
_: یه چیزی میخوام بهت بگم....آدم ها باید یاد بگیرن وقتی یکی وحشیانه اونا رو میکُشه اینقدر چهره ی انزجارداری به خودشون نگیرن. نگاه کردن به اونا واقعا دردناک میشه. جراحتِ گندیده شون به اندازه ی کافی این کار را میکنه. امیدوارم تو اینکارو نکنی.
+........
_:واقعا چرا باید اهمیت بدم وقتی کُشتم توی دردسر میاُفتم؟ 🤔 الان خوشحالم که بجای اون کارا اینا رو انجام دادم. برام لذت بخش تره. چیزهای زیادی برای خواستن وجود داره....مثلا قدرتی برای خودکشی یا چه میدونم لطف به دیگران....برات سواله؟! البته که خیلیا میخوان منو بکشن ولی نمیدونم خودم اول اینکارو میکنم یا نه؟.! و معلومه که چیزی نمیگم و میزارم هر چی میخواد بشه، بشه. در آخر همیشه فقط خودمو نجات میدم. خودشیفتگی!....خدای من چقدر میتونم خوب باشم من.
+........
_:همیشه اینجوری بود که اگر درموردم میفهمیدن؛ ناراحت میشدن؛ نگرانم میشدن؛ بهم توجه میکردن؛ ترحم و دوست داشتن و مواظبت. بعد آروم آروم خسته میشدن؛ ناامید.! شایدم هیچکدوم از همون اول میشی آدمه عجیب و غریب. انگار میگن چطور جرعت کردی ناراحت باشی...پس بهتره بخندی و نشون بدی حالت خوبه. میفهمی چی میگم؟....الان داری به چی فکر میکنی؟ بنظرت وقتی منو شناختن چه فکری درموردم میکنن؟....سرگرم کننده است😉 و فکر بهش لذت بخشه.
+........
_:خیلی خنده داره؛ وقتی دروغ ها و اتهامات آدما رو میشنوی اونم وقتی که همه واقعیت رو میدونن ولی تو نمیتونی حرفی بزنی چون کسی باورت نداره پس فقط میخندی و از لحظه ای که داره تمام وجودت شکسته میشه لذت میبری....بنظرت من یه احمقم؟
چیزی که درسته یا چیزی که میخوام؛ نمیدونم کدومش رو انجام بدم. اینو وقتی میفهمم که دیگه نمیتونم کاری کنم.
+........
_: دنیا بزرگه؛ خیلی بزرگ...ازش خوشم میاد چون تموم میشه...اگه همچین چیزی تمومی نداشت؟...چی میشد کرد؟...حتی نمیدونم الان چیکار میکنم یا قبلا چیکار میکردم... بنظرت وقتی چیزی رو دوست داری، مهمه که ترسناکه؟ نمیدونم.......هعی چی میگی¿...البته که میدونم این کارا زیاده رویه؛ بخاطر همین هم انجامش میدم.
+........
_: اگه حوصلت سررفته میخوام یه داستانِ شبونه و من درآوردی برات بگم.......یه روز یه عاشق زخمی بخاطر اینکه معشوقش گرفتار شکارچی هایی که دنبال بوی خونش میان نشه ازش جدا میشه و میره یه جای دور. یه شکارچی پیداش میکنه و بعد از غذای اول دنبال بوی خون میره و میرسه به غذای دوم.😄.....واقعا عاشقش بود نمیتونست بزاره از هم دور بشن. بخاطر همین این بلا رو سرش آورد. خب که چی.....درسته که اون اینو نمیدونست. ولی وقتی احمقی هم خودت عذاب میکشی هم اطرافیانت..... بنظرت پدرِ خوبی برای بچه ها میشم...داستان های شبونه کار خودمه. مگه نه؟
+........
_: چرا داری به اونجا نگاه میکنی؟ آها تو هم دیدیش... قشنگ نیست؟ ماجرایِ اینم برات میگم.......بهش گفتم؛ من دوست دارم؛ همیشه منتظرش میمونم؛ وقتی خواستی به خودت آسیب بزنی منو یادت بیار و بیا به آغوشم. من همیشه همین جام........هعی.....نمیتونستم چیزی که ازش گرفته بودم رو پس بدم ولی میتونستم چیزی که ازم گرفته بود رو ازش بگیرم...بعد با خودم فکر کردم چطور میشه تیکه تیکه ش کرد؟
+........
_: تقصیر خودمه ولی دست خودم نیست. متوجه ای که عاشقش بودم؛ الانم هستم فقط بهش نگاه کن. داره میدرخشه...یه تیکه ی خوب از یه الماس گمشده. الان میخوای بپرسی این چی هست؟....هنرِ من....ولی چی باعث شد فکر کنی من درباره ی هنرم با تو حرف میزنم؟
+........
_: البته که میتونم یه چیزایی بگم......نه ازش سوالی پرسیدم و نه درخواستی کردم... وقتی بالاخره همدیگه رو دیدیم. من اونو و اون خودش رو.... من رو احساس کرد و من تغییرمون دادم. البته که بهش گفتم به حرفم گوش نکن. من برای خواسته هام دروغ میگم و برای داشتن تو تمام خودم رو میزارم...بهتره ازم فرار کنی...بهم گوش هم کرد ولی من چطور بگم.....واقعا عاشقش بودم.......خب ولش کن این ماجرای قدیمی و دلخراشیه.
+........
با نفس عمیقی گفت_:مضحک نیست؛ فرار کردن....!....میخوای نجات پیدا کنی؟...هعی...پس نباید برات مهم باشه که تو کی هستی؟ مهم اینکه تو چه موقعیتی گیر کردی و نسبت بهش تغییر کنی. چی...چی گفتی¿...باور نمیکنم که آدمی مثل تو بهم میگه نمیتونم حتما تو زندگیت اتفاقاتی افتاده که میگفتی غیرممکن هستن. مهم نیست بد یا خوب. چه فرقی دارند؟ هر دو غیرممکن بودند....باید رو خودت کار کنی و امید داشته باشی...آدمِ بدونِ امید...فقط یه پوسته ی توخالیه... یه بادکنک که هر بادی، بادش میکنه و هر جایی میره. باید خودت باد رو انتخاب کنی و فقط به سمت شمال بری... به دور دست ها و به سمت خودِ واقعیت....هی رفیق تو واقعا دوست داشتنی و ساکتی...
+........
_: اُه...صبرکن،صبر کن.... یه چیزی یادم اومد...میگن "جوشش خون روی دستهی چاقو، نشاندهندهی اینکه چاقو حتی دستهی خودش رو هم میبره"...حرف جالبیه. نه؟ تو چی میگی؟ بنظرت منم دستِ خودم رو میبرم........اِ یادم رفته بود... این کارو قبلا کردم.......🤭
+........
_:......هی رفیق....من بیشتر حرفایی که میخواستم رو زدم ولی تمام حرفام توی اونایی بود که نزدم....به دل نگیر....توی ذهن با خودت حرف زدن و فکر کردن به حرف زدن فرق میکنه.... دهن حرف میزنه ولی فقط میتونه چرت و پرت بگه.... منم توی حرف زدن و ارتباط برقرار کردن خوب نیستم..........چرا حرفی نمیزنی؟!
رفیق؟؟!....
+........
_:....اِ...... تو مُردی......یادم رفته بود دیروز کشتمت😄 امان از فراموش کار بودن....خب دیگه وقت تمیزکاریه........
_:تا رفیق بعدی....تو رو واقعا دوست داشتما... عزیزِ آرومِ من....😘

.....
KRK