امروز یک طوطی آمد و پشت پنجرهی اتاقم نشست...
خیلی آهسته و محتاطانه برایم جیغ کشید چند بار...
سبز بود با توک صورتی خمیده...
خیلی تماشایش کردم... خیلی از گوشهی چشم سبک سنگینام کرد...
دو دقیقه ای از اتاق بیرون رفتم که راحت باشد و بیدغدغه استراحتی کند...
خستگیاش در رفت و تا دو دقیقه بعد برگردم دیگر روی نردهها ندیدمش...
پر زده بود تا سقف گنبد کبود...
به شعری سپید میمانست این اتفاق...
تازه یکی از بذرهای گلسنگی که توی شیشه کاشته بودم امروز جوانه زد...
مدتی با او گفتوگو کردم... خوشآمدش گفتم...
برایش تعریف کردم که زندگی هر چند محدود هر قدر کوتاه و بینصیب باشد... باز معجزهای است بینظیر...
سلام کوچولوهای معصوم زبانبسته! قدمتان مبارک باد...
سرتان سلامت... عمرتان دراز باد...
"خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت...!