خوشبختی هزار و یک چهرهی رنگرنگ دارد...
اما مصیبت انگاری همه جا به یک اندازه سیاه است... یکی از این جوانها در کلاس میگفت... از سیاه سیاهتر که نداریم!...
راست میگفت...
دلنگرانی چه رنگی است... وقتی من برای همهی این طفلکهایم نگرانم... تفاوتی نمیکند...
تهران باشد یا پکن... هیولاهای آدمخوار همه جا پراکندهاند...
منتها من یک استاد جادوگری نیستم شبیه این قصهها...
که بتوانم با لرد سیاه نبرد کنم...
من یک معلم معمولیام که دلم عدالت میخواهد...
پیش از آن انصاف... ترحم...
پیش از آن امید... بالاتر از همه عشق...
مگر آدم خوبی بودن چقدر سخت است...؟
مگر نه این است که حافظ گفته... "مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن..."...؟!
اگر عالم خیالی اشعار و قصهها نبود... زندگی ارزش زیستن نداشت... با این زرق و برق های نفرینی و برج و باروهای فاجعه بارش...
یکروز بگذارید من فرمانروایی کنم...
ای ابرهای سیاه توفانزا کنار بروید...
ای پرندگان مذبوح تکهتکه شده باز بال و پر بزنید...
ای همهی تاریکیها برگردید به پاندورای ظلمانی خودتان و اجازه دهید...
این روحهای مهربان و روشن دمی چند سبکتر نفس بکشند...