ویرگول
ورودثبت نام
m_35294968
m_35294968
m_35294968
m_35294968
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

*داستان: رقصِ شمشیرها و نجوایِ قلب

*داستان: رقصِ شمشیرها و نجوایِ قلب

در سالنِ بزرگِ شمشیرزنی، جایی که صدای برخورد فلز با فلز مثل ضرب‌آهنگِ زندگی بود، **وانیا** و **ارسام** دو سیاره‌ی جدا افتاده بودند. وانیا، که همیشه با نقابش پشتِ سدی از سکوت پناه می‌گرفت، و ارسام، که نگاهش مثل تانجیرو، انگار می‌توانست مستقیم به درونِ آدم‌ها نگاه کند.

وانیا همیشه از دست دادن وحشت داشت. هر بار که می‌خواست دستِ ارسام را به نشانه‌ی احترامِ پس از تمرین بگیرد، انگار نیرویی نامرئی پاهایش را به زمین می‌دوخت. او در ذهنِ خودش، کانائویی بود که یاد گرفته بود احساساتش را در قفسه‌ی سینه‌اش پنهان کند.

یک روز، بعد از تمرینی سنگین، استاد با لبخندی که انگار همه‌چیز را می‌دانست، به میان آمد. او ارسام را صدا زد و با چشمکی به وانیا گفت: «ارسام، انگار وانیا می‌خواهد چیزی بگوید... نه؟»

وانیا حس کرد صورتش به رنگِ یاقوت درآمده است. تمامِ غرورِ شمشیربازی‌اش در یک لحظه دود شد و به هوا رفت. او لرزید. قفل کرد. چشمانش را بست و در دلش التماس کرد که زمین دهان باز کند.

ارسام، که همیشه آرام بود، این بار قدمی به جلو گذاشت. او شمشیرش را کنار گذاشت و با همان نگاهِ عمیق و مهربانش، به وانیا نگاه کرد. او مثل تانجیرو بود؛ کسی که حتی در سکوت هم می‌فهمید چه چیزی در قلبِ دیگری می‌گذرد.

ارسام نگاهش را از وانیا نگرفت. او آرام لب زد: **«آو...»**

این صدا، برخلافِ تصورِ وانیا، اصلاً مسخره نبود. در آن صدایِ ارسام، نوعی نگرانیِ نجیبانه موج می‌زد. او به جای اینکه بخندد یا مسخره کند، دستِ دستکش‌دارش را دراز کرد.

وانیا، طبق همان آموزه‌هایِ مادربزرگش درباره‌ی «معزتخواهی»، نفس عمیقی کشید. او یاد گرفت که برای داشتنِ معزت، نباید فرار کرد. او لرزشِ دستش را کنترل کرد و با وقاری که مخصوصِ یک شمشیربازِ واقعی بود، دستش را به سمتِ دستِ ارسام برد.

وقتی انگشتانشان با هم تلاقی کرد—نه یک دست دادنِ ساده، بلکه یک پیوندِ کوتاه و الکتریکی—زمان برای وانیا ایستاد. ارسام چشمانش را کمی بست و آرام گفت: «وانیا... فردا هم تمرین می‌کنی؟ من... دوست دارم بیشتر با هم تمرین کنیم.»

این جمله، برای وانیا حکمِ همان لحظه‌ی طلاییِ انیمه را داشت. خجالتِ او تبدیل به نوری شد که در قلبش می‌درخشید. ارسام شبیه تانجیرو بود که با یک جمله‌ی ساده، تمامِ دیوارهایِ یخیِ اطرافِ وانیا را ذوب کرد.

وانیا با لبخندی که پشتِ ماسک‌اش پنهان بود، سری تکان داد. او دیگر آن دخترِ فراری نبود؛ او حالا شمشیربازی بود که داشت یاد می‌گرفت چطور بدون ترس، نگاهِ کسی را پاسخ دهد.

***

۱. **! 🎬✨

۰
۰
m_35294968
m_35294968
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید