ویرگول
ورودثبت نام
کندوزاده
کندوزاده
کندوزاده
کندوزاده
خواندن ۹ دقیقه·۱۷ روز پیش

نامه‌ای از اوایل پاییز

از اینکه فقط توی چرت و پرت نوشتن خوبم ناراحتم.

هیچوقت نشده که بهم یه موضوع بدن و بتونم درباره‌ی اون موضوع یه متن خوب بنویسم. بهترین متن‌هایی که توی عمرم نوشتم همون‌هایی بودن که با اشک نوشتم و مجبور بودم مدام وسطش وایسم چون اشک جلوی چشمام رو گرفته بود و نمی‌تونستم درست بنویسم. یا مثلا وقتایی که عصبی بودم. وقتایی که دل‌شکسته بودم. در کل همیشه وقتایی که یه احساسی داشته ازم لبریز می‌شده، تونستم که متن‌های خوب بنویسم.

من نمی‌تونم خیلی رندوم ورد رو باز کنم، به یه موضوع یا داستان فکر کنم و یه متن خوب بنویسم. وقتایی که این کار رو می‌کنم مغزم قفل می‌شه. انگار که هیچ چیزی به ذهنم نمی‌رسه و اونقدر مصنوعی می‌نویسم که مردم حتی ممکنه شک کنن که اون متن رو هوش مصنوعی نوشته.

چی شد که این موضوع یهو درگیرم کرد؟

دیروز داشتم گریه می‌کردم و می‌نوشتم و نمی‌دونم تو این حس رو تا حالا داشتی یا نه ولی من هر وقت که می‌نویسم همون لحظه‌ای که دارم کلمات رو تایپ می‌کنم متوجه می‌شم متنی که دارم می‌نویسم متن خوبیه یا جالب از آب در نمیادش و اون لحظه کاملا این حس رو داشتم که این یه متن خوبه. دلم می‌خواست ادامه بدم ولی اگر ادامه‌اش می‌دادم مجبور بودم گریه هم کنم ولی نمی‌خواستم گریه کنم. چون شرایط گریه کردن رو نداشتم و هر لحظه ممکن بود که یکی بیاد توی اتاقم و من رو در حال گریه کردن ببینه برای همین مجبور شدم از نوشتن دست بکشم، نفس عمیق بکشم و حواس خودم رو پرت کنم که گریه‌ام نگیره. چند ثانیه بعدش که آروم شده بودم برگشتم که باز بنویسم چون با خودم فکر کردم شاید الان که آروم‌ترم بتونم بنویسم بدون اینکه اشک بریزم ولی کلمه‌ی اول رو که نوشتم دوباره گریه‌ام گرفت. به صفحه زل زدم. به این فکر کردم که من الان می‌تونم این احساسات رو به یه متن خوب تبدیل کنم و می‌دونم که اگر یکی دو ساعت دیگه برگردم که این متن رو بنویسم دیگه اون متن خوبی که توی ذهنم هست نوشته نخواهد شد. انگار که کلمات فقط همون لحظه به مغزم می‌رسیدن و اگر یک ثانیه هم تعلل می‌کردم دیگه از دستشون می‌دادم. باز من می‌موندم و صفحه‌ی خالی‌ای که بهم دهن کجی می‌کنه.

و بعد به این فکر کردم که من شاید فقط همین یک استعداد رو داشته باشم. نوشتن. شاید واقعا نوشتن تنها استعداد من توی این زندگی بوده که من به طور پیش‌فرض و بدون تلاش‌ داشتمش و همین استعداد هم با شرط و شرایط اومده. اینکه فقط می‌تونم از احساساتم و زندگیم خوب بنویسم. من هرگز نویسنده نخواهم شد چون شاید احساسات زیادی توی زندگیم تجربه کرده باشم ولی خوب می‌دونم که زندگیم هرگز قرار نیست اونقدر جالب باشه که نوشتنش توفیقی داشته باشه. کسی دلش نمی‌خواد درباره‌ی زندگی حوصله‌سربر من بخونه و من تنها چیزی که می‌تونم درباره‌اش بنویسم همین زندگی حوصله‌سربره. ناراحت‌کننده‌اس. نیست؟

سلام.

امروز روز بدی بود. مثل دیروز و مثل فردا.

اون سری بهت گفتم که آدمایی رو ندارم که حتی بشینم باهاشون آلبوم جدید خواننده‌ی موردعلاقه‌ام رو گوش بدیم. بعدش گفتم که نه من دارم زیادی سخت می‌گیرم و باید خودم رو توی همچین موقعیت‌هایی قرار بدم جای اینکه ازشون فرار کنم و در نتیجه به خانوم ایکس پیام دادم که جمعه بیاد بریم بیرون و آلبوم رو با هم گوش بدیم. بعد هم چون می‌دونستم خانوم ایگرگ مطمئنا ناراحت می‌شه که در این جمع نبوده اون رو هم دعوت کردم که بیادش. در مرحله اول گفتم بریم یه کافه‌ای بشینیم که راحت باشه و آلبوم رو گوش بدیم و خوراکی بخوریم ولی خب بعدش خانوم ایگرگ که دو ماهه داره به همه اطرافیانش اصرار می‌کنه که باهاش برن جمعه بازار گفت بیاید بریم اونجا، هم جمعه بازار رو می‌گردیم و بعدشم آلبوم رو گوش می‌کنیم.

می‌خواستم بگم نه.

دلیل خاصی نداشتم، بیشتر فکرم این بود که خب من دوست دارم سریع‌تر آلبوم رو بشنوم و جمعه بازار مسیرش دورتره و علاوه‌بر اون در حد مرگ پیاده‌روی داره و من خسته‌تر از اونم که این همه راه رو برم و خب از شلوغیش هم بیزارم و با اینکه یه وقتایی رفتن بهش خوش می‌گذره ولی این مدت اصلا حوصله‌ی اینکه اونجا برم رو نداشتم. می‌خواستم همین‌ها رو بگم. بگم که دوره و پیاده‌روی داره و حوصله‌اش رو ندارم و فقط می‌خوام آلبوم رو گوش بدم ولی بعد باز با خودم گفتم که نباید انقدر self-centered باشم و باید به خواسته‌های بقیه هم اهمیت بدم. پس در نهایت با خانوم ایگرگ موافقت کردم و گفتم باشه. جهنم و ضرر بریم که پاهامون و پولامون رو باز هم بگا بدیم.

امروز قرار بود که ساعت 9 راه بیفتیم. من طبق معمول 10 دقیقه زودتر از موعد راه افتادم و ساعتای 9 و پنج دیقه اینا توی ایستگاه منتظر خانوم ایکس نشسته بودم. بهش پیام دادم که من رسیدم مترو ولی تو خیلی عجله نکن و کم کم بیا. ساعت نه و نیم یکم نگران شدم چون هنوز پیامم سین نشده بود. به خانوم ایگرگ گفتم و شروع کردیم به زنگ زدن به خانوم ایکس. تا ساعت ده بهش زنگ زدیم و بعد بیخیالش شدم. یک ساعت اونجا نشسته بودم و بعد بیخیال شدم. خانوم ایگرگ گفتش لابد خواب مونده و من به این فکر کردم که تکنولوژی تنظیم کردن آلارم رو شاید فقط گوشی من داره و اعصابم خرد بود. من زیاد دیر کردن آدم‌ها برام مهم نیست. خودم آدم آن‌تایمی همیشه هستم چون اگه دیر برسم استرس می‌گیرم و گاها رو مخم می‌ره که چرا بقیه اینجوری نیستن ولی در کل آنچنان هم برام مهم نیستش. اگه همون موقع خانوم ایکس زنگ می‌زد و می‌گفت من طول کشیده حاضر شم یا توی ترافیک موندم یا داشتم فلان کار رو می‌کردم اصلا ناراحت نمی‌شدم و منتظرش می‎‌موندم. اما فکر اینکه اون آدم بدون هیچ اهمیتی خوابیده و هنوز حتی بیدار هم نشده که بخواد کارش طول بکشه ناراحتم کرد. که خب چرا؟ مگه من چند بار پیش اومده که به فلانی بگم بیا با هم بریم بیرون؟ آیا واقعا ارزش اینکه دو دقیقه شب قبلش وقت بذاره و آلارمی برای امروز تنظیم کنه رو نداشتم؟

خانوم ایگرگ گفتش تو راه بیفت نهایت خانوم ایکس دیرتر میادش. من هم راه افتادم. ساعت ده و نیم دیگه وقتی که ایگرگ به مامان خانوم ایکس زنگ زده بود، ایکس بیدار شد و پیام داد که ببخشید من خواب بودم و من هم با خودم فکر کردم اشکالی نداره دیگه بالاخره حالا دیرتر میادش.

سعی کردم آروم باشم. این چیزها همیشه پیش میان. شاید من زیادی حساسم که سر همچین چیزهای ساده‌ای اعصابم بهم می‌ریزه. نباید انقدر زود سر همچین چیزهایی عصبانی بشم. حالا نهایتا من یک ساعت منتظر خانوم ایکس نشستم و نهایتا خانوم ایکس هنوز با فناوری تنظیم آلارم آشنا نشده. چیکار می‌شه کرد؟

بیخیالش شدم.

رسیدم به باغ هنر و خانوم ایگرگ گفتش که خانوم ایکس به من گفته نمی‌تونه بیاد. می‌خوای تو باهاش حرف بزنی؟ من هم با خودم فکر کردم حالا نهایتا پلن من از گوش دادن آلبوم توی یک جای نزدیک و راحت با خانوم ایکس تبدیل به یه پیاده‌روی مزخرف توی شلوغی جمعه بازار با خانوم ایگرگ شده دیگه؟ مشکلش کجاست؟ مگه زندگی قراره همیشه طبق میل ما پیش بره؟

دیگه حتی ذوق گوش دادن به آلبوم رو هم نداشتم. واقعیتش رو بخوای حتی دوست نداشتم با خانوم ایگرگ آلبوم رو گوش بدم. از ته قلبم مطمئن بودم که یک روش خارق‌العاده‌ای برای خراب کردن همین هم پیدا می‌شه. دلم می‌خواست برگردم خونه و تنها توی اتاقم بشینم و آلبوم رو گوش بدم ولی زشت بود اگه الان یهو می‌گفتم خب حالا فلانی من اصلا دلم نمی‌خواد آلبوم رو با تو گوش بدم. خوش گذشت. حالا هم نخود نخود هر که رود خانه‌ی خود.

یک جا نشستیم و قرار شد آلبوم رو گوش کنیم.

آهنگ اول هنوز پلی نشده بود که یک مادر با یه بچه‌ی نوزاد توی بغلش رو به روی ما نشست. خانوم ایگرگ هم کلا یادش رفت که ما کجا هستیم و چیکار داریم می‌کنیم و یک آدم اجتماع‌گریز که حتی دوست نداره با مغازه‌دارها حرف بزنه و ازشون قیمت بپرسه کنارش نشسته و شروع کرد به حرف زدن با اون خانوم.

اسم بچه، سن، معنی اسم، تعداد خواهر و برادر، وضعیت دندان‌ها، وضعیت غذایی، سن خواهر و برادر، هدف خانوم از بودن در این مکان و هر چیزی که فکر کنی رو از اون خانوم پرسید. یک آهنگ پلی می‌شد و می‌رفت بعدی و خانوم ایگرگ اول هر آهنگ رو گوش می‌کرد و به اون مکالمه بر‌می‌گشت. در حدی که آهنگ رو کلا استپ کرد و رفت با اون بچه صحبت کنه. من هم داشتم فکر می‌کردم که چقدر دوست دارم همین لحظه از جام بلند شم و به سمت خونه فرار کنم. چقدر دلم می‌خواد که اینجا نباشم. دارم بزرگش می‌کنم؟ به جهنم! به درک! من امروز از ساعت 8 که بیدار شدم فقط یک خواسته داشتم و اون گوش دادن به آلبوم جدید تیلور بوده، الان ساعت دو و نیمه من کلی راه رفتم، جایی اومدم که دلم نمی‌خواسته و الان هم کنار کسی نشستم که حتی یادش نیست که من هم اینجام و ما قرار بوده با همدیگه آلبوم رو گوش بدیم.

اون خانوم هم بعد از نیم ساعت بالاخره پا شد رفت و خانوم ایگرگ انگار که تازه یادش افتاده باشه که یکی هم همراهشه بهم نگاه کرد و گفت ببخشید من زود حواسم پرت می‌شه و من خیلی تلاش کردم که mean نباشم و احساساتم رو نشون ندم ولی نشد و در نهایت گفتم باهاشون می‌رفتی خب، چرا اینجا موندی؟

و بعد هم یواشکی وقتی هنوز آهنگ بعدی پلی نشده بود به فرزانه پیام دادم که بهم زنگ بزنه و وقتی زنگ زد الکی گفتم مامانمه و جوری رفتار کردم که انگار مامانم می‌خواد که برگردم خونه تا بریم خونه‌ی مامان‌بزرگم و با همین ترفند از گوش دادن به نصفه‌ی دیگه‌ی آلبوم فرار کردم و برگشتم خونه.

وقتی رسیدم خونه دوباره بهش فکر کردم. آیا من کار درستی نکردم؟

من می‌تونستم بدجنس باشم و بگم به درک که خانوم ایگرگ ناراحت می‌شه اگه من تنهایی با خانوم ایکس بگردم و خانوم ایگرگ که اصلا به آلبوم تیلور اهمیتی نمی‌ده پس چرا باید دعوتش کنم؟ می‌تونستم مخالفت کنم که نه من دوست ندارم بیام جمعه بازار چون مسیرش برام دوره و دلم نمی‌خواد پیاده‌روی کنم. می‌تونستم به خانوم ایکس خرده بگیرم و وقتی پیام داد که ببخشید خواب بودم حرف‌های خیلی رکیکی بزنم جای اینکه بگم اشکال نداره آجی کاش ولی میومدی. می‌تونستم اون لحظه که خانوم ایگرگ داشت با اون بچه بازی می‌کرد و اصلا براش مهم نبود که وسط گوش دادن به آهنگ بودیم که این کار رو شروع کرد پا می‌شدم و می‌رفتم و احتمالا خانوم ایگرگ تا نیم ساعت بعدش حتی متوجه هم نمی‌شد. می‌تونستم، نمی‌تونستم؟

ولی خب چه فایده؟ با خودم فکر کرده بودم که این تنهایی و بدبختی رو خودم برای خودم درست کردم و باید به اطرافیانم بیشتر پیام بدم که کارهای مسخره و ساده‌ای مثل گوش دادن به یه آلبوم جدید رو با هم انجام بدیم چون زندگی جالب نیست و همین کارهای ساده‌اس که یکم معنادارش می‌کنه ولی بعد صبح جمعه از خواب بیدار می‌شی و اولین کلمه‌ای که بعد از همه‌ی این اتفاقات به ذهنت می‌رسه داشاقه.

اگر زندگیم یک سریال بود و این یک اپیزود ازش بود، اسم این اپیزود داشاق می‌بود.

همین.

داشاق.

پ.ن: هنوز هم فکر کردن به آلبوم life of a show girl من رو یاد اون روز میندازه و ناراحتم می‌کنه=))
پ.ن2: با خانوم ایگرگ چند ماهی هست که قطع ارتباط کردم و راضی هستم.
پ.ن3: حالا من دارم اینارو منتشر می‌کنم شماها واقعا چرا می‌خونین؟

نامه
۹
۳
کندوزاده
کندوزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید