ویرگول
ورودثبت نام
کندوزاده
کندوزاده
کندوزاده
کندوزاده
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

دیگر اوضاع از این بدتر نمی‌تواند بشود؟

هر شب با خود فکر می‌کنی که این دیگر آخر خط است. دیگر اوضاع از این بدتر نمی‌تواند بشود و به این فکر می‌کنی که آیا فردا می‌توانی جای نگرانی شروع به حرکت کنی؟ و بعد به خواب می‌روی و فردا می‌شود، تو بیدار می‌شوی و می‌بینی که اوضاع از این بدتر هم می‌تواند بشود و شاید اگر دیروز شروع می‌کردی اوضاع خیلی بهتر می‌بود و گندش بزنند که غم اینکه چرا دیروز شروع نکردی امروزت را هم از تو می‌گیرد و بعد دوباره شب می‌شود و تو فکر می‌کنی که این دیگر آخر خط است، دیگر اوضاع از این بدتر نمی‌تواند بشود و...

یادم نمیاد روزی که این متن رو توی دفتر خاطراتم نوشتم به کدوم یک از ددلاین‌هام نرسیده بودم. یادم نمیاد برای ثبت‌نام آیلتس بود یا برای پیگیری صدور مدرک از دانشگاه که دیر شده بود. در هر صورت دیر شده بود. یک جای دیگه هم توی دفترم نوشته بودم که «توی ایران، یک ثانیه که حرکت نمی‌کنی صد سال عقب میفتی و واقعا دیگه نمی‌دونم چه کاری می‌شه کرد.»

اون موقع که این‌ها رو نوشتم فکر نمی‌کردم که ددلاین یک دانشگاه دیگه رو هم به خاطر «بخت ایرانی» داشتنم از دست بدم. دروغ چرا؟ حتی تا هفته‌ی پیش هم فکر نمی‌کردم اینجوری شه. حتی جمعه هم فکر می‌کردم که شنبه اینترنت وصل می‌شه و همه‌ی کارهام تا پنج‌شنبه، درست طبق برنامه جمع و جور می‌شه. اما این دنیا و کائنات همیشه یک راهی پیدا می‌کنن که بهم نشون بدن اوضاع از این بدتر هم می‌شه. البته که اونقدرا هم احمق نیستم که فکر کنم کل دنیا و کائنات با هم دست به یکی کردن که زندگی من رو خراب کنن. هنوز اونقدرها هم خوشبخت نیستم که وسط این خون و خون‌ریزی‌ها فقط و فقط دغدغه‌ی این رو داشته باشم که توی یکی دیگه از دانشگاه‌هایی که می‌خواستم نتونستم اپلای کنم. در واقع به‌طرز عجیبی این بار حتی اهمیت زیادی به این موضوع ندادم. اون زمان که توی آیلتس نتونسته بودم ثبت نام کنم(باز هم به‌خاطر بخت ایرانی داشتنم) یادمه روزها گریه کردم. اما این روزها اشک‌هام رو ذخیره کردم. اشک‌هام رو نگه داشتم برای روزی که دوباره اینترنت وصل بشه و بتونیم بالاخره صدای آدم‌های واقعی رو جای مترسک‌های تلویزیون بشنویم و اون روزه که باز دوباره اشک می‌ریزم. برای خون‌هایی که ریخته شد. برای جوون‌‌هایی که هرگز جوانی نکردن و کل زندگیشون از همون اول انگار نفرین شده بود. برای داغ دل مادرهایی که بچه از دست دادن. برای روزگاری که با هیچکدوممون خوب تا نکرد و در نهایت شاید برای آرزوهای خودم که توی این خاک همیشه بر باد می‌برن.

حقیقتا امیدی به روزهای روشن ندارم. نه اینکه بخوام گرد ناامیدی رو توی دل مردم پخش کنم واقعا هرگز همچین قصدی رو توی زندگیم نداشتم. امید نداشتن هم یک جورهایی نفرین زندگی منه. از همون زمانی که خودم رو شناختم احساس ناامیدی می‌کردم و راستش الان فکر می‌کنم که حتی اگر روزهای روشن هم بیان باز یک ابر سیاهی بالای سر من خواهد بود که اون نور رو نبینم. نمی‌خواستم این حرف‌ها رو اینجا، توی همچین محیطی که به نظرم اکثرش رو کثافت گرفته بنویسم. اما از نوشتن توی ورد و نگه داشتنش برای دوست‌هام و آدم‌های واقعی(نه مترسک‌هایی که همه‌جا هستن) خسته شدم. نمی‌تونم حرف‌هایی که اونجا نوشتم رو اینجا شیر کنم چون اون حجم از فحش سانسورشدنی نیست پس به جاش این رو نوشتم چون دیگه چه کار دیگه‌ای می‌شه کرد؟ این روزها فقط دونستن اینکه دوباره توسط حتی یک نفر دارم خونده می‌شم هم کافیه. در مکان و زمانی هستیم که یک همچین چیز ساده‌ای رو از آدمی محروم کردن که همیشه همه‌ی حرف‌هاش رو نوشته و آدم‌های نزدیکی رو داشته که مشتاق خوندنشون بودن. البته این فکرها برای همچین وضعیتی زیادی تجملاتیه. با خودت فکر می‌کنی که اوضاع دیگه از این بدتر نمی‌شه که به خودت میای و می‌بینی اوضاع جوری شده که یک همچین فکر ساده‌ای یکدفعه تجملاتی به‌نظر می‌رسه و می‌فهمی «اوضاع همیشه از این بدتر هم می‌تواند بشود.»

اعتراضاینترنتاعتراضات
۱۴
۱
کندوزاده
کندوزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید