:
***
بازگشت سایهها (ادامه)
... نبرد در راهروهای مدرسه آغاز شد. صدای برخورد شمشیرها با قدرتهای شیطانی، سکوت وحشتناکی را میشکست. وانیا و محیا، با تمام قدرتشان میجنگیدند، اما باید بسیار مراقب میبودند. هر اشتباه، هر فریادی، میتوانست راز هویت مخفی آنها را فاش کند و موزان را به هدفش برساند. آنها باید هم مبارزان قدرتمندی باشند و هم بتوانند نقش دانشآموزان عادی را بازی کنند. این چالشی بود که هیچگاه تصورش را نداشتند.
ناگهان، موزان لبخندی موذیانه زد. او دیگر قصد مبارزه آشکار با کانائو و میتسوری را نداشت. او میدانست که این دو دختر، با وجود قدرتشان، نمیتوانند در ملاء عام دست به چنین نبردی بزنند بدون اینکه توجه همه را جلب کنند.
"بس است!" موزان فریاد زد و با دستش به یکی از دانشآموزان که از ترس به دیوار چسبیده بود، اشاره کرد. در یک لحظه، هالهای سیاه رنگ دور دانشآموز را گرفت. چشمانش قرمز شد، دندانهایش نیشدار گشت و چهرهاش در هم پیچید. او تبدیل به موجودی وحشتناک و شیطانی شد که به سمت کانائو و میتسوری حمله کرد!
دانشآموزان دیگر با جیغ و فریاد پراکنده شدند. کانائو و میتسوری با تعجب به این صحنه نگاه کردند. موزان با این کار، آنها را در موقعیتی دشوار قرار داده بود. اگر با این شیطان مبارزه میکردند، هویتشان فاش میشد. اما اگر نمیجنگیدند، جان آن دانشآموز در خطر بود.
"باید کاری کنیم!" محیا (به عنوان میتسوری) با نگرانی گفت.
"اما چطور؟ اینجا مدرسه است!" وانیا (به عنوان کانائو) پاسخ داد.
در این لحظه، وانیا ایدهای به ذهنش رسید. او به محیا اشاره کرد و هر دو به سمت نزدیکترین دستشویی دویدند. در حالی که دانشآموز شیطانی به سمتشان میآمد، آنها در را پشت سر خود بستند.
"سریع باش!" وانیا گفت و بلافاصله گفت: "کانائو!"
در همان لحظه، صدای نفسنفس زدن محیا شنیده شد که گفت: "میتسوری!"
در فضای تنگ دستشویی، هالههای نور صورتی و قرمز رنگی در هم پیچیدند. تبدیل آنها در این مکان مخفیانه، بدون جلب توجه، سریع و بیصدا انجام شد. آنها دیگر وانیا و محیا نبودند، بلکه کانائو و میتسوری، آمادهی مقابله با شیطان ساخته شده توسط موزان بودند. اما سوال این بود که موزان با این کار دقیقاً چه هدفی داشت؟ آیا فقط میخواست آنها را در تنگنا بگذارد، یا نقشهی بزرگتری در سر داشت؟
***