ویرگول
ورودثبت نام
سوفیا مهر
سوفیا مهرجستجوگری در حال جنگیدن برای یافتن خودش
سوفیا مهر
سوفیا مهر
خواندن ۴ دقیقه·۱۳ روز پیش

طنابی از چربی و گوشت

یک پشه روی میز حرکت میکند. مینشیند یک گوشه و باز بلند میشود چرخی میزند و روی جامدادی مینشیند. سخت در تلاشم یک جایی که اندازه کف دستم جا باز باشد، روی میز گیرش بیاندازم و بکوبم روی او. چندان هم تند حرکت نمیکند اما من نمیتوانم آن لحظه طلایی را بدست بیاورم. کتاب هاو چند دسته برگه گوشه ی میز هستند. این حجم کتاب را باید بخوانم. امتحانات حضوری شده است. مدام چیزی درونم میجوشد و هی دور میزند. در گلویم جای یک بغض ورم کرده را حس میکنم.‌ بغض یک طناب میکشد تو برسد به شکمم. همه این مسیر را زهر می پاشند. نفس هام اغلب کوتاه است و با هر نفس بلند ، انگار که آه میکشم. کتابی جلویم باز است. فصل سوم‌. احساس، ادراک، شناخت. اهداف آموزشی را نوشته.‌یک نگاه گذرا می اندازم. به جای جمله ها کلمه ها در قلاب نگاهم گیر میکنند. جمله ها را نمیتوانم منسجم بخوانم. درکی از آنها ندارم. انگار بسته های کلمه در هوا پخش می شوند و جایی که نمیدانم کجاست می نشینند. روی مغزم که نیست.

دو صندلی جوبی دسته دار، از آنها که دانشگاهها آدم را مجبور میکنند رویش بنشینیم، رو به روی هم قرار داده اند. داوطلب شدم تا به عنوان دزمانجو بنشینم و از یک دردی بگویم که تروما نباشد. کوچک باشد و بتوان در عرض نیم‌ساعت روی آن تمرکز کرد و به آن خاطره رفت. همکلاسی ها یکی یکی آمدند و نشستد در اطراف ما. صندلی سوم درست سمت راست من بود.درمانگر اشراف داشت روی دو صندلی رو به روی هم .

خب بهم بگو چرا اینجا اومدی ؟

من از قهر کردن آدم ها بهم میریزم.

اوهوم میفهمم باید سخت باشه برام بگو.

از چی بگم.

از هرجا که میخوای.

من فکر میکنم این ترس من برمیگردد به یک روز خاص.

اوهوم من اینجام که بشنوم.

یک عصری بود. من و برادرم از جایی که نمیدانم کجا بود برگشتیم خانه. در زدیم. مادرم باز نکرد که بعید بود. چندین بار در زدیم. یادم است برادرم که شاید دو یا سه ساله بود با پا میزد به در که باز کنند. خانه خالی بود. تهی بود . خالی خالی. شب نزدیک بود و باز هم تاریک میماند خانه. دستهام میلرزید. از در کناری همسایه بیرون آمد. گفت شما اینجا چکار میکنید مامانتون با مامان جونتون رفت بیمارستان. خودم میدانستم‌. لازم نبود او بگوید. به مادرم اصرار کرده بودم‌که خاله این بار به جای او برود بیمارستان. گفت خاله دو تا بچه دارد که کوچک اند. اما بچه بزرگترش فقط دو سال از من کوچکتر بود. آنها میتوانستند بروند خانه مادربزرگش. مادرم توجهی نکرد.میدانستم. همیشه میدانستم به حرف های من توجهی نمیکند. حتما با مادرش میرود.حالا که فکر میکنم میبینم برایش همیشه مهم بود دختر بهتر باشد. مامانجون به همه بگوید که من آن دختر خوبی بودم که زحمت مادرم را کشیدم. ته دلم از مامانجون متنفر بودم. حالا مادرم ما رو رها کرده بود و رفته بود. نفسم بالا نمی آید همین الان هم ترسیده ام از جای خالی اش. چرا حرفی نزد. چرا گولم زد چرا این فضای خالی و تهی را توی قلبم گذاشت.

دستهام میلرزند. نفسم کوتاه است. طناب دور شکمم میپیچد گاهی بالاتر می آید گاهی پایین تر میرود. پاهایم بی حس اند. انگار دست ها و پاهایم هرکدام جایی افتاده اند. باید جمع شان کنم. چرا نمیتوانم یکی باشم. چندین بار روی من است‌. چرا نمیتوانم دست ها و پاهایم را مال خودم کنم. نفس هام عمیق که می شوند حرف میزنند. این موقعیت را نمیتوانم منسجم کنم. خودم را فکرهام را دست ها و پاها و نفس هام را نمیتوانم بچینم کنار هم. چسب بزنم بلکه از دستم رها نشوند. باید کاری کنم. باید حرکتی کنم. اما هر کاری باز هم من را به اینجا برمیگرداند. به این بدن تکه تکه شده. خالی شده. میدانم فکرهام مال من‌نیستند. میدانم اینها کار مغزم است کاز مغز لعنتی که مدام‌من را تکان میدهد. تکان های سخت. تکان های هشت ریشتری. من را میلرزاند و بدن من مجسمه ای است که از ارتفاع میافتد. نمیتوانم جلویش را بگیرم .نمیتوانم.

یک فصل سریال را از صبح تمام کردم. قسمت به قسمت دیدم. خیلی قسمت ها را جلو زدم حوصله افاده های انگلیسی را ندارم.حوصله این حرف ها و کلمات اضافه را ندارم. میخوام برسند به بوسه ها. بهم رسیدن شان وقتی قلبم‌را میلرراند.لحظات شیرینی است که دوک به خاطر این معلم سرخانه دخترهایش تصمیم میگیرد کاری کند خلاف همه سالهای گذشته اش. کاری که برق می اندازد در چشم های دخترک فقیر قصه.

پشه را له کردم. جنازه اش را از میز پرت کردم پایین. آهنگی را برای هزارمین بار گوش میدهم. آهنگ تنی دارد مثل بالا و پایین رفتن موج های آب. گاهی صدای خواننده اوج میگیرد و باز پایین می آید. کاش بتوانم یک ساعت چیزی بخوانم.

در قلاب نگاهم می ا

فضای خالی
۰
۰
سوفیا مهر
سوفیا مهر
جستجوگری در حال جنگیدن برای یافتن خودش
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید