میدانی غمگینتر از تنهایی چیه؟
غمگین تر از تنهایی، ندیدن چشمهایت است، چشمهایی که به من زندگی میدهد و باعث میشود بخاطر آن چشمها، به اندازه اقیانوس ها از خدا شکرگذار باشم..
تو نمیدانی از چه سخن میگویم، شاید هم نتوانی من را درک کنی..اما بدان که جان من در پیش گرو مانده است..و تنها جسم من است که در اینجا حضور دارد...
اما بدان که در تمام شیار های مغزم گویی اسمات حک شده است، زیرا که همیشه وقتی تنها هستم فکرم به سمت تو پرواز میکند، اما دردناکترین قسمت ماجرا میدانی کجاست؟
اینکه تو حتی نمیدانی«من که هستم یا چه هستم» من فقط اندکی تورا دیدم و اینگونه جانم رفته است..حال فکر کن اگر ببینمت چه میشود...
میدانی گاهی اوقات به این فکر میکنم اگر باهم بودیم چه کارهایی میتوانستیم انجام دهیم، تورا نمیدانم..اما من قطعا دستهایت را محکم میگرفتم و به این فکر میکردم که آری او برای من است..با ذوقی فراوان و در خلوتی تورا کنار خود قرار میدادم و عطر تنت را با تمام وجود استشمام میکردم..
با اینکه از بوی عطرها چندان خوشم نمیآید، اما عطر تن تورا با تمام وجود استشمام میکنم و تلاش میکنم تا به این بو عادت کنم...
بودنت در کنار من، حتی با اینکه نشدنی است، باز هم زیباست و باعث میشود رویای زیبایی در سرم پرورانده شود..میدانم که نباید به تو فکر کنم..اما فکر من با یاد تو شاداب است،..پس خواهشمندم عذر منرا بپذیری که بیاجازه به شما فکر میکنم...
