همینطوری یک کنجی قایم شدهام، انگاری لابهلای چادرشبها و لحاف پتوهای مادربزرگم گوشهی صندوقخانه، و برای دل خودم آواز میخوانم...
جوری که صدام به گوش احدی نرسد...
خدا به دور!... صدام را میگویم... مسلمان نشنود کافر نبیند...
به خودم امید میدهم که این دفعه کسی پیدام نمیکند و یک دفعه زیر گوشم جیغ نمیکشد..."سوک سوک!"...
اینقدر همین جای گرم و نرم میمانم تا خوابم ببرد...
این دفعه قول میدهم نه دل بندگان خدا را بشکنم و نه اجازه دهم شیرپاک خوردهای نرخ مرا بشکند...
نه که حالا سرجمع سرنوشتم دوزاری بیشتر بیرزد... به دلار هم که حسابم کنی قدر و قیمتم توافقی است...
فقط سرم را میاندازم پایین و نان و ماستم را میخورم و جستارنویسی میکنم...
مثلا فقط و فقط به خاطر خود خودم...
و به دروغ میگویم که تنم نمیخارد و هیچ خارخاسک و کک و کفتاری به تنبان ندارم...
خیالتان تخت!...
خوب هم به جمال بیمثالتان!