***
### **عنوان داستان: طنینِ یک «آو»!**
صدای برخورد شمشیرها در سالن، این بار به گوش وانیا نمیآمد. انگار تمامِ صداهای دنیا در یک لحظه قطع شده بود و تنها چیزی که شنیده میشد، تپشِ قلبِ خودش بود. وانیا، با آن نقابِ توری و نگاههایِ پنهان، سعی داشت خودش را در میانِ سایهها مخفی کند.
او فقط میخواست تمرکز کند. میخواست نشان دهد که او هم یک شمشیربازِ جدی است، نه فقط دختری که با هر نگاهِ ساده، تمامِ توانِ ذهنیاش را برای "نفس کشیدن" صرف میکند. اما در گوشهی چشمش، او را میدید. همان پسر، که حالا مثل یک ستارهی درخشان در مرکز میدانِ توجه او بود.
ناگهان، لحظهی موعود رسید. تمرین تمام شد. خستگی و استرس، هر دو روی شانههای وانیا سنگینی میکردند. وانیا تصمیم گرفته بود، قبل از اینکه دوباره آن «قفلِ ذهنی» و «دست ندادنِ تاریخی» تکرار شود، زودتر از صحنه فرار کند. او میخواست خداحافظی کند؛ یک خداحافظیِ سریع، بیصدا و بدونِ هیچِ درامی.
اما استاد، که مثل یک ناظرِ همهجانبه در گوشهی سالن ایستاده بود، با آن لبخندِ همیشگی و نگاهِ نافذش، سکوت را شکست. استاد با لحنی که انگار از دلِ تمامِ داستانهایِ عاشقانه بیرون آمده بود، گفت:
**«خب، انگار وانیا میخواهد زود خداحافظی کند...»**
در آن لحظه، گویی تمامِ اتمهایِ سالن ایستادند. وانیا حس کرد تمامِ خونِ بدنش به سمتِ گونههایش هجوم برده است. او میخواست زمین دهن باز کند و او را ببلعد! او میخواست فریاد بزند: «نه استاد! من فقط خستهام! من فقط میخواهم بروم خانه و در پتو بپیچم!»
اما واکنشِ او، همه چیز را تغییر داد. وانیا با نگاهی که از شدتِ خجالت، تقریباً مات شده بود، به سمتِ آن پسر نگاه کرد.
او، آن پسرِ مرموز، که همیشه تجهیزات را با آرامش به او میداد و همیشه با آن سکوتِ خاص حضور داشت، در آن لحظه، انگار تمامِ جادویِ شمشیرزنیاش را از دست داد. او نه توانست بخندد، نه توانست بیخیال باشد و نه توانست چیزی بگوید.
فقط از بینِ لبهایش، یک صدایِ کوتاه و لرزان خارج شد:
**«آو...»**
یک «آو»یِ ساده. اما برای وانیا، این صدا مثل یک انفجارِ بزرگ بود.
این «آو» میتوانست هزاران معنا داشته باشد. آیا او هم مثل وانیا، از این توجهِ ناگهانی شوکه شده بود؟ آیا او هم در میانِ آن استرس و خجالت، قلبش داشت به سرعت میزد؟ یا او هم مثل وانیا، فقط میخواست راه فراری پیدا کند؟
در آن لحظه، وانیا فهمید که شمشیرزنی، مبارزه با حریف نیست؛ مبارزه با آن سکوتهایِ سنگین و آن صداهایِ کوتاهی است که تمامِ معنایِ دنیا را عوض میکنند.
وانیا در حالی که از سالن خارج میشد، با خودش فکر کرد:
*«اگر این یک انیمه باشد، حتماً قسمتِ بعدی، قرار است خیلی هیجانانگیز شود...»*
**