ویرگول
ورودثبت نام
آخرین سرگروه
آخرین سرگروهلا ادری
آخرین سرگروه
آخرین سرگروه
خواندن ۳ دقیقه·۹ ماه پیش

من اسپوندیلیت آنکیلوزان ندارم

دکتر با دست‌های لاغر سفید سالخورده‌اش که هنوز لرزش ندارد پشت صفحه‌ی کاغذ می‌نویسد "اسپوندیلیت آنکیلوزان" ندارد... احتمالا بیشتر جهت یادآوری به خودش... به‌خودم می‌گویم قطعا هشتادساله است... یا کمی بیشترک... همه‌چیزش بی‌شتاب و آهسته است... راه‌رفتنش، حرف‌زدنش، تشخیص‌ و تجویز کردنش هم...

خیال می‌کنم لابد باید با صدای بلندی بگویم: بله! بله! همین بیماری عجیب غریبه را عرض می‌کردم... هوش مصنوعی همین را می‌گفت!...

باحوصله و متانت توی صورتم لبخند می‌زند... نگاهش جوری است که انگار حوصله‌اش سرآمده... خیلی خوش‌مشرب نیست... گوش‌هاش هم سنگین نیست... ولی تا دلت بخواهد سلیم‌النفس است... از جمله نسلی است که دکترهاش خدایی می‌کردند ولی انگاری کمابیش خودش را با نسل کنونی دکترهای تبلیغاتی‌ هم تطبیق کرده باشد...

سلام و تعارف و این‌ها هم به‌گار می‌بندد...

همینطور که ایستاده روبه‌رویم و مفاصل خشک و دردناکم را معاینه می‌کند، احساس می‌کنم از او یک‌خورده خوشم می‌آید... طوری که دلم می‌خواهد مثلا یک‌روز با او توی یک کافه‌ی شلوغ تقاطع کریم‌خان و میرزا، چای و بیسکویت بخورم...

ضمن فشار آوردن روی شانه‌هام می‌گوید...

"نه این بیماری را اگر داشتی شب از شدت درد بیدارت می‌کرد و بدون مسکن آرام نمی‌شد... مشکل تو آرتروز خفیف است... زیاد از بدنت کار می‌کشی... کمتر کار کن...بیشتر ورزش کن... ویتامین دی بخور... پیش انکولوژیست و این‌ها هم نرو... آزمایش‌هات هیچ بدخیمی نشان نمی‌دهد..."

یعنی حیف شد؟ البته که نه! ... ولی آخر خانم دکتر خون‌شناس دیشبی را هم دوست داشتم... آن‌طوری که با ذهن ترومادیده‌ی فاجعه‌آشنایش، رماتیسم را خیلی مختصر می‌انگاشت، برایم معجزوار شفابخش بود... یا حداقل تسکین دهنده... قطعا امراض مهلک‌تر نمی‌گذاشت مرا زیاد جدی بگیرد...

با خونسردی و شتابزدگی یک سرطان‌شناس خبره ولی خیلی جوان گفته بود:

"می‌توانم برایت آزمایش مغز استخوان هم بنویسم... کاری ندارد... ولی خوب سوزنش سخت‌تر از یک آمپول معمولی است... پس فعلا آزمایش خون بده تا ببینیم چه می‌شود... "

بعد باز تکرار کرده بود...

"می‌شود البته آزمایش مغزاستخوان هم انجام دهیم... البته الان من نمی‌خواهم که... تو چطور... می‌خواهی؟"

گفته بودم که نه واقعا...

نگاه تردیدواری به ریخت اداری ام انداخته و پرسیده بود...

"سوزن مشترک... رفتار پرخطر که نداشته‌ای؟... برایت آزمایش هپاتیت هم نوشتم..."

خیلی ساده فقط گفتم که نه... مراقبت کردم که مثلا نخندم یا واکنش زاهدانه‌ای نشان ندهم... یا نگویم که از سن و سالم گذشته...

گفت:

"به سن و سال تو درد مفاصل و خشکی صبحگاهی طبیعی است... بلند می‌شوی یکساعتی راه می‌روی خوب می‌شود... رماتیسم طبیعی است..."

لحنش طوری بود که انگار همه‌ی آدم‌ها در چهل و هشت‌سالگی قرار است رماتیسم مفصلی داشته باشند...

باز به خودم یادآوری کردم برای یک متخصص بدخیمی سلولی که خبرهای سخت می‌دهد قطعا رماتیسم خبر خوبی محسوب می‌شود...

حالا این آرتروز خفیف که آقای دکتر نسل خاموش می‌گفت که دیگر نور علی نور بود... گفتم که تازه داشتم کم‌کم به او علاقمند هم می‌شدم و تخیل می‌کردم در زمان اوج دوران کاری‌اش مثلا در چهل سالگی که راهروهای بیمارستان ارتش را بالاپایین می‌کرده چه هیئتی داشته است...

پس برای این که کمی صحبت را بیشتر کش داده باشم، می‌گویم:

"درد مفاصل من واقعا زیاد نیست... ولی توی شرح ام آری آی یک چیزهای ترسناکی نوشته بود..."

عمدا با لحن شوخی‌آمیز جاهلانه می‌گویم که خنده‌اش اندازم... حالت پدرانه‌اش بامزه است...

پاسخ می‌دهد:

"شرح نویسی هم یک تخصصی می‌خواهد... تو که سواد داری خوب است این‌ها را بدانی..."

و چند دقیقه پیوسته برایم درباره‌ی مهارت‌های خواندن تصاویر پزشکی توضیح می‌دهد...

خوب به او گوش می‌دهم...

دقیقا در همان سن و سالی است که بیرون از مطب کسی به حرفهاش گوش نمی‌دهد...

فکر می‌کنم کم و بیش مثل خودم...

... که حتی توی کلاس هم دیگر پرچانگی‌هام خریداری ندارد...

شاید هم باز تقصیر تکنولوژی است...

یک استادی آمده بود به دانشگاه ما و درباره‌ی مهارت‌های تدریس برای به قول خودش نسل اشباع‌شده داد سخن می‌داد...

به نظرم مسئله این نیست که مغزها از اطلاعات پر شده است...

شاید قضیه احساس بی‌نیازی ما است از ارتباط با همدیگر...

فعلا خوشحالم که رماتیسم و سرطان ندارم...

عجالتا نبرد با آن سامورایی ترسناک که از سرزمین سایه‌های درون، به خوابم آمده بود، تمام شده انگاری... با هم به صلح و صفا رسیدیم شاید... تا وقتی دیگر...

"پایان نقل قول...."!


هوش مصنوعی
۴
۶
آخرین سرگروه
آخرین سرگروه
لا ادری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید