
نگفتمت که برایم گریه نکن؟
که چیزی نیست؟
یا من میروم یا تو.
یکروز کسی دیگر نیست.
و نتوانستم صحبت کنم آن هنگامی که کلمات لا به لای دندان هایم و ممواج در ذهنِ خالی از فهم بودند.
نمیدانم از چه ترسیده ام.
شاید از همه چیز.
از اینکه برای چیزی که انگار میخواهم از این آرامش بیدار شوم
و ببینم که آن را نمیخواهم.
از اینکه زندگی ای به من داده شده وقتی میتوانست داده نشود، اهدا شود، در گوشه ای خاک بخورد، در قعر سیاهچال ها برود.
یا هر چه شود، شود.
ولی نشد، آمد اینجا؛ جایی که نمیشود او را خواست.
گاهی کلمات در دهانمان جوانه میزنند، اما ریشه هایشان در سکوت فرو میرود. شاید ترس از این است که اگر بگوییم، مجبور به زندگی شان شویم.

دردناک شد.
یکدفعه در تابستانِ گرم، تنم از سرمایِ اضطراب و افکار به لرزش افتاد و در زیرِ لیاف های پشمی هم نشد نترسید و تلاطمِ بدنم به تپش افتاد انگار در سایه ها گرگی یا شبحی خونم را میخورد.
و هنگامی که خواستم گلِ آبی ای که از دلم جوانه زده بود را بچینم. طوفان های زندگی، زیبایی اش را پَر پَر کردند.
گلِ آبی من،
نگفتمت که در این بادیهها
گلِ رنگین نمانَد؟
تو چه می کردی اینجا؟

خیال هایی که آرام آرام با دستم نوازش کردم و طبقه به طبقه در گنجینه ی اسرار گذاشتم. شب هنگام به تاراج موریانه ها در آمدند. هر چه که دوباره برای بقایای تن های بی جانشان لالایی خواندم که بخوابید، که فرار کنید به دلِ خیال های کهنتر، باز هراسان میشدند. دلم هم نمیآمد زندانی شان کنم. اگر که بنا به این است، که هست.
ولی کاش نبود.
من برایت از موریانه ها نگفتم
وقتی گنجینه ات را نشانم دادی.
میدانستم که شبانه میآیند،
اما تو آنقدر نرمِ نوازششان کرده بودی
که فکر کردی دنیا هم
همینقدر نرم خواهد بود.

...
KRK