
گفتند این کتابها را سروش صحت معرفی کرده است. برای اینکه سروش صحت و آن ذهن شاد و شنگول و عجیب و غریبش که در کارهایش بیرون میزند را دوست دارم، کنجکاو شدم که کدام کتابها را معرفی کرده است. بیگانه از آلبرکامو، اتحادیه ابلهان از جان کندی، زندگی پیش رو از رومن گاری، جزء از کل از استیو تولتز، لبه تیغ از ویلیام سامرست موآم، زوربای یونانی از نیکوس کازانتزاکیس و با آخرین نفسهایم از لوئیس بونوئل. به جز دو کتاب لبه تیغ و با آخرین نفسهایم، کتابهای دیگر را خوانده یا شنیده بودم و با محتوای آنها به خوبی آشنا بودم.
گفتم بروم کتاب لبه تیغ را اگر نسخهی صوتی دارد بشنوم. نسخهی صوتی داشت ولی چون صدای مهبد قناعتپیشه بود و تصورم این است که این صدا بیشتر به درد اجرا در همان رادیو میخورد تا به درد جاهای دیگر، بیخیال گوش دادن به فایل صوتی این کتاب شدم. آخر چه کسی حاضر است چهارده ساعت بنشیند پای صدای قناعتپیشه؟ عجبا که در فیلیمو هم از هر دو فیلم و سریال خارجی، دوبلهی شخصیت اصلی یک فیلم یا سریال را به او دادهاند! امان از پول و پارتی و شهرت الکی و یکهویی!
باری فقط من ماندم و کتاب با آخرین نفسهایم از لوئیس بونوئل. از او چند فیلم دیده بودم ولی بیشتر از همه فیلم سگ اندلسیاش که بر اساس ترکیب رویایی از خودش و رویایی از سالوادور دالی ساخته بود و پول ساختش را مادرش داده بود میشناختم و میدانستم که شهرتش از این فیلم سورئال شروع شده است. کمی دربارهی کتاب تحقیق کردم. در جایی خواندم: «کتاب با آخرین نفسهایم به عنوان یکی از بهترین کتابهای لوئیس بونوئل به شمار میرود. در این اثر، خاطرات توام با طنز، شک و تحقیر بونوئل به زندگی و محبتش به انسان تکان دهنده است.» با خودم گفتم: «بهبه! عجب کتابی! دستانداز دیگر چه میخواهی؟!»
به سایت طاقچه رفتم تا ببینم یک آدم حسابی با صدای خوب کتاب را خوانده است یا خیر. دیدم کتاب را سه نفر به صورت اشتراکی روایت کردهاند. هوتن شاطریپور، فرهاد اتقیایی و شهرهی روحی. صدای هر سه را به خوبی میشناختم. با صدای هر سه بارها کتابهای مختلفی را شنیده بودم. گفتم از این بهتر نمیشود. شروع کردم به شنیدن کتاب.
خواهر بدندیده! (تکیهکلام مادربزرگ مرحومم!) کتاب هنوز شروع نشده به جاهایی رسید که خداخدا میکردم همسرم بیدار نباشد و نشنود. وگرنه بعد از بیست سال زندگی مشترک، نظرش کلاً دربارهی شخصیت من عوض میشد! تازه فکر کنم کتاب با سانسور اساسی ترجمه یا روایت شده بود ولی همینی هم که مانده بود پر بود از خاطرات مگوی لوئیس بونوئل.
چند صفحه از کتاب فقط در وصف مشروباتی بود که آقای بونوئل با نوشیدن آنها عشق و حال میکرد. نمیدانم ترکیب فلان برند مشروب با مقداری از فلان و فلان، لذّت و حظّی دارد که نگو و نپرس. من که همسنوسال لاکپُشتها شدهام و تا الان دهان به نجسی نزدهام داشتم ترغیب میشدم بروم لبی تر کنم تا ببینم این لامصب چیست که بونوئل این قدر در وصفش مطلب نوشته است، حالا وای به حال یک نوجوان یا جوان بیپروا و ماجراجو که دوست دارد همهچیز را آزمایش کند. خاصه هر چیزی که میگویند لذّتی در آن نهفته است! اینها که چیزی نیست! در وصف سیگارهای خوبی هم که کشیده بود کلی توضیح میدهد. و دربارهی فاحشهخانههایی هم که رفته بود دقیق نوشته است.
تنها نقطهی نمیدانم مثبت یا منفی کتاب این است که بونوئل از خیلی از هنرمندان، مثل چارلی چاپلین، نام میبرد و از رابطهی گاهوبیگاهش با آنها مینویسد. همین روایتها، همانطور که تصویر ذهنی شما را نسبت به خودِ بونوئل تغییر میدهد، نگاهتان به بعضی از هنرمندان معروف و کمترمعروف دیگر را هم عوض میکند.
از این تجربهی عجیب فهمیدم علاقه داشتن به یک معرفیکننده، دلیل کافی برای انتخاب هر کتابی که پیشنهاد میکند نیست و معرفیکننده حتی اگر سروش صحت کتابخوان و دوستداشتنی هم باشد، الزاماً همهی کتابهای مناسب برای من را معرفی نمیکند.

پ.ن:
جالب آنکه امثال این کتابی که دربارهی آن نوشتم، بدون هیچ ردهبندی سنی خاصی در دسترس عموم هستند. بینوا آن بنده خدایی که دلش خوشش فرزندش از سایت طاقچه کتاب میخواند و دیگر به راه بد کشانده نخواهد شد!