ویرگول
ورودثبت نام
کندوزاده
کندوزاده
کندوزاده
کندوزاده
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

امروز و فرداهای از دست رفته.

ساعت ده و نیم صبحه و تو هنوز امروز رو از دست ندادی.

این حرفیه که خیلی روزهای تابستون پارسال به خودم می‌زدم. همون روزهایی که هر روز از خواب بیدار می‌شدم و زبان می‌خوندم و اگر یک روز این کار رو نمی‌کردم احساس می‌کردم آسمون به زمین اومده(آسمون داره میفتهههه) و اون روز رو از دست دادم.

به خودم این جمله رو می‌گفتم و به خودم یک روزهایی رو استراحت می‌دادم. فن‌فیک می‌خوندم، سریال می‌دیدم و کلا اون روز رو توی تختم دراز می‌کشیدم.

امروز هم ساعت ده و نیمه و هنوز از دستش ندادم ولی نه می‌تونم خودم رو قانع کنم که ادامه‌ی دوره‌ی فنون مذاکره رو ببینم، نه می‌تونم خودم رو مجبور کنم که اولین کتاب امسال رو بخونم، نه حوصله‌ی فن‌فیک خوندن رو دارم و نه سریال دیدن کمکی بهم می‌کنه.

احساس می‌کنم امروز رو از دست ندادم ولی چیزهای خیلی بیشتری رو از دست دادم. پارسال شور زندگی داشتم. می‌دونی همه‌چیز وقتی جزو آخرین‌ها باشه برات قابل‌تحمل می‌شه. با خودم فکر می‌کردم این روزها آخرین روزهاییه که من توی این خونه‌ام. این عروسی آخرین عروسی فامیل هست که من توش شرکت می‌کنم. این مسافرت آخرین مسافرتمونه. این تولد آخرین تولدم اینجاست، این عید آخرین عیدیه که پیش خانواده‌ام هستم، این مهمونی جزو آخرین مهمونی‌های حوصله‌سربریه که توشون شرکت می‌کنم. از وقتی فهمیدم حداقل یک سال دیگه هم اینجا هستم تحمل هیچ چیزی دیگه برام آسون نیست.

پارسال تابستون یادمه به این فکر می‌کردم که من نهایت یک تابستون دیگه رو می‌تونم توی تهران تحمل کنم. دیگه مغزم نمی‌کشید که باقی تابستون‌های زندگیم رو هم اینجا باشم، روزی چند ساعت توی این گرما برقمون قطع باشه و چون برق قطعه، آنتن و اینترنت هم نداشته باشیم و بیرون که می‌رم حتی با اینکه یه تی‌شرت معمولی تنمه و دارم از گرما خفه می‌شم و دلم می‌خواسته که تاپ بپوشم باز هم مردم(اکثرا پیرزن‌ها و پیرمردها) جوری بهم نگاه کنن که انگار قراره تو قبر من بخوابن و یک راست جای من برن جهنم. با خودم فکر می‌کردم نهایت یک تابستون دیگه این وضعیت رو تحمل می‌کنم و می‌رم. می‌رم و هرگز به این روزها فکر نخواهم کرد.

ساعت ده و 50 دقیقه صبحه و من امروز رو از دست ندادم ولی رویای تابستون سال بعدم رو از دست دادم.

پاییز پارسال با خودم فکر کردم که این آخرین پاییزیه که من اینجام. دلم می‌خواست یک بار هم که شده به یک هالووین پارتی دعوت شم. دلم می‌خواست وقتی که رفتم یک خاطره‌ی جالبی از آخرین روزهام توی اینجا داشته باشم. یادمه روزی که قرار شد با دوستام بریم بیرون دلم می‌خواست شبیه کاراکتر هاچی توی انیمه نانا لباس بپوشم ولی هم ترسیده بودم که بگیرنم و هم نمی‌تونستم با اون لباس از خونه خارج شم. باز هم خوشحال بودم. چون فکر می‌کردم که این آخرین پاییزیه که من اینجام و باید از تک تک لحظه‌هاش استفاده کنم.

دی ماه که شد همه‌ی کارهام به هم گره خورده بود. یادمه دو سه باری توی دانشگاه گریه کردم چون هیچ چیزی درست پیش نمی‌رفت. توی راه برگشت از دانشگاه زنگ می‌زدم به فرزانه و به سرتاپای سیستم آموزشی مملکت فحش می‌دادم و گریه می‌کردم که یک مدرک ساده بهم نمی‌دادن که ثابت کنم اینجا تا لیسانس درس خوندم. گریه می‌کردم و هر روز می‌رفتم دانشگاه و با زبون‌نفهم‌ترین آدم‌های جهان جر و بحث می‌کردم و شب‌ها خودم رو دلداری می‌دادم که این آخرین دفعاتیه که با این آدم‌ها سر و کار دارم. با خودم می‌گفتم این‌ها رو امسال تحمل می‌کنم و سال بعد جایی خواهم بود که قانون سرش می‌شه. جایی که برای پیش بردن هر مرحله از کارم لازم نیست یک هفته بدوم و گریه کنم.

ساعت یازده صبحه و من امروز رو از دست ندادم ولی قراره یک سال دیگه هم با این آدم‌ها سر و کار داشته باشم.

این غر زدن‌ها تکراریه. نوشتن جنگ‌نامه تکراریه. حضور دوباره‌ی من توی ویرگول بعد دو سه ماه تکراریه. اینجا جاییه که بدبختی‌هات مدام تکرار می‌شن و تو هیچ کاری بابت‌شون نمی‌تونی انجام بدی. هیچ ایده‌ای ندارم که آیا الان این متن پست می‌شه یا پاک می‌شه. دیگه حوصله‌ی سر و کله زدن با قوانین جدید رو ندارم. صرفا احساس کردم که باید این‌ها رو می‌نوشتم.

همین.

۴
۰
کندوزاده
کندوزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید