خوشحالم که هنوز خیالمیکنی میشود با خواندن شفای زندگیِ گیتی خوشدل، برای من از مقدسین یا مقدسات شفای عاجل گرفت...
بالاخره ملتِ عشق بکییکی باید یکجایی دخیل ببندند...
من که این روزها باز از نظر جسمانی بدهکاری بالا آورده و کم آوردهام و لابد درگیر موانع درونی و عقدههای کودکی ام شده ام و دارم بازی در میآورم...
قطعا این خشم پنهان در سایه است که هی سیستم ایمنی بدنم را دچار اختلال میکند و خلقم را تنگ...
طوری که حتی سر کلاس از کارهای دانشجوها خسته شوم و در پاسخ حملاتشان جاخالی بدهم... نه که خدای نکرده تقصیری داشته باشند... لابد من بدجنس شده ام... وگرنه، خلاف شرط عقل، تیر که میاندازند باید مژه بر هم نزنم...
ولی گاهی احساس میکنم گیر افتادهام لابهلای هزارتوی تلهای فیلکش که اگر شراب مردافکن افاقه نکند زیر دست و پاش خواهم مرد...
حالا نه اینکه زیاد مهم باشد...
بالاخره پایان کار هر کسی یک طوری است...
یکی میشود امیر امارات و شبه جزیره و به سفرش قطر میکنند و قربان قد و بالایش میروند... یکی هم میشود مرغ عزا و عروسی و قدقد کنان تن به قضا و قدر قصاب میدهد...
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر...
کاین کارخانه ای است که تغییر میکنند...
تعزیر میکنند...
مشکل حکایتی است...
از زور بازوی مردم آزاری و دل و دماغ عاشقی افتادهام... وگرنه... حالا میرفتم بهجای آن یکی مجنونصفت غزل غزل حرف دل میزدم... ولی الان مغزم درد میکند از بس آزمایش و ام آر آی دادهام و با اصحاب مکنت و حرفت سروکله زدهام...
حاضرم شرفم را سر مذاکره با عزرائیل بگذارم و بگذارد یکبار دیگر از نو شروع کنم...
این دفعه از همان لحظه اول فقط میروم پی عاشقی و میافتم دنبال خودت...
الان ولی مردهام بهنظر... از بس که جان ندارم!