشنفتن!

کشور ما کشور نوشداروهای بعد از مرگ سهرابهاست!
چرا دست روی دست می ذاریم و هر از گاهی هم که دستامون رو از روی هم برداریم وقتیه که مجبوریم سهرابهامون رو دو دستی توی گور بذاریم؟!

و حسین پناهی چه زیبا گفته که:

ما،ماهی هایی هستیم که سزاوار ماهیتابه ایم،چرا که شناکردن را بعد از غرق شدن یاد گرفته ایم.