ویرگول
ورودثبت نام
کندوزاده
کندوزاده
کندوزاده
کندوزاده
خواندن ۲ دقیقه·۱۲ روز پیش

ابرهای صورتی

سلام.

دیروز که داشتیم با تاکسی می‌رفتیم خونه‌ی بابابزرگم به ابرها نگاه می‌کردم که رنگ صورتی داشتن و انقدر قشنگ بودن که یک لحظه دستم سمت گوشیم رفت که ازشون عکس بگیرم اما نگرفتم. دیدن ابرهای صورتی یک لحظه من رو یاد این انداخت که من هم یک زمانی با چیزهای خیلی کوچیکی خوشحال بودم. یک زمانی به آسمون نگاه می‌کردم و همین برای خوشحال شدنم کافی بود. به مسیر پارک قائم تا خونه‌ی بابابزرگم نگاه کردم و یاد این افتادم که یک زمانی همین که فرصت این رو داشتم که هر روز برای برگشت از مدرسه یک مسیر جدید رو انتخاب کنم روزم رو می‌ساخت. یاد اون روز پاییزی افتادم که با زهرا وقتی از مدرسه برگشتیم که از پارک بریم کل مسیر پارک رو برگ‌های نارنجی پر کرده بودن و ما از روشون با خوشحالی رد می‌شدیم و صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پامون برای خوشحالی من کافی بود. یاد اولین باری که با ریحانه و فرزانه رفتیم پارک لاله افتادم و به این فکر کردم که چقدر اون روز خوشحال بودم. چقدر زندگی برام رویایی بود. دیدن گربه‌ها، آسمون، دوستام، صدای باد، هوای پاییز و کوچیک‌ترین چیزهای ممکن باعث می‌شدن که من از خوشحالی پرواز کنم. اون روزها انقدر دور هستن که الان گاهی اوقات فکر می‌کنم که شاید این خاطرات واقعی نیستن. شاید همچین روزهایی وجود نداشتن و من دارم تصورشون می‌کنم اما اون روز علی به شوخی بهم گفت شاید واقعا تسخیر شدی، اون عسل قبلی خیلی باانرژی و خوشحال بود. شاید توی این راه خودم رو گم کردم. شاید تسخیر شدم. شاید هیچ‌چیز اونجوری که می‌خواستم پیش نرفت و من رفته‌رفته غمگین و غمگین‌تر شدم و این غم‌ها انقدر بزرگ شدن که الان چیزهایی خیلی بیشتر از رنگ صورتی ابرها لازمه تا از بین برن.

رنگ قرمز فرش خونه‌ی بابابزرگم رو دوست ندارم. همه می‌گن فرش‌های جدیدشون خیلی قشنگه ولی من اون فرش‌های سرمه‌ای رنگ رو بیشتر دوست داشتم. مبل‌های سفید و سرمه‌ایشون که همیشه زیر یه رویه‌ی قهوه‌ای رنگ بود رو هم بیشتر دوست داشتم. میز مشکی جلوی مبلشون رو بیشتر از این میز الان دوست داشتم. همه‌چیز همونجوری که بود بهتر بود. هنوز هم گاهی اوقات تصور می‌کنم که وقتی اونجا هستیم مامانی هم کنار در بالکن توی آشپزخونه، همون جای همیشگیش نشسته. هنوز هم صداش رو یادمه. صدای یک دو گفتنش موقع ورزش کردن. از اینکه خونه‌ی مامانی توی ذهنم به خونه‌ی بابایی تغییر کرده ناراحتم. از اینکه هر هفته میریم اونجا و اون دیگه نیست ناراحتم. از اینکه یک روز رفتیم بهشت زهرا و اونجا خاکش کردیم و دیگه بعد از اون مامانی نداشتم ناراحتم. بعضی شب‌ها خواب این رو می‌بینم که دوباره از اول دارم از دستش میدم. توی همه‌ی خواب‌هام در حال رفتنه. حتی توی خوابم هم نمی‌خواد بمونه. غمگینم.

۱۷
۰
کندوزاده
کندوزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید