خاطره بازی!(قسمت اوّل:اولین و آخرین دیکته شبی که گفتم!)

خدا رحمت کنه دکتر افشین یداللهی رو چه ترانه زیبایی سروده بود:هرچی آرزوی خوبه مال تو،هر چی خاطره داری مال من...
خدا رحمت کنه دکتر افشین یداللهی رو چه ترانه زیبایی سروده بود:هرچی آرزوی خوبه مال تو،هر چی خاطره داری مال من...

هر کسی برای خودش خاطرات تلخ و شیرینی دارد.برخی از این خاطره ها به او می چسبند و او را تا روزی که زنده است رها نمی کنند.قصد دارم به صورت سریالی و در چند قسمت تعدادی از خاطراتم را در ویرگول بنویسم.بسته به اندازه خاطره ها،در هر قسمت یک یا چند خاطره را که چاشنی طنز دارند را می نویسم.و نکته مهم اینکه این خاطرات صد درصد واقعی اند.

خاطره اول:اولین و آخرین دیکته شبی که گفتم!

قضیه مربوط می شه به حدود ده سال پیش و زمانی که پسرم اول ابتدایی بود و زحمت دیکته شب گفتن به او را همسرم می کشید.یک شب که سرش در آشپزخانه گرم بود، بنده تریپ معرفت برداشتم و بانگ برآوردم که من امشب دیکته می گویم.تقریباً همه حروف الفبا را خوانده بود و این دست من را برای گفتن یک دیکته شب همه جانبه باز می گذاشت.برای همین تصمیم گرفتم همین جوری چند تا کلمه الکی رو سر هم نکنم و اسمش رو بذارم دیکته شب و یک دیکته ای بگویم که پر از نکات تربیتی باشد.گفتم بنویس و او هم نوشت.

بخشی از دیکته که حاشیه ساز شد این بود.«تریاک،کراک،حشیش،کوکائین موادّ مخدّر هستند و چون موادّ مخدّر خیلی بد و خطرناک هستند ما باید از نزدیک شدن به آنها به شدّت پرهیز کنیم!» پسرم حتی نپرسید اینهایی که داری می گی خطرناک اند چی هستند.

همان شب تلویزیون داشت اخبار می گفت و پسرم که عرصه را کاملاً باز دید،وقتی اسامی «جرج بوش» و «ایهود باراک» را شنید گفت بابا اسم بوش و باراک رو هم بگو بنویسم.و من خیلی با تعصّب و با غیرت گفتم:«نه!نه!با نوشتن اسم اینها نمی خواد دفترت رو کثیف کنی.»

فردای آن روز وقتی از سر کار برگشتم.هنوز لباسم رو عوض نکرده بودم همسرم گفت:«فقط من یک دیشب رو به بچه دیکته نگفتم؟ببین چه دسته گلی به آب دادی؟!»من هم با تعجب و با چهره حق به جانب گفتم:«مگه چی شده؟»گفت:«از مدرسه زنگ زدند گفتند خودتون رو سریع برسونید.وقتی ترسون و لرزون رفتم مدرسه،معلّمشون گفت اول به سنّ و سال بچه تون نگاه کنید بعدش بهش دیکته بگید،این کلمه ها چیه توی دیکته شب بچه تون...؟!»

پسرم که شستش به اندازه سنّ و سالش،از ماجرا باخبر شده بود.اومد پیش من و گفت بابا دیدی چه شانسی آوردم؟با تعجب پرسیدم چه شانسی آوردی؟گفت:«بابا شانس آوردم اسم بوش و باراک رو ننوشتم!»

[email protected]



اگر دلتون خواست به مطلب طنز و نطنز قبلی حقیر هم سری بزنید:

https://virgool.io/@J-M-S/men-are-from-frying-pan-women-are-from-bowl-ewrbxdikxcou