در وادی تخیّلات!(قسمت اول:چندصدایی)

کمتر کسی صدای خود را دوست دارد.مخصوصاً وقتی صدای ضبط شده خود را می شنود.هر چند برخی هندوانه کیلویی سیصدتومان زیر بغلم می گذارند که صدایت دورگه است و به درد رادیو می خورد.ولی من هرگز با صدای خودم حال نکرده ام و نمی کنم.صدایم برایم مسئله شده است.

یک روز از خواب بلند می شوم و می بینم با هر کس که روبرو می شوم،چه مرد و چه زن،با صدایی که تا شب قبل صدای من بوده با من حرف می زنند و من با صدایی که تا شب قبل صدای آنها بوده با آنها حرف می زنم.با همسرم روبرو می شوم.او با صدای من با من حرف می زند و من با صدای او با او حرف می زنم. فرزند خردسالم از خواب بلند می شود،با صدای من با من حرف می زند و من با صدای او با او حرف می زنم. سوار تاکسی می شوم،او با صدای من به من سلام می کند و من با صدای او با او سلام می کنم.و همین جور ماجرا به هر جایی که پا می گذارم ادامه پیدا می یابد.

حنجره من مثل آفتاب پرست که به هر مکانی می رود رنگش به رنگ آن مکان درمی آید،با دیدن هر کس، لحنش را عوض می کند.هیچ کدام از کسانی که من با آنها روبرو می شوم این موضوع را درنمی یابند و متوجه این قضیه نمی شوند.این اتّفاق ها تنها در ذهن من می گذرد.

فقط وقتی تنهام و کس دیگری حضور ندارد،صدای من،همان صدای خودم هست و من مالک صدایم هستم. اگر دو نفر باشیم که تکلیف جابجایی صدایمان روشن است.اگر به محیطی بروم که چند نفر در آنجا حضور دارند،کافی است من به صورت کسی نگاه کنم تا صدای او برای من شود و صدای من برای او.البته در چنین جمعی اگر کسی قصد کند با من حرف بزند،بدون شکّ با صدای من با من صحبت خواهد زد و من نیز با صدای او با او حرف خواهم زد.

از چند صدایی ام خسته شده ام.چرا من به هر کس می رسم،باید صدای خودم را از دست بدهم؟

خیلی دلم برای روزهایی که صدایم فقط از دهان خودم در می آمد،تنگ شده است!

خیلی دلم برای روزهایی که هر کس فقط با صدای خودش با من حرف می زد تنگ شده است!

mohsenijalal@yahoo.com