
در عددِ ۳۳۳.
در رنگِ آبی تیره.
خط خطیِ مدادرنگیِ زرد.
تماشای باران و رعدهای ترسناک.
تنهایی در بالای کوه.
نشستن روی دَر ماشین و از بینِ جنگل گذشتن.
بازی با حدسِ شکلِ ابرها.
بیزاری از نور.
راه رفتن های پی در پی.
کتاب های سبک.
در همه جا و بی هیچ مکانی.
دَرِ بسته و اتاق خالی.
در نمیدانم ها.
شایدها.
بعدا ها.
بستگی دارد.
در اهمیت ندادن.
لذت و لرزشِ سرما.
سکوت و سکون.
در شیفتگی گریه و خنده ی چشم ها.
بیزاری از لمس و آرامش در آغوش.
نفرتِ دیدارِ خود.
در بیماری و شرم و آرزوی وجودِ آن.
اجتناب، ترس، اضطراب، افسوس،
کنجکاو و خسته کننده.
خستگی.
فکر و فکر و فکر.
بی حسی احساسی و منطقِ حسی.
در حرف نزدن.
در دوست داشتن همه چیز و خالی بودن از چیزایی که دوست داری.
در فراموش کردن و به یاد نیاوردن.
دیوار و رباتی بی حرف و حرکت.
در این جمله ام [در انتخاب شایدها هیچ اجباری نیست.]
در انگار کسی نیست.
در احساس و فهم همه چیز و هیچ چیز.
در ایستادن و تکان نخورن برای چیزی.
در راه های نرفته و نرفته مانده.
در خواستن و ترک کنن.
در تنهی درختِ مرده که انگار برایت زنده است.
گربه ی قهوه ای که دوستت ندارد.
روحِ توجهِ طلبی که حتی نمیترساند.
در؛ وقتی وسطِ اتاق خوابیدی و به سقف خیره شدی بدان شاید من هم در سرمای شب، زمانِ خود را اینگونه با فکر گذراندم.
در پتوی سنگین و امن.
در آهنگ Nothing Else Matters از Apocalyptica.
در صدای خسته و آرام ویالون.
و اینکه نیازی نیست مرا ببینی خودم هم نمیخواهم خودم را ببینم.
...
KRK
باشد در میانه های راه به افسوس پنداشت که راه زیباست.