ویرگول
ورودثبت نام
Kanao
Kanao
Kanao
Kanao
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

ابمیوه و شادی

رسیدیم دماوند. هوا اینجا خنک‌تر شده بود و کوه بزرگش از دور مثل یه دیوار بلند و باشکوه دیده می‌شد. ماشین که وارد شهر شد، انگار از شلوغی تهران کامل جدا شدیم. خیابون‌ها خلوت‌تر بودن و همه‌چیز آروم‌تر به نظر می‌رسید.

وسط مسیر یک اتفاق برام افتاد. من داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می‌کردم که یهو چشمم به یک مغازه کوچک کنار جاده افتاد که رویش نوشته بود «آب‌میوه طبیعی». به مامان گفتم یه لحظه نگه داریم. وقتی ایستادیم، من با ذوق رفتم داخل مغازه. صاحب مغازه یه مرد مهربون بود که با لبخند یه لیوان آب‌میوه خنک به من داد.

وقتی برگشتم داخل ماشین، یه لحظه لیوان از دستم سر خورد و کمی از آب‌میوه روی صندلی ریخت! خیلی خجالت کشیدم و سریع شروع کردم پاک کردنش. مامان اولش جدی نگاه کرد، بعد خودش خندید و گفت: «اشکال نداره، مهم اینه که خوش گذشت.»

همون لحظه کل فضا خنده‌دار شد و من هم خندیدم. سفرمون تو دماوند با همین اتفاق ساده برام تبدیل به یه خاطره بامزه شد.

ماشین
۰
۰
Kanao
Kanao
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید