سفر، تمام ژانرها را به هم پیوند میدهد.
بررسی برای درک بهتر و روایت داستانها همراه ما باشید..

وقتی صحبت از مقالات ANTS میشود، دوست دارم یک «تم» داشته باشم. گاهی این تم یک ژانر است، مثل سریالهای فانتزی شهری یا فیلمهای ترسناک. گاهی هم دوست دارم به پیام اثر فکر کنم یا ببینم آثار یک نویسنده واحد چگونه با هم مقایسه میشوند.
امروز، تم من ظاهراً این بود: «داستانهایی که در آنها قهرمان داستان برای رسیدن به ماجراجویی باید سفر کند، اما در غیر این صورت شباهت چندانی به هم ندارند.» بهطور عجیبی خاص است، اما خب، همین است که هست. آیا برنده ما اثر فانتزی حماسی کلاسیکی خواهد بود که در آن خدایان دردسرشان بیش از ارزششان است؟ یا تأملی عمیق بر جنگ در سنگرها؟ و یا داستانی پرهیجان از موتورسیکلتهای جادویی در دوران پساآخرالزمانی؟
من در این مورد تصمیم نمیگیرم، بنابراین باید ادامه مطلب را بخوانید تا متوجه شوید. صبر کنید، من تصمیم میگیرم. کل کار من همین است. با این حال، احتمالاً باید ادامه مطلب را بخوانید.
هشدار اسپویلر: جزئیات مهم داستانی، تا پایانِ هر کتاب، ذکر شده است.

هانا کانر امروز چه چیزی برای عرضه داری؟ اوه، متوجه شدم؛ دنیایی که در آن خدایان با باورها قدرت میگیرند و بنابراین عامل بسیاری از درگیریها هستند، چرا که پیروان خود را به خشونت علیه یکدیگر تشویق میکنند. و در گذشتهای نهچندان دور، اوضاع چنان وخیم شد که پادشاهی میدرن اکثر خدایان را در قلمرو خود نابود کرد و عبادت را -به جز در شرایطی خاص- ممنوع ساخت؟
باید بگویم کنجکاو شدم.
ما گروه کوچکی از شخصیتهای اصلی داریم که بهخوبی پردازش شدهاند، اگر نگوییم عالی. کیسن یک خداکش همنام با عنوان کتاب است؛ نوعی نابودگر ماوراءالطبیعه که وقتی روح محلی جنگل شروع به طلب قربانی انسانی میکند، فراخوانده میشود. او شباهتهای زیادی به گرالت از ریویا (با لقب گرگ سفید هم شناخته میشود که شخصیت اصلی کتاب ویچر است.) دارد، چرا که هر دو شکارچیان هیولای زخمخورده و شمشیرزنی هستند که بیش از حد دیدهاند و در ارتباط با دیگران چندان مهارت ندارند.
کیسن تندخو است و گاهی بیرحم به نظر میرسد، اما از حدِ ستمگری عبور نمیکند. برای خوانندگانی که شخصیتهای خشن و سرکش را دوست دارند، کیسن عالی است. برای کسانی که اینطور نیستند، او همچنان به خاطر سبک زندگی دشوارش و فداکاریهایی که برای کمک به دیگران انجام میدهد، ترحمبرانگیز است.
در همین حال، اِلو یک کهنالگوی «پالادین» (شوالیه مقدس)ِ درستکار است که در تضاد با کیسن قرار میگیرد. آنها یک گفتوگوی کلاسیکِ «آیا باید درباره دیگران بهترین یا بدترین فرض را داشت» دارند که در آن هر دو نکات منطقیای را مطرح میکنند. بهعلاوه، اِلو در سالهایی که از شوالیه بودن دست کشیده، یاد گرفته است که شیرینی بپزد که این موضوع یک امتیاز مثبت به رتبه «همسرِ ایدهآل» بودن او اضافه میکند؛ همچنین رابطهای پیچیده با پادشاه دارد که به شخصیتش عمق بیشتری میبخشد. وقتی او و کیسن با هم همراه میشوند، من از این بابت ناراحت نیستم.
اینارا سومین شخصیت اصلی است و درک او کمی دشوارتر است. در ابتدا، به عنوان یک نوجوان اشرافیِ نازپرورده که در اولین ماجراجوییاش است، از او خوشم آمد. از طرز فکر پختهاش درباره سیاست و اینکه چه کسی ممکن است سعی در کشتن او داشته باشد، فرض کردم ۱۵ یا ۱۶ ساله است. اما بعد، دیگر شخصیتها از او به عنوان یک «دختربچه» یاد میکنند که بیشتر به ۷ یا ۸ سالهها میخورد. در نهایت، سن دقیق او ۱۲ سال اعلام میشود. وا ت د ف!
کتاب تعداد زیادی شخصیت فرعی دارد، اما هیچکدام به اندازهای که عقربهِ «وابستگی» را به یک سمت یا سمت دیگر حرکت دهد، توسعه نمییابند. خوشبختانه، کانر وابستگی را به خودِ کشور میدرن هم ایجاد میکند. نابود کردن خدایان ممکن است برای ثبات لازم بوده باشد، اما مردم از هر دو جنبهی «معجزات از دست رفته» و «ایمانِ سوگوار» رنج میبرند. این برای اینکه شما را درگیر آینده پادشاهی کند کافی است، حتی اگر برخی جنبههای تاریخیِ آن کمی مشکوک باشد.
که ما را به فیلِ توی اتاق (مشکل بزرگ نادیده گرفته شده) میرساند: اسکدیچت. او خدای کوچکی است که به اینارا متصل شده و پیدا کردن یک خانه دائمی برای او، بخش مهمی از طرح داستان است. او کوچک و بامزه است و بین اشکال مختلف حیوانات تغییر شکل میدهد. احتمالاً برخی از خوانندگان عاشق او هستند، در حالی که من او را آزاردهنده یافتم. بنابراین وقتی او اینارا را در ذهن خودش حبس میکند چون ترتیبات سفر متفاوتی میخواست، این برای من از خط قرمز گذشت. بعد از آن، امیدوار بودم چیزی او را به عنوان میانوعده بخورد، و وقتی بقیه شخصیتها او را بخشیدند، ناراحتی من فقط بیشتر شد.
کسانی که با این شخصیت بیشتر خو گرفتهاند، احتمالاً مشکل مشابهی نخواهند داشت، اما برای من این یک نقطه ضعف بزرگ بود.
امتیاز: ۷

من در مورد فرضیهی اصلی داستان تا حد زیادی صحبت کردهام. این دنیایی است که در آن خدایان توسط باورهای مشترک انسانی خلق شده و با اعمال قربانی، قدرت میگیرند. خدایان میتوانند بسیار مفید باشند؛ بیماران را شفا دهند و مزارع را پربار کنند. اما آنها به انسانها بیشتر به چشم ابزارهایی یکبارمصرف نگاه میکنند تا انسانهایی واقعی، که این موضوع میتواند نتایج غمانگیزی داشته باشد.
چنین ساختاری بهطور طبیعی به دنیایی با کشمکشهای پیچیده و خاکستریِ اخلاقی منجر میشود. شخصیتها و جناحهای مختلفِ ضدِخدا، بهوضوح استدلال درستی دارند، اما حتی آنها هم بعید است که کمکهای الهی را کاملاً رد کنند. در عین حال، کسانی که از خدایان حمایت میکنند نیز دچار دودستگی هستند. برخی فکر میکنند هر کاری که به نام ایمان انجام شود مجاز است؛ دیگران خواهان مشارکتی برابرتر هستند.
تمامی این پویاییها بهطور شهودی از همان فرضیه اولیه برمیخیزند، به این معنی که کانر نیازی ندارد به اندازهی دنیایی پیچیدهتر، از توضیحات اضافه استفاده کند. این یک مثال عالی از «حرکت در جهتِ بسترِ دنیای داستان» بهجای «مخالفت با آن» است.
شکایت اصلی من این است که کشتنِ خدایان بهطرز ناامیدکنندهای پیشپاافتاده است. تنها چیزی که لازم است، سلاحی ساختهشده از بریداید است و کشتن آنها درست مثل کشتن هر هیولای دیگری است. به نظر میرسد سلاحهای بریداید همهجا پیدا میشوند، بنابراین خدایان عملاً در برابر فولاد معمولی هم آسیبپذیرند. در تئوری، شما باید پس از کشتنِ جسمِ یک خدا، زیارتگاه او را هم نابود کنید، اما به نظر نمیرسد این کار هم دشواری چندانی داشته باشد. در پایان، ما کلاً از مرحلهی زیارتگاه صرفنظر میکنیم.
همچنین، کمی ناامیدکننده است که وقتی اینارا شروع به نمایش قدرتهای عجیبی میکند که فقط یک خدا باید داشته باشد، هیچکس حدس نمیزند که او ممکن است نیمهخدا باشد. قبول دارم، من هم با قطعیت نمیدانم که او نیمهخدا است یا نه، اما داستان روی مرموز و ناشناخته بودن پدر او تأکید زیادی دارد، بنابراین حداقل این یک احتمال است.
امتیاز: ۸
شاید فکر کنید کتابی دربارهی کشتنِ خدایان مشکلی از بابت تعلیق نخواهد داشت، اما این بخشی است که داستان در آن تقلا میکند.
در ابتدا، تعلیق عالی است. ما یک مقدمه داریم که در آن چند آدمِ بدذات سعی میکنند کیسن کودک را به دستورِ خدایِ آتشِ خود قربانی کنند، سپس فصل اولی داریم که در آن کیسن بزرگسال با یک خدایِ رودخانهی خشمگین میجنگد. اما بعد از آن، تعلیق فروکش میکند.
کیسن برای یک مأموریتِ اسکورت، اینارا را همراه خود میکند و در حالی که ممکن است کسی در جایی باشد که بخواهد اینارا بمیرد، این تهدید هرگز ملموس نمیشود. سپس، داستان به سراغ اِلو میرود که تعلیقِ کمتری هم دارد، چرا که فصلهای ابتدایی او صرف تصمیمگیری برای رفتن یا نرفتن به این ماجراجویی میشود.
هنگامی که قهرمانان ما به هم میرسند، گهگاه با حملات هیولاها در حین سفر به سمت مقصد، شاهد انفجارهای کوتاهی از تعلیق هستیم. اما در فواصل طولانی بین این اتفاقات، تعلیق در بهترین حالت متوسط است. حداقل اِلو یک محدودیت زمانی دارد، چون باید قبل از مرگ پادشاه یک خدای قدرتمند را پیدا کند، در حالی که کیسن و اینارا از لحاظ تئوری میتوانند هر چقدر که میخواهند وقت بگذرانند. هدف آنها پیدا کردن یک زیارتگاه دائمی برای اسکدیچت است که فوریت چندانی ندارد.
خوشبختانه، با رسیدن قهرمانان به مقصد، تعلیق اوج میگیرد. خیانتهایی وجود دارد و باید با خدایان خصم بیشتری دستوپنج نرم کرد، بنابراین چند فصل پایانی بهخوبی اوج میگیرند. فقط انتظار کشیدن برای رسیدن به آنجا، طولانی و عجیب است.
امتیاز: ۵

این بخش در حدود نیمهی داستان دچار افت میشود. بخشی از سفر، قهرمانان ما به کاروان زائران میپیوندند که در آنجا مجموعهای از شخصیتهای دارای نام، یکی پس از دیگری به ما معرفی میشوند. به نظر میرسد این افراد مهم هستند، اما پس از چند فصل که سعی میکنید یادتان بماند چه کسی کیست، آنها بدون تشریفات خاصی از داستان کنار گذاشته میشوند. دو نفر از آنها نزدیک به پایان دوباره ظاهر میشوند، اما این حجم از فضای روایی برای چنین بازدهی کمی، زیاد است.
در مورد پایانبندی، اتفاقات زیادی همزمان رخ میدهد. قوس داستانیِ اینارا و اسکدیچت با تصمیم آنها برای ماندن در کنار هم -بهجای اینکه آن خدای کوچک زیارتگاه مخصوص خودش را داشته باشد- به نتیجه میرسد که اگر شما اسکدیچت را بیشتر از من دوست داشته باشید، نتیجهاش بهتر از آب در میآید.
در حالی که این اتفاقات در جریان است، پادشاهِ اِلو به او خیانت میکند و با یک جفت خدایِ آتشِ خبیث متحد میشود. اوه نه! خوشبختانه، اِلو از قربانی شدن نجات مییابد که هم رضایتبخش است و هم زمینهساز این میشود که پادشاه و متحدانِ الهیاش در قسمت بعد، گروهِ «شریر» داستان باشند.
خب، حداقل پادشاه و یکی از متحدان الهیاش اینطور هستند. دیگری همان خدای آتشی است که کیسن در مقدمه نزدیک بود برایش قربانی شود. خدا و خدایکش یک نبرد انتقامیِ بیرحمانه دارند که در آن، کیسن حداقل بهظاهر دشمنِ الهیاش را از پا در میآورد. با اینکه این نقطهی منطقیای برای رسیدن نهایی کیسن است، اما چپاندن آن در پایان کتاب اول کمی عجیب به نظر میرسد. این خدای آتش ظاهراً بر کل یک پادشاهی حکمرانی میکند که بیشتر شبیه به یک غول آخر در سطح کل مجموعه است.
امتیاز: ۵

این احتمال وجود دارد که کاترین آردن این کتاب را مخصوص من نوشته باشد. داستان در دوران جنگ جهانی اول میگذرد؛ دورهای که برای من بسیار جذاب است و به موضوعات تاریخی مهجور و کمتر شنیدهشدهای مانند انفجار هالیفاکس و پیشرفت خدمات پرستاری در نزدیکی خط مقدم میپردازد.
حتی بهتر از آن، نویسنده از فضای بهشدت سورئال جبههی غربی به عنوان بستری برای جادویی وهمآلود استفاده میکند که هرگز نمیتوان به طور قطعی اثبات کرد واقعی است یا خیالی. حتی اگر زپلین یا کشتیهای هوایی (Zeppelins) را هم به داستان اضافه میکرد، باز هم نمیتوانست آن را بیشتر از این با سلیقهی من جور درآورد، هرچند که زپلینها تا سال ۱۹۱۷ عمدتاً از خدمت در خط مقدم بازنشسته شده بودند. مشخصاً، هیچکدام از این تبلیغات هدفمندِ من، ذرهای بر عینیت و بیطرفیام تأثیر نمیگذارد.
بخش عمدهی داستان بین دو گروه از شخصیتها تقسیم شده است. در گروه اول، فِرِدی و هانس را داریم؛ سربازی کانادایی و سربازی آلمانی که وقتی در یک پناهگاهِ فروریخته گیر میافتند، یکدیگر را پیدا میکنند.
این دو، جوانانی فوقالعاده هستند که درگیرِ نبردی وحشتناک شدهاند که فراتر از درک آنهاست. آنها باید با خطرات فیزیکی جنگ و همچنین آسیبهای روانی آن دست و پنجه نرم کنند. آنها همچنین هدفِ یک شخصیت ماوراءالطبیعه قرار میگیرند که به آنها پیشنهاد میکند در ازای دریافت بهایی ناچیز یعنی «خاطرات و هویتشان»، دردشان را تسکین دهد. صادقانه بگویم، چه کسی ممکن است وسوسه نشود؟
در همین حال، لورا خواهر فِرِدی از کانادا به دنبال او میآید. او نیز سهم خود را از سختیها کشیده است؛ ابتدا به عنوان پرستار ارتش و سپس با از دست دادن خانوادهاش در یک حادثهی صنعتی در زمانی که برای مرخصی به خانه بازگشته بود. او همچنین با جنسیتزدگیِ آن دوران دست و پنجه نرم میکند؛ دورانی که فارغ از اینکه چقدر تخصص و شایستگیاش را ثابت میکند، باز هم مورد تردید قرار میگیرد.
آردن در ایجاد حس وابستگی به افرادی که زندگیشان توسط جنگ ویران شده، استاد است. ما میبینیم که چگونه سربازان تلاش میکنند با انتشار روزنامههای نیمهمخفی دربارهی نبردها، بخشی از اختیارِ ازدسترفتهی خود را پس بگیرند، در حالی که غیرنظامیان با نیازهای اولیهی زندگی در کشمکشاند.
این تصویری عمیقاً تأثیرگذار است که در آن حتی آنتاگونیستِ ماوراءالطبیعه داستان نیز همدلیبرانگیز است. نام او فالند است و اگرچه با پیشنهادِ فراموشی در هتلِ مرموزش، اوضاع را بدتر میکند، اما از دیدگاه او میتوان فهمید که این کار، نوعی مهربانی محسوب میشود.
امتیاز: ۱۰

اگر قرار بود این کتاب را فقط برای خودم بنویسم، امتیاز ۱۰ برازنده آن بود. کتاب ترکیبی درست از جزئیات تاریخی و جادوی ظریف است که برای ایجاد آن احساسِ وهمآلودی که چیزی ماوراءالطبیعه ممکن است در هر سنگر یا پشت هر خانهی بمبارانشدهای پنهان شده باشد، عالی است.
با این حال، ممکن است این تجربه برای سایر خوانندگان به همین روانی نباشد. شروع داستان برای آنها مانند صعود از تپهای بسیار تند است، چرا که با انفجاری آغاز میشود که شهر هالیفاکس را ویران میکند. من از قبل میدانم که آردن دارد آتش گرفتن یک کشتی مهمات در بندر را توصیف میکند که بخشی از جنگهای صنعتی است و جنگ جهانی اول را تا این حد مرگبار کرد؛ اما دیگران ممکن است در درک این موضوع با مشکل مواجه شوند.
خطوط زمانی متغیر نیز میتواند یک مسئله باشد. برای من آسان بود که تفاوتهای بین سالهای ۱۹۱۷ و ۱۹۱۸ را تشخیص دهم، اما آن هم به این دلیل است که من یک خورهی تاریخ هستم که میدانم شورشهای ارتش فرانسه در سال ۱۹۱۷ چه بود. برای هر کس دیگری، این موضوع ممکن است گیجکننده باشد.
چیزی که گیجکننده نیست، جزئیات عاشقانهای است که آردن در دنیای خود قرار داده؛ از لباسهایی که مردم میپوشند گرفته تا غلظت گلولای در «سرزمین هیچکس». عناصر ماوراءالطبیعه بهطرز لذتبخشی وهمآورند و از چشمانداز ویرانشدهی محیط، نهایت استفاده را میبرند. وقتی فقط یک نفر صدای فلوتِ هیپنوتیزمکنندهی فالند را میشنود، آیا به این خاطر است که جادو در کار است یا صدای توپخانه آن را برای بقیه خفه کرده است؟ اگر یک میخانهی مرموز در ساختمانی ویران ظاهر شود و روز بعد ناپدید شود، آیا پای ماوراءالطبیعه در میان است یا قاچاقچیان فرصتطلبی که از دست قانون فرار میکنند؟
امتیاز: ۷
در بخشهای خاصی، تعلیق بسیار بالاست. صحنههایی که فِرِدی به هانس کمک میکند تا از «سرزمین هیچکس» عبور کند، واقعاً نفسگیر است، چرا که آنها در معرض خطرِ آتشِ دشمن، آتشِ خودی، خستگی مفرط و گیر افتادن در گلولایِ چسبناک هستند. به همین ترتیب، وقتی فِرِدی نزد فالند است، میبینیم که او بهآرامی حسِ خود را از دست میدهد که باعث ایجاد تعلیق در مورد این میشود که تا کی میتواند مقاومت کند.
لورا هم صحنههای پرتعلیقی دارد، اما رسیدن به آنها زمان میبرد. ابتدا او باید سفرهای زیادی انجام دهد تا به خط مقدم برسد. این صحنهها مشکل رایجِ «چند دیدگاهی» را دارند: داستان فِرِدی بسیار جذابتر است و دور شدن از آن آزاردهنده است.
وقتی لورا به خط مقدم میرسد و جستوجویش را آغاز میکند، اوضاع بهتر میشود. او نه تنها باید قبل از اینکه خیلی دیر شود فِرِدی را پیدا کند، بلکه باید هانس را از دست پلیس نظامیِ متفقین در امان نگه دارد. متأسفانه، این همان جایی است که صحنههای فِرِدی بسیار کند میشوند، چرا که به نظر میرسد او تا زمان رسیدنِ لورا در یک وضعیتِ تعلیقیِ بیهوده قرار دارد.
ممکن است آردن سعی داشته الگوی «فراز و فرود» را در تعلیق پیاده کند، جایی که خوانندگان در صحنههای کندتر فرصتی برای نفس کشیدن داشته باشند. اما جابهجایی بین دیدگاهها به این نتیجه ختم نمیشود. در عوض، ما یک داستان داریم که فقط صحنههای کند دارد و یک داستان دیگر که اتفاقات جذاب در آن رخ میدهد.
امتیاز: ۶
در پایان کتاب، قهرمانان ما با دو چالش بزرگ روبرو هستند. اولی نجات فِرِدی از دست فالند است که آردن در آن عملکردی فوقالعاده دارد. لورا با فراخواندنِ پیوندِ خانوادگیاش با فِرِدی و تجربهی مشترکشان از جنگ، او را از آن کرختیِ جادویی بیرون میکشد. او همچنین متوجه میشود فالند کدام وسیلهی جادویی را نباید از دست بدهد و از آن برای تضمین آزادیشان استفاده میکند. امتیاز عالی برای این بخش.
چالش دوم ماهیتی انسانیتر دارد. به لطف برخی اتفاقات، هانس در حالی که سعی داشت به فِرِدی کمک کند دستگیر شده و بهزودی به عنوان جاسوس اعدام خواهد شد. در اینجا بهجای قهرمانان ما، یک شخصیت فرعی وارد عمل شده و مشکل را حل میکند.
نام او پیم است و باید به عدالتِ آردن گفت که اقدامات او از قبل زمینهسازی شده بود. او کینهای خشونتآمیز از یک افسر متفقین دارد که هانس متهم به تلاش برای کشتن اوست. وقتی پیم خودش آن افسر را میکشد، به این معنی است که بارِ اتهام از دوشِ هانس برداشته میشود.
این مثال خوبی است از اینکه چرا «زمینهسازی برای یک پیچش داستانی» همیشه کافی نیست. اگرچه دانستنِ چراییِ کارِ پیم خوب است، اما ما برای خواندنِ داستانِ پیم این کتاب را در دست نگرفتهایم. مخمصهای که هانس در آن گرفتار بود، مشکلی بزرگ به نظر میرسید که انتظار میرفت لورا یا فِرِدی آن را حل کنند؛ اینکه هیچکدام از آنها نقش مهمی در حل این گره نداشتند، ناامیدکننده است.
امتیاز: ۶
نوشته هانا لی

ببینید، به عنوان یک طرفدار Fallout، اصلاً منصفانه نیست که یک بیابان پساآخرالزمانی را جلوی چشمم تکان دهید. ما دیوانهی اینجور چیزها هستیم. البته، این کتاب به اکثر شخصیتها قدرتهای جادویی هم میدهد که برخی از آنها برای به حرکت درآوردن وسایل نقلیه استفاده میشوند؛ عناصری که بهوضوح در فالآوت وجود ندارند. اما من خودم یک بار یک کمپین TTRPG را با فرضیهای بسیار مشابه مدیریت کردم... از ذهن من برو بیرون، هانا الی!
از میان سه شخصیت اصلی ما، دو نفر کمی گنگ و مبهم هستند. وقتی در زاویه دید جین هستیم، او به عنوان یک قهرمان استاندارد، پرانرژی و جوان به نظر میرسد، اما شخصیتهای دیگر اغلب او را فردی قوی و کمحرف توصیف میکنند. او مجبور نیست یک تیپ قوی و کمحرف باشد؛ من فقط مطمئن نیستم که چه برداشتی باید از او داشته باشم. خوشبختانه، او از داشتن جادوی جرقهای باهوش و باحال بهره میبرد که از آن برای روشن کردن یک موتورسیکلت جادویی استفاده میکند. این واقعاً جذاب است.
پرنسس یی-نرین دومین شخصیت اصلی ماست و من در درک او نیز با مشکلات مشابهی روبرو هستم. او به خاطر تلاش برای فرار از چیزی که اساساً یک برنامه اصلاح نژاد جادویی است، همدردی زیادی را جلب میکند و جادوی سپر او بسیار جالب است. اما او گاهی اوقات بهطرز شگفتانگیزی بیرحم توصیف میشود و من نمیتوانم تشخیص دهم که آیا این موضوع واقعیت دارد یا نه. او برای مدت کوتاهی به سمت ویلن (شخصیت منفی) داستان متمایل میشود، اما نمیدانم این یک مسئله ناشی از بیرحمی است یا اینکه او فقط تحت فشار به این کار تن داده است.
شاهزاده کادرین، آن سینامون رول، نفر سوم است و او در کانون توجه واضحتری قرار دارد. دوست داشتن او آسان است، زیرا او با نداشتن قدرتهای جادویی در دنیایی دستوپنجه نرم میکند که این موضوع میتواند بهراحتی شما را به یک شهروند درجه دو یا حتی بدتر تبدیل کند. او همچنین دچار خوانشپریشی (اختلال در خواندن) است که دیدن این ویژگی در داستان جالب است. او شیمی و ارتباط خوبی با جین دارد و به تعدیل تکانههای تندخویانهی او کمک میکند؛ که این موضوع نیز با این ایده که جین یک تیپ قوی و کمحرف است تضاد دارد، اما من آن را میپذیرم.
بهطرز شگفتانگیزی، شخصیتی که در نهایت بیشتر از همه از او خوشم آمد سو-زل بود که در ابتدا یک ویلن به شمار میرفت. او میخواهد با یی-نرین ازدواج کند و دیدگاهی کاملاً زنستیزانه در این باره دارد. اما او یک زنستیزِ اصولگراست! وقتی میفهمد که پدر یی-نرین نقشههای مشمئزکنندهای برای زنای با محارم با او دارد، تغییر موضع میدهد و به جبهه مخالف میرود. من فقط دوست دارم شخصیتهایی را ببینم که از برخی جهات شرور هستند اما از جهات دیگر نه.
امتیاز: ۶
فارغ از شوخیهای فالآوت، نویسنده دنیای جذابی را در اینجا خلق کرده است. همهچیز حول محور طوفانهای مرگبار مانا ساخته شده است که اغلب در این برهوت میوزند و هر چه را که در مسیرشان باشد نابود میکنند. بشریت در چند شهر مستحکم متمرکز شده است، جایی که کاستورهای سپر میتوانند قدرت طوفانها را منحرف کنند، و انواع دیگری از جادوها میتوانند برای پرورش غذا در دنیایی استفاده شوند که مانا تا حد زیادی خاک آن را مسموم کرده است.
از آنجا که جادو توسط مانا تغذیه میشود، این بدان معناست که همان چیزی که مشکل را حل میکند، خودش عامل ایجاد مشکل نیز هست؛ که این یک موتیف تکرارشونده در این کتاب است. در بیرون از این ویرانهها، پیکهای موتور سیکلت جادویی از همان مانا برای بقا استفاده میکنند، آن هم با سریع و چابک بودن به اندازهای که از مسیر طوفانها دور بمانند. البته معمولاً اینطور است؛ این کار یک تجارت خطرناک است.
همچنین این نکته جذاب است که داستان لی به یک تروپ (کلیشه روایی) میپردازد و آن را دگرگون میکند که من فقط میتوانم آن را به عنوان «اصلاح نژاد جادویی» تصور کنم. یعنی در دنیایی که استعداد جادویی از والدین به فرزند منتقل میشود، آیا میتوان مأموران جادویی قدرتمندتری پرورش داد؟ بیشتر داستانها چنین پیامدهایی را نادیده میگیرند که احتمالاً این کار بهتری است، اما این ایده همچنان مو به تن من سیخ میکند.
در این داستان، نخبگان جادوگر متقاعد شدهاند که در واقع میتوانند با کنترل اینکه چه کسی اجازه دارد با چه کسی بچهدار شود، جادوگران بهتری پرورش دهند. نکته مهم این است که آنها در اشتباهند. استعداد جادویی به یک خزانه ژنی متنوع نیاز دارد، از جمله کسانی که اصلاً جادویی ندارند. تلاش برای پرورش نژادی به خاطر جادو، بهطور پارادوکسیکالی آن را خاموش میکند.
نکته مثبت پایانی کتاب این است که یک رابطه عاشقانه سهنفره را به تصویر میکشد. جین، یی-نرین و کادرین همگی به یکدیگر علاقهمندند، هرچند مدتی طول میکشد تا به آن اعتراف کنند. امیدوارم روزی این موضوع چنان عادی شود که ارزش اشاره کردن نداشته باشد، اما در حال حاضر، این چیزی نیست که اغلب ببینم.
در ستون نکات منفی، کتاب گاهی اوقات وقتی صحبت از سفر در این برهوت میشود، میخواهد از هر دو طرف سود ببرد. شما فقط در صورتی میتوانید از آنها عبور کنید که توانایی خاصی داشته باشید که یک موتور سیکلت جادویی را روشن کند، اما تهدید بزرگی از جنگ بین شهرها و جابهجایی پناهجویان زیاد نیز وجود دارد. من فکر نمیکنم چند موتورسوار بتوانند هیچکدام از این دو مورد را تسهیل کنند.
امتیاز: ۸

نویسنده (Lee) تعلیق و حرکت داستان را در بیشتر بخشها بهخوبی حفظ میکند. ما با این نیاز شروع میکنیم که جین باید یی-نرین را از شهر ظالمش خارج کند، و سپس از آنجا داستان با طوفانهای خطرناک، دشمنان مجهز به سلاحهای پیشرفته و طوفانهای خطرناکی که توسط دشمنان مجهز کنترل میشوند، اوج میگیرد. این نکته کمککننده است که قدرت جین برای مبارزه چندان مفید نیست. او میتواند جرقههایی پرتاب کند، اما آنها آسیبی بیشتر از جراحتهای سطحی وارد نمیکنند.
با این حال، داستان در چند نقطه کند میشود. بعد از اینکه جین و یی-نرین بهسختی از یک طوفان فرار میکنند، ما مدتزمانی طولانی را با برخی از چوپانان بیابانی سپری میکنیم. در نهایت چند آدم بد ظاهر میشوند تا طرح داستان را دوباره به راه بیندازند که این از لطفشان است! اما بعد آنها یی-نرین را میدزدند که این کار دیگر چندان لطف محسوب نمیشود.
متأسفانه، این اتفاق منجر به دومین بخش از سرگردانی و بیهدفی داستان میشود. جین تصمیم میگیرد که به نیروی کمکی نیاز دارد، بنابراین برای کمک به شهر کادرین میرود. به محض رسیدن به آنجا، ما مدتی را تماشا میکنیم که کادرین یک درخواست واضحاً محکوم به شکست برای کمک به شورای حاکم شهرش ارائه میدهد. این صحنه قرار است نشان دهد که جادوگران نخبه بیرحم و بیتوجه هستند، اما در واقع، دوراندیشی و عقلانیت شورا را نشان میدهد. در این مرحله، کادرین فکر میکند یی-نرین به شهر خودش بازگردانده شده است و شورا تمایلی ندارد که برای یک نفر جنگی را آغاز کند.
هرچقدر هم که تصمیم شورا درست بوده باشد، ما نیازی نداشتیم که اجرای آن را به صورت زنده و در زمان واقعی ببینیم، چرا که هرگز شانس هیچ نتیجهی دیگری وجود نداشت. برخی از صحنهها در شهر کادرین برای توسعه روابط شخصیتها مفید هستند، اما هزینهای که از نظر کاهش تعلیق پرداخت میشود، بالاست.
پس از آن، داستان به خط اصلی خود بازمیگردد، زیرا جین و کادرین با سو-زل متحد میشوند تا یی-نرین را از دست یک ویلن غافلگیرکننده نجات دهند. تعلیق از آن نقطه به بعد، بهرغم افتوخیزهای قبلی، محکم و استوار است.
امتیاز: ۷
مشابه رمان خداکش، داستان جادهای به سوی ویرانی نیز در اوایل کار با مشکل رضایتمندی مواجه است که لحن داستان را تحت تأثیر قرار میدهد. آن چوپانهایی را که دربارهشان صحبت کردم به یاد دارید؟ زنده بودن آنها فرضی غیرممکن است، زیرا آنها در هیچیک از شهرهای مستحکم زندگی نمیکنند. جین و یی-نرین طوری درباره این موضوع صحبت میکنند که انگار یک مسئله بسیار بزرگ است، اما بعد طرح داستان بدون نقشآفرینیِ چندانی از سوی چوپانها ادامه مییابد. مشارکت اصلی آنها این است که یک یادداشت فرعی در داستانِ پسزمینهی ویلن غافلگیرکننده باشند.
حالا که صحبت از ویلن غافلگیرکننده شد، او خودش مشکلات خاصی دارد. زمینهسازی کافی وجود دارد تا حدس بزنیم او مخترعِ بهظاهر سالهاپیشمردهی موتور سیکلت جادویی است، اما بعد مشخص میشود که او عموی بزرگ یی-نرین نیز هست. این کمی بیش از حد تصادفی است. و همچنین او میخواهد تمام شهرهای این برهوت را نابود کند.
واو، کمی آرامتر برو، عموی بزرگِ مخترعِ موتور سیکلت جادویی! این هنوز کتاب اول است؛ کمی فضا برای بالا بردن ریسکها در جلدهای بعدی باقی بگذار. طبیعتاً، قهرمانان ما باید برای متوقف کردن او وارد عمل شوند و این صحنه بهخوبی کار میکند. کادرین و سو-زل یاد میگیرند که چگونه با هم کار کنند، جین چیزهای بیشتری درباره قدرتهای خود کشف میکند و آنها با هم، در حال حاضر، آدمبدها را فراری میدهند.
این یک پایانبندی سرگرمکننده است، اما حس یک bottle episode (اپیزود مستقل و محدود) را القا میکند. ویلن مخفی از ناکجاآباد ظاهر شد و اکنون به ناکجاآباد بازگشته است و جهان را تا حد زیادی در همان وضعیتی قرار داده که در شروع داستان بود. من حدس میزنم که آن مرد بعداً بازخواهد گشت، اما این اولین حضور ایدهآل برای یک ویلن نیست.
امتیاز: ۵
امتیازهای نهایی ما به این ترتیب است: ۲۵ برای خداکش، ۲۹ برای دستان گرم ارواح، و ۲۶ برای جادهای به سوی ویرانی. هر سه این رمانها ارزش خواندن دارند، مخصوصاً اگر با ژانر مورد علاقهی شما همخوانی داشته باشند. همانطور که اشاره کردیم، یک شانس بسیار بسیار کوچک وجود دارد که من ممکن است به دستان گرم ارواح امتیازی بیشتر داده باشم چون بهطور ویژهای با سلیقه من جور درمیآمد، و همین اتفاق ممکن است برای شما هم بیفتد!