
جمعه 3 بهمن 1404
هوا برفیه و من توی ماگ موردعلاقهام هات چاکلت ریختم که بخورم ولی خوشحال نیستم. دندونم درد میکنه، ته گلوم احساس بدی دارم و فکر به اینکه نمیتونم تا آخر عمر بشینم و توی اتاقم گریه کنم آزارم میده. فکر اینکه «مردم میمیرن و زندهها زندگی میکنن» آزارم میده. چجوری این جنازه رو فردا از روی تخت جمع کنم و سر کار برم؟ چرا دنیای ما همیشه انقدر سیاه بود؟
عزیز من، من دنیا رو هیچوقت «الکی» سیاه ندیدم. دنیای من همیشه همین رنگ بوده. اینکه تو نمیتونی باور کنی که دنیای دو نفر زیر سقف یک آسمون میتونه به دو رنگ متفاوت باشه تقصیر من نیست. اینکه تو جز سفیدی هیچوقت هیچ رنگی جلوت نبوده که ببینی دلیل نمیشه که سیاهی وجود نداشته باشه. اینکه تو این برف رو میبینی و خوشحال میشی و میری بیرون آدم برفی درست میکنی و من این برف رو میبینم و به یاد خوشحالیهای کوچیک از دست رفتهام اشک میریزم چیز عجیبی نیست.
به روزهای زندگیم فکر میکنم. به عسل 16 ساله. به عسل 20 ساله و به عسل تقریبا 23 ساله. به اون روز برفیای فکر میکنم که با علی رفتیم پارک قائم چرخیدیم و بعد مسیر 10 دقیقهای پیادهرویم تا خونه رو با ماشینش توی 20 دقیقه طی کردیم. اون روز خوشحال بودم. موهام رو تازه رنگ کرده بودم، تازه با علی آشتی کرده بودم و کم کم داشتم به زندگیام عادت میکردم.
به اولین باری که توی پارک لاله سیگار کشیدیم فکر میکنم. به مسیر کوتاه خونهامون تا کلاس زبانی که میرفتم فکر میکنم. به اون یه شاخه گل بنفش رنگ. به اتاق لیدا و بشقابهای میوهی مامانی. به مامانی فکر میکنم. به خونهاشون که دیگه اون گرما و نور رو نداره. به اینکه بعد از 22 سال تازه امسال خونهاشون بهنظرم خیلی کوچیک میاد. گاهی به این فکر میکنم که شاید خیالاتی شدم ولی واقعا توی ذهنم خونهاشون همیشه بزرگتر بود. گرمتر بود و پرنورتر بود. به روزهای خوب بچگیام فکر میکنم. به مزهی کاهو و آبغوره زیر زبونم تو روزهای سیزده به در. به روزهایی که لیدا من رو با دوستاش میبرد بیرون. به کلاس رقص چهارشنبهها با شبنم تو خونهی فاطی. به اردوهای مدرسهی آزادگان. به کارگاه گوشهی حیاطمون و اون روز بارونی. من هم روزهای شادی داشتم. من هم روزهایی رو خوشحال بودم. دنیای سیاه من هم بعضی روزها به خودش رنگ خاکستری میگرفت. اون روزها باز هم برام تکرار میشن؟ نمیدونم.
دوشنبه 6 بهمن 1404
تا اومدم شروع به نوشتن کنم یاد اون صحنه از فیلم The perks of being a wallflower افتادم که چارلی یکدفعه شروع به نوشتن میکنه و هیچ صدایی جز ماشین تایپش نمیاد و روی برگه مینویسه:
Dear friend, I haven’t seen my friends for 2 weeks. I am starting to get bad again.
وقتی اومدم بنویسم به همین جمله فکر کردم. I am starting to get bad again.
نه اینکه قبلا حالم خیلی خوب بوده باشه اما حس میکردم به یک ثباتی دارم میرسم. هر اتفاق ناراحتکنندهای که میفتاد با خودم میگفتم تحملش میکنم چون یک کورسوی امیدی نسبت به آیندهام داشتم. چون فکر میکردم حتی اگه 23 سال اینجا رنج کشیدم، حتی اگه دوستای صمیمیام بهم آسیب زدن، حتی اگه از اول عمرم با مامی ایشوز درگیر بودم، حتی اگه افسردگی و اضطراب هیچوقت یقهام رو ول نکرد، حتی اگه هیچوقت نفهمیدم عرفان دوستم داره یا نه، حتی اگه نوجوونی و بچگیام اینجا حیف شد، حتی اگه 23 سال نتونستم آزادانه زندگی کنم، باز هم الان یک کورسوی امیدی دارم که سال دیگه یک زندگی جدید رو شروع خواهم کرد. فکر میکردم که میرم و پشت سرم رو هم نگاه نمیکنم. میرم و یک شخصیت جدید قلابی برای خودم میسازم و دیگه عسل مضطرب افسرده رو به یاد نخواهم آورد. فکر میکردم که یک امیدی هست. یک راه نجات که من رو از ته چاه بعد از 23 سال بیرون میکشه.
نه اینکه دیگه نباشه. هنوزم یک دنیایی بیرون از این چاه هست. هنوزم اگه بپرم و تلاش کنم شاید دستم به اون طناب نجات برسه. اما نمیپرم. ته چاه نشستم و حتی اگه طناب رو برام پایین هم بیارن دیگه جون ندارم که بگیرمش.
دوشنبه 20 بهمن ماه 1404
آهنگ futile devices برام اوج افسردگیه. حتی نمیدونم چرا اما هر بار که پخش میشه کل لحظات غمگین زندگیم مثل یک فیلم از جلوی چشمهام رد میشه.
امروز دوشنبه بیست بهمن ماه هستش و من از دوباره شروع کردن خسته شدم. از شروع دوباره میترسم. اونقدر میترسم که هیچ کاری نمیکنم. تقریبا از همهچیز بریدم.
به گذشتهی نه چندان دوری فکر میکنم که برای خودم نوشتم که مهم نیست چی میشه، من همیشه اون آدمی میمونم که دوباره و دوباره شروع میکنم. نموندم. اون آدمی که میگفت اشکالی نداره از فردا دوباره شروع میکنم توی من مرد. اون آدمی که عاشق این بود که هر جمعه به این فکر کنه که از این شنبه زندگیاش عوض میشه درون من مرد. هیچچیز مثل قبل نیست. حس میکنم از این جنگی که توی ذهن من رخ داد من نصفه و نیمه بیرون اومدم. بخش بزرگی از خودم رو توی اون جنگ جا گذاشتم و الان نمیدونم چجوری با نیمی از خودم زندگیم رو ادامه بدم.
هفتهی پیش 23 ساله شدم. عسل 22 ساله پارسال برام نوشته بود که ازم دستاوردهای بزرگ نمیخواد. ازم آرامش و صلح خواسته بود. خواسته بود که به اینکه کیا بهم تبریک میگن و کیا دیگه توی زندگیم نیستن فکر نکنم. الان دیگه زیاد مهم به نظرم نمیرسه. اگر هیچکس هم تبریک نمیگفت دیگه ناراحت نمیشدم. نمیدونم چرا عسل 22 ساله انقدر این موضوع براش مهم بود. البته شاید اون موقع توی حالت بقا نبودم و چیزهایی بیشتر از زنده موندن دغدغهام بود. شاید هم چون تنها بودم انقدر برام مهم بود. نمیدونم.
هنوز انرژی اینکه برای سال بعدم نامه بنویسم رو پیدا نکردم. شاید هم چون امیدی به سال بعد ندارم نمینویسم. میدونم که قرار نیست بمیرم. این بدترین بخش زنده بودنه. اینکه میدونم حالا حالاها قرار نیست بمیرم از همهچیز سختتره. اتفاقا امروز داشتم به این فکر میکردم که چقدر همیشه عاشق این بودم که بهم بگن تعداد روزهای محدودی برای زندگی داری. درسته که همهامون در واقع تعداد روزهای محدودی برای زندگی داریم ولی دونستن اینکه اون تعداد دقیقا چقدر هستش چیزیه که همهچیز رو تغییر میده. البته دونستن اینکه قراره 20 سال دیگه بمیرم خیلی هم جالب نیست. در واقع دونستش هیچ فرقی ایجاد نمیکنه. نمیدونم از چه تعداد روزی به بعد دونستنش مسخره میشه. فکر کنم بیشترین حدش برام یک سال باشه. از اون بیشتر که بشه دونستش مهم به نظر نمیرسه. بهترین حالتش میتونه یک چیزی تو مایههای 90 روز باشه. کمترین حالتش هم باید حداقل 30 روز باشه. اگر همین الان بهم میگفتن که فقط 90 روز دیگه برای زنده موندن داری از ته قلبم خوشحال میشدم.
چهارشنبه هفته پیش عروسی شراره بود. از اون عروسیهایی بود که فقط توی اینستاگرام میبینی و فکر میکنی خانوادههای طرفین از چند نسل قبل پولدار بودن. دیدن همچین مراسمهایی هم باعث میشه که فکر کنم خوبه که برای یک بار هم که شده همچین چیزهایی رو از نزدیک دیدم و از یک طرف دیگه هم باعث میشه که دلم چیزی رو بخواد که میدونم هرگز قرار نیست تجربهاش کنم. نه صرفا اون عروسی بیش از حد تجملاتی رو. شراره هم مثل کیانا من رو یاد تمام چیزهایی میندازه که نمیتونم باشم. از اینکه هر بار که به شراره نگاه کردم لبخند ملیحی داشت که روی صورتش خیلی طبیعی به نظر میومد ناراحت شدم. از اینکه من نمیتونم اون لبخند رو داشته باشم ناراحتم. از اینکه من توی همهی عکسهایی که یهویی ازم گرفته میشه عصبانی به نظر میام ناراحتم. از اینکه حتی وقتی لبخند زدم بقیه باز هم بهم میگن که لبخند بزن متنفرم. از اینکه بلد نیستم برقصم ناراحتم. از اینکه بقیه با اینکه میدونن بلد نیستم برقصم بازم به زور بلندم میکنن که باهاشون برقصم متنفرم. از اینکه نمیتونم یه دوستدختر پرشور خوشحال باشم که میتونه مثل شراره توی کافه مخ پسرهای پولدار رو بزنه و در نهایت تبدیل به شوهرشون کنه هم ناراحتم.
اون شب به این فکر کردم که توی چند روز گذشته فقط و فقط دلم خواسته که بمیرم ولی اگه من جای شراره بودم چی؟ اگه الان با یک پسر پولدار ازدواج میکردم خوشحال میبودم؟ اگر یک عروسی تجملاتی برام میگرفتن و بعد به خونهای که شوهرم کلش رو برام طراحی کرده میرفتم خوشحال میبودم. شاید. فکر میکنم این هم خیلی آپشن بدی نیستش. درسته که 23 سال تمام خواستهام از این زندگی مردن یا رفتن بوده اما شوهر پولدار هم هیچوقت گزینهی بدی نیستش.
فرداش تولدم بود. 16 بهمن 404. پنجشنبهای که با زور ساعت 9 از خواب بیدار شدم و از ساعت ده با فرزانه بیرون رفتم. اولش نمیخواستم همچین کاری کنم. من هر سال عادت دارم به عزای اینکه نمیتونم با یک جمع صمیمی تولدم رو جشن بگیرم بشینم. امسال نمیخواستم اینطور باشه. تصمیم داشتم که حتی اگر با فرزانه هم نشد تنهایی برم بیرون. نمیخواستم یک جشن مفصل بگیرم. جشن گرفتن برای من شکل دیگهای داره. تعریف من از یک روز خوب گشتن تو مغازههای انقلاب و کریمخانه. همهچیز رو توی ذهنم چیده بودم. که با مترو میرم انقلاب، دلیمانجو میگیرم و از دستفروشهای جلوی مترو برای خودم گل نرگس میخرم. برای کل روز توی ذهنم برنامه داشتم و احتمالا همین هم هست که باعث شد بهم واقعا خوش بگذره. اجرای همچین برنامههایی با جمعیت شدنی نیست و من منظورم از جمعیت حتی 5 یا شیش نفر نیست. منظورم سه نفره. اینکه چند نفر رو مجبور کنم که دقیقا کارهایی که من دوست دارم رو انجام بدن و دقیقا طبق برنامهی من پیش برن یکم زیادیه. برای همین هم تصمیم گرفتم با فرزانه برم. چون میدونم به حرفهام گوش میده و از طرفی اونقدر باهاش ندار هستم که بدون تعارف بتونم بهش بگم دوست دارم چه کارهایی انجام بدم.
فرزانه برام دلی مانجو و گل نرگس خرید. باهم کتابفروشی دماوند رفتیم. با گربهها بازی کردیم و بعد به سمت کریمخان رفتیم. دوست داشتم کلیسا رو ببینم ولی بسته بود. البته این جزو برنامههام هم نبود اما در لحظه خیلی جالب به نظر میرسید. همون مغازههایی که همیشه میرفتیم رو رفتیم. توی بخش بالای ثالث فرزانه کلی ازم عکسهای مختلف گرفت. هر بار که از بیرون برمیگردم خونه و میبینم که فرزانه ازم کلی عکس وقتی حواسم نبوده گرفته عمیقا احساس دوست داشته شدن میکنم. توی استیکر فروشی میمره هیچ استیکر خوبی پیدا نکردم ولی جاش آهنگ we fall in love in October رو پخش کردن و مثل همیشه مغازهاشون بوی روح نوجوونی میدادش. با هم رفتیم کتابفروشی دی و از یه ماگ که روش نقاشی گربه داشت خوشم اومدش ولی چون فرزانه اشاره کرد که گربه داره اردک میخوره دیگه نتونستم بهش مثل قبل نگاه کنم و بخرمش. با هم رفتیم خانه 1307. همونجایی که با اون آقاهه که ریشای عجیبی داره و برای مردم با کفگیر تیرامیسو میکشه معروف شده بود. به طرز خیلی عجیبی کافهاشون به شدت شلوغ بود. در واقع فکر کنم شلوغترین کافهای بود که توی کل عمرم رفتم. خیلیا با خانواده بودن و حیاطشون حتی یک دونه میز خالی هم نداشت. آهنگ آهوی پرکرشمه داشت پخش میشد و من داشتم بهترین پاستای عمرم رو میخوردم و به این فکر میکردم که هرگز فکر نمیکردم یک روزی با این حجم از اضطراب اجتماعی پام رو همچین جایی بذارم.
از اونجا تا انقلاب پیاده رفتیم و فرزانه برام یه کانزاشی که چند ماهی بود که میخواستمش رو برام خرید و خودم هم کتاب نه آدمی رو از اون مغازهای که باور دارم همیشه سرم داره کلاه میذاره خریدم. آقاهه دربارهی برادرش که لاتاری برنده شده و الان آمریکاست صحبت کرد و این واقعا همیشه برام شگفتانگیزه که فقط حضور فرزانه همیشه مردم غریبه رو وادار به این میکنه که دربارهی چیزهای رندوم باهامون حرف بزنن. اتفاقی که فقط وقتایی که فرزانه هست میفته. درنهایت برگشتم خونه. تو راه برگشت به این فکر کردم که من آدم خونه نیستم. حداقل اینه که آدم «این خونه» نیستم. دلم میخواد هر روز بیرون توی کوچه پس کوچهها پرسه بزنم. به همه کتابفروشیهای موردعلاقهام سر بزنم و بدون هیچ فکری ساعتها روی صندلیهاشون بشینم و به پلیلیستشون گوش بدم. دلم میخواد آزاد باشم. اما مگه برای همین آزادی نبود که داشتم اون همه تلاش میکردم؟ چرا الان دیگه تلاشی نمیکنم؟ چرا نمیتونم خودم رو مجبور کنم که دوباره شروع کنم؟ چرا نمیتونم باز مثل چندماه پیش توی آینه به خودم نگاه کنم و بگم اشکال نداره، هر چی هم که بشه من آدمیام که دوباره شروع میکنه؟
پ.ن: خوندن نامههای دی ماه و بهمن ماه هنوزم برام سنگینه. دردش رو هنوزم توی سینهام احساس میکنم.