ویرگول
ورودثبت نام
آتنا
آتنا"سر ممکنه که اشتباه کنه اما خون هرگز"
آتنا
آتنا
خواندن ۱۲ دقیقه·۱ روز پیش

نقطه قوت | نفرینی که منحصربه‌فرد بودن می‌آفریند

اگر این متن را با این جمله آغاز کنم که "انسان به دنبال فضیلت و خوبی است" احتمالا کمتر کسی حاضر باشد با من به جدال برخیزد. این یک اصل پذیرفته شده دینی و فلسفی است که انسان را موجودی در طلب تکامل و رشد به سمت فضایل و زیبایی‌ها تعریف می‌کند. در واقع نقطه شروع فلسفه و حتی دین در بیانی را نیز می‌توان در همین منطق جستجو کرد، این‌که فرد پتانسیل دارد. که انسان توان این را دارد که بهتر را برای خود تصور کرده و به آن نزدیک شود. اما سوالی که عمدتا بی‌جواب می‌ماند این است که بهتر چیست. ظرف و اندازه پتانسیل تا کجاست. آیا درست است که اگر چیزی تا بی‌نهایت امتداد داشته باشد انسان دیگر قادر به درک وجود آن نخواهد بود؟ در صورتی که موافق باشید پتانسیل نیز از این قاعده مستثنی نیست، حال آنکه فرهنگ امروزه قالب بر انسان‌ها تمایل دارد آن را این‌گونه ببیند.

بسیار خب، نگران نباشید، متن قرار نیست این‌طور پیش برود. پاراگراف بالا تنها مقدمه‌ای بود بر مطلبی که من دوست دارم آن را "نفرین پتانسیل و نقاط قوت" بنامم. راستش حالا که فکر می‌کنم خودم هم خیلی خوب نمی‌دانم که دقیقا چطور باید این مطالب را به یکدیگر وصل کنم و نتیجه‌ای حاصل کنم. شاید بهترین راه این باشد که داستان را همانطور که در سر خودم می‌گردد تعریف کنم.

عکس ها برای خنده هستند.
عکس ها برای خنده هستند.

مقدمه انتهایی: این قسمت را در ویرایش آخر اضافه کردم. صلاح دیدم که این نکته را بدون توضیح زیاد اضافه کنم که اقتصاد این روزها بیشتر از چیزی که گمان می‌کنیم بر ما اثرگذار است. در واقع یکی یکی از بارزترین (اگر نگوییم مهم‌ترین آن‌ها) نشانه‌های گذر به جهان جدید سبک نویی از اقتصاد است که تمام زندگی فرد را در برگرفته و ارزش او را به کاری که انجام می‌دهد وابسته می‌داند. در چند سال اخیر و با گسترش ماشین‌ها و هوش مصنوعی حالا فرد نه تنها باید بتواند کاری را انجام دهد بلکه باید تلاش کند آن کار تا حد زیادی خاص باشد.

هان بیونگ‌چول (فیلسوف) جامعه امروز را جامعه‌ای توصیف می‌کند که از امکانات و فرصت‌ها به جای قوانین و محدودیت‌ها برای کنترل نظم و انسان استفاده می‌کند. این‌که اصلا نظم جدید چطور شکل گرفته و چطور به این نقطه رسیده بحثی است که از حوصله این متن خارج است. اما در صورت علاقه می‌تواند در کتاب خود این نویسنده با جزئیات بیشتری درباره آن بخوانید. اولین مواجهه من با این ایده به چند سال پیش و فرایند مطالعه زبان کره‌ای برمی‌گردد. یکی از واژه‌های نوظهور و نوترند! در ادبیات اجتماعی این زبان واژه‌ایست که من آن را "زندگی خداوار" ترجمه می‌کنم (갓생). مفهوم کلی آن این است که فرد در زندگی خود نهایت بهره‌وری را داشته باشد و از تمام پتانسیل خود استفاده کند. (چقدر هم مایه شگفتی است که این ترکیب و معنای آن از جنبه‌ای با همان بحث بی‌نهایت بودن پتانسیل و جایگاه خدا در نظام فکری به عنوان موجود "بی‌نهایت" مرتبط می‌شود. در زندگی خداوار شخص تلاش می‌کند که تمام ویژگی‌ها و استعدادهای خود را در مرحله اول بشناسد و سپس طوری برای آن‌ها برنامه بریزد که بتواند با استفاده مناسب از تمام ساعاتی که در روز در اختیار دارد همه‌شان را به حداکثر شکوفایی برساند.

همانطور که احتمالا متوجه شده‌اید این بحث ریشه‌دارتر و جالب‌تر! از آن است که بتوان در یک متن چنددقیقه‌ای به آن پرداخت، فایده‌ای هم ندارد. پس در ادامه آن را از منظر فرهنگ "توسعه‌فردی" جدید و وظایف ما در جلوگیری از آسیب‌های احتمالی محدود می‌کنیم.


پرده اول: من کیستم؟

این سوال شاید کمی قدیمی و عتیقه به نظر برسد. روانشناسان می‌گویند افراد از حدود هجده ماهگی به متمایز بودن خود از باقی هستی آگاه می‌شوند. اما این مفهوم در طی تاریخ دچار تغییراتی بنیادین شده است. در جهانی که با ظهور اینترنت و گسترش حمل و نقل، قابلیت‌ها بی‌پایان به نظر می‌رسند "خود" به عنوان تنها سلاحی به کار می‌رود که افراد را از سردرگمی و عدم تعلق نجات می‌دهد. انسان امروزی (بسیاری از انسان‌های امروزی از جمله من و شما) با مسئله انتخاب در مقیاسی مواجه است که تا پیش از آن تصورش هم امری ناممکن می‌نمود. اگر رعیتی رعیت میمانی. دختر همسایه را به همسری می‎‌گیری. شغل پدرت را ادامه خواهی داد و حتی خیال خارج شدن از منطقه جغرافیایی خود را نیز در سرت نمی‌پرورانی. انسان امروزی به منبع تمام نشدنی از اطلاعات دسترسی دارد که او را بر انجام هر کاری (یا حداقل بسیاری از آن‌ها) قادر می‌سازد. مسئله انتخاب حالا دیگر به امور محدود و جزئی محدود نمی‌شود و به عرصه طرزفکر می‌رسد.

شخص حالا انتخاب‌های نامحدودی دارد، می‌بایست از میان آن‌ها به ناچار برگزیند، او تمایل دارد که بهترین را برای خود انتخاب کند و در این راه از چه چیزی کمک خواهد گرفت؟ مشاوره، کتاب‌ها، نظر دیگران و شاید واضح‌تر از همه "تست‌های شخصیت‌شناسی" در تست‌های شخصیت شناسی تلاش می‌شود که از شما درباره روحیات و توانایی‌هایتان سوالاتی پرسیده شود و سپس با جواب‌هایتان برایتان تفسیر کنند که چه کسی هستید، قابلیت ویژه‌تان چیست و در کجای هستی می‌توانید بیشتر بدرخشید. چیزی که من را درباره انواع این تست‌ها کمی می‌رنجاند این است که مفهوم سوالات ذهنی اصلا واضح نیست. آیا خود را انسان مسئولیت پذیری می‌دانی؟ مسئولیت‌پذیری چیست و در کجا معنا پیدا می‌کند؟ آیا از برنامه‌ریزی لذت می‌بری؟ منظور از برنامه چیست؟ و ... همچنین سوالاتی که سعی دارند طبق تجربیات پیشین روحیات شما را بسنجند نیز یک اشکال بزرگ دارند. بیش از حد جزئی‌نگر هستند. اینکه شما در یک جمع نقش رهبری داشته‌اید یا نه بیش از آنکه به ویژگی‌های شخصیتی برگردد به موقعیت اجتماعی، دیگر افراد جمع و هدف برمی‌گردد و دیگر مثال‌هایی از این قبیل.

یک نکته خارج از کانتسکت وارد کنم که من در این مورد به جهان‌بینی بودایی گوشه نظری دارم، جهان‌بینی بودایی می‌گوید در نهایت چیزی به اسم فرد وجود ندارد. انسان مجموعه در حال حرکت انرژی‌هاست و کمال او در آن است که بتواند مرکز تجمع این انرژی‌ها (یعنی میل به فردیت) را خاموش کند!

علی‌ای‌حال، شما بیست تا تست شخصیت‌شناسی دادی، از دومی به بعد را با نتایج بدست آمده از قبلی پاسخ دادی که نکند دو جواب متفاوت دربیاید و ادراک از خودت دچار مشکل شود، و حالا چند ویژگی شخصیتی داری که گمان می‌کنی در آن‌ها با باقی افراد متفاوت هستی. کلید راه انتخاب‌ها و تصمیمات.

پرده دوم: عمل

حال که فهمیدی در کدام زمینه‌ها متفاوت هستی وقت عمل است. می‌روی و فعالیتی را شروع می‌کنی. البته شاید هم ادامه فعالیتی که تا به امروز داشته‌ای را پیش بگیری. در هر صورت آن را ادامه می‌دهی. سختی‌ها و مشکلات همیشه هستند ولی اگر شکست را بپذیری به این معناست که باید تعریفت از "خود" را عوض کنی. خودی که تنها دلیل طاقت آوردن و منسجم ماندن در جهان پر هرج و مرج کنونی‌است. پس تسلیم نمی‌شوی، ادامه می‌دهی و ادامه می‌دهی تا بالاخره به دستاورد می‌رسی. حالا این فرضیه در تو محکم‌تر می‌شود که ویژگی انگیزاننده‌ای که در ابتدا تو را به شروع کار وادار کرده بود در واقع در تو وجود دارد. همچنین افراد نیز تو را به آن خواهند شناخت و از سمت دیگر ماجرا نیز تایید دریافت می‌کنی. همچنین اکنون یک رزومه داری. رزومه‌ای که فرصت‌های ادامه دادن در آن مسیر منحصربه‌فرد را برای تو هموار می‌کنند و به تو اجازه می‌دهند در هویتی که برای خودت ساخته‌ای عمیق و عمیق‌تر شوی.

پرده سوم: جایی که فرهنگ توسعه‌فردی وارد می‌شود

دوباره همان جمله تکراری. همه ما می‌خواهیم خوب باشیم. اگر کسی به ما بگوید که چطور بهتر باشیم ما از آن استقبال می‌کنیم. به قولی حرفش را می‌خریم. پس در نظام اقتصادی جدید همیشه انگیزه‌ای وجود دارد که محتواهایی با موضوع "توسعه‌فردی" تولید شده و منتشر شوند و ماهم از آن‌ها استقبال می‌کنیم. چه کسی وجود دارد که دلش نخواهد اندام بهتری داشته باشد؟ جذاب‌تر باشد؟ بیشتر پول دربیاورد؟ در شغلش خاص‌تر باشد؟

از آن‌جایی که همه شما با محتویات این دسته از کتب و گفتمان‌ها آشنایی دارید من هم کمتر به آن می‌پردازم. اما این ادبیات (در اینجا برای اشاره به کتاب‌ها، مقالات، پادکست‌ها، پست‌ها و... از این واژه استفاده می‌کنم) تمایل دارد که مفهوم پتانسیل را هرچه بیشتر و بیشتر پررنگ کند. اینکه تو اکنون ویژ‌گی‌های خاص خودت را پیدا کردی، در مسیر آن‌ها جلو آمده‌ای، این چیزیست که تو را متمایز می‌کند و به وجودت ارزش ابراز می‌بخشد. (چه در بازار کار از جهت هویت شغلی و چه در اقتصاد توجه که افراد خاص را متمایز کرده و به آن‌ها فرصت شناخته شدن می‌دهد). حالا دلت می‌خواهد در آن بهتر هم باشی؟ که نویسنده‌ای بشوی که هیچکس نشده؟ که باهوش‌ترین افراد باشی؟ ورزشکارترین؟ زیباترین؟ من قرار است به تو در راستای رسیدن به این هدف کمک کنم.

پرده چهارم: جایی که مشکل شروع می‌شود

تا اینجا با مسئله خاصی برخورد نکردیم. من می‌خواهم بهتر شوم پس بهتر می‌شوم. مشکل از آن‌جا شروع می‌شود که ما به تقویت یک یا چند ویژگی بارز در وجود خودمان تشویق می‌شویم. کم کم آنقدر سهم این ویژگی‌ها را در زندگی و هویت خود گسترش می‌دهیم که نمی‌توانیم دیگر جنبه‌های وجودمان را ببینیم. در ابتدای این مسیر من فهمیدم که "باهوش" هستم. حالا دیگر جز "باهوش" هیچ نیستم. اقتصاد رقابتی از من توقع دارد که با سلاح‌های خاص خودم بجنگم. سلاح من در این مثال باهوش بودن است. باید رشته‌ای را انتخاب کنم که باهوش بودن در آن منعکس شود، همچنین شغلی را، اگر هویتی در فضای مجازی برای خودم می‌سازم باید متکی بر باهوش بودن باشد، اگر همسری انتخاب می‌کنم باید ویژگی باهوش بودنم را برایش خوب پرزنت کنم و از این دست. رفته رفته کار به جایی می‌رسد که من با خودم گمان می‌کنم اگر این ویژگی نباشد من هم نیستم. دیگر چیزها را نادیده می‌گیرم، شغلی را برمی‌گزینم که استعدادم را حیف نکند. موقع انتخاب مهارت‌های جدید چیزی را نشان می‌کنم که "فقط من" بتوانم از پس آن بربیایم.

مفاهیمی مثل بهزیستی، آرامش و حال خوب کم کم از دایره توجه می‌افتند انگار نه انگار که دلیل آغاز این مسیر این بوده که در نهایت حال بهتری داشته باشیم. با فراموشی یا عدم توجه کافی به مجموعه ویژگی‌های شخصی و تمرکز بر آن‌هایی که ارزش اقتصادی دارند فرد دچار رخوت و احساس کمبود می‌شود. علاوه بر این با احاطه شدن در تبلیغات بسیاری که "پتانسیل را بی‌نهایت می‌دانند" و "از او انتظار دارند که همه خودش را شکوفا کند" نوعی احساس ناکامی و افسردگی نیز وجود را در بر می‌گیرد و انسان را در احساس عقب‌ماندگی زنجیر می‌کند.

حال چه کنیم؟

من اینجا می‌خواهم تجربه شخصی خودم را به عنوان کودکی خردسال با شما به اشتراک بگذارم. نگران نباشید توصیه نخواهم کرد که قفس را بشکنید و پرواز کنید.

  • فعالیت‌هایی که خیالشان مثل خورده به سرتان افتاده را امتحان کنید. اگر کاری وجود دارد که همیشه دوست داشتید انجام بدهید، اما برایش زیادی بی‌استعداد، پیر و یا نامناسب هستید همین حالا یک برنامه کوچک و عمل بنویسید که کمک می‌کند اولین قدم‌ها را در راستای نزدیک شدن به آن بردارید. به جانم قسم می‌خورم که آماتور (نوب!) بودن خیلی بامزه‌است.

  • کمی اعتمادبه‌نفس را فدای ناشناخته‌ها کنید. باور کنید انجام دادن یک کاری که در آن خوب هستید برای مدت طولانی کلافه کننده‌است. کمی از وقتتان را به انجام کارهایی که در آن‌ها بد هستید اختصاص دهید. دقیقا همان کارهایی که وقتی خودتان را توصیف می‌کنید اصلا در دایره جا نمی‌شوند. مثلا اگر تمام مدت با این باور جلو آمده‌اید که در ریاضیات حرفی برای گفتن ندارید از امشب روزی بیست و پنج دقیقه به مطالعه ریاضی راهنمایی بپردازید.

  • شل کنید. اگر دارید کارتان را انجام می‌دهید همین بس است. اگر فعالیت محوله‌ای دارید همین که آن را به پایان برسانید کافی‌است. راستش را بخواهید هیچکس برای بیش از حد دقیق و بی‌اندازه خوب بودن شما تره خورد نمی‌کند. فقط دارید با وسواس بی‌خودی وقت و انرژی‌ که می‌توانست صرف چیزهای دیگر شود را به اعصاب‌خوردی هدر می‌دهید.

  • زندگی‌نامه‌های کمتر دیده شده بخوانید. مستند ببینید. با آدم‌ها حرف بزنید. کتاب‌ بخوانید، شده حتی کتاب داستان (مخصوصا کتاب داستان) تا ببینید که آدم‌ها چطور با پاره‌های زندگی‌شان توپ چهل‌تکه درست کرده‌اند.

  • از دنبال کردن محتواهای تکانشی و انگیزشی دست بردارید و یک کاری بکنید. درمان دقیقا همین است. توهم کاری کردن از طریق بافتن آرزوهای بزرگ و لایک کردن پست‌ها و جملات انگیزشی را از سرتان بیرون کنید و کار کنید. راستش ما این روزها بیشتر از اینکه واقعا "توسعه‌فردی" بدهیم خودمان را با ادبیات آن خفه کردیم. همه چیزی که نیاز دارید بدانید این است که به قدر کافی آب بخورید، غذای سالم مصرف کنید، خوب بخوابیید، به اعتیاد (از سیگار تا رسانه) نه بگویید و کارهایتان را به پایان برسانید. خوش باشید در کل.

  • یک کار مضحک بکنید. گاهی کارهای مضحک لازم است تا فرد خودش را خیلی هم جدی نگیرد. نمی‌دانم، ژورنال بنویسید، نقاشی بکشید، داستان عامه بخوانید و بنویسید، بنشینید یک سریال ترکی آبکی را با نظریه‌های فلسفی نقد کنید، از توی ابرها شکل دربیاورید، طرفدار کیپاپ شوید، عروسک بازی کنید. هرکاری. یک کاری که هم خوش بگذرد و هم کمک کند بفهمید که لازم نیست همه انگیزه و انرژی‌تان را در راستای ساختن یک چیز بزرگ هدر بدهید.

  • محتوای بدردبخور مصرف کنید. راستش من فکر می‌کنم همه چیز از گور همین فضای مجازی بلند می‌شود. یک پیشنهادی که دارم این است که این نیاز به مصرف فید در زمان استراحت را با چیز دیگری جایگزین کنید. مثلا یک کتاب راحت‌خوان پیدا کنید، موسیقی‌ای که بیش از اینکه جنبه تکانشی داشته باشد جنبه عمقی دارد، یک دوره درباره موضوعی که مدت‌هاست به آن علاقمندید. هرچیزی که باعث شود کمتر تمایل داشته باشید زندگی‌های پر زرق و برق اینترنتی را ببینید. خصوصا اگر فیدتان پر از محتوای انگیزشیست اهمیت این کار دوچندان می‌شود.

  • و در آخر بدانید که "توسعه‌فردی" هم یک جو است. حوالی چهاره پانزده سالگی می‌گیردتان و گمان می‌کنم قبل از سی سالگی هم دست از سر آدم برمی‌دارد. در نهایت همه ما می‌فهمیم که چیزی به مثابه پتانسیل بی‌نهایت وجود ندارد و ما حاصل ترکیب شانسی از امکانات اطراف هستیم. چیزی که در نهایت برایمان می‌ماند احساس آرامش و بسندگی‌ایست که در خودمان پرورش می‌دهیم.

در یک کلام خلاصه بخواهم بگویم انقدر در پی بهترین شدن در ویژگی‌هایی که اصلا مشخص نیست داریم یا نداریمشان نباشید. زندگی فرصت کسب تجربه و امتحان مسیرهاست. تا جایی که با مهارت‌هایمان از گرسنگی نمیریم کافیست. سعی نکنید هویتتان را به اقتصاد گره بزنید که با آن بازی می‌کند. یک حوزه را برای معیشت انتخاب کنید و بعد خودتان را آزاد بگذارید که بین باقی ویژگی‌ها و امور سرگردان باشید. کارهایی را بکنید که ربطی به یک مسیر آکادمیک یا شغلی منحصربه‌فرد و مستقیم ندارند، بالاخره یک چیز خوب درمیاید. حرص و جوش نخورید و کمتر از گوشی استفاده کنید. کسی چه می‌داند، شاید همه ما قربانی سیستم (همین سیستمی که نهایت بهره‌وری و ارزش اقتصادی را از فرد طلب می‌کند) هستیم، سیستمی که دوام آوردن در آن کافیست و لازم نیست هویت و بند بند وجودمان را به عملکرد بهتر در آن گره بزنیم. ممنون از توجه شما.

فضای مجازیانگیزشیتوسعه فردیکسب و کار
۱۴
۲
آتنا
آتنا
"سر ممکنه که اشتباه کنه اما خون هرگز"
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید