اون آقا معروفه شروع میکنه اسمها رو خوندن، هشت نفر رو اسم میبره. بعدش ... اسم تو رو میخونه ...
"در حال حاضر مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد"
پنجره رو کمی باز میکنم تا دود سیگار رو بدم بیرون، اما این هوای مسموم تندی میاد داخل و به سرفه میافتیم. چند باری سعی کردیم از اون مکان بزنیم بیرون، ولی هر دفعه خوردیم به پستشون و سریع برگشتیم بالا... دود رو میدم تو چشم دختره. به شوهرش نگاه میکنم و پامو میکوبم زمین. یعنی ما نباید اینجا باشیم. باید الان بین اونا باشیم. یه سری تکون میده و با نگاش میگه چند دقه دیگه صبر کنی بیخیال میشه. بهش حق میدم، یه بچهی کوچیک تو خونه منتظرشونه. اما دختر اصرار داره که نقشآفرینی کنه...
معاهدهای ناگفته امشب بینمون بسته شده. این مادر جوون باید سالم برگرده خونش. چار تایی میشینن به چای خوردن...چند ده متر اون طرفتر آدما چیزای دیگهای میخورن، مثلا چیزایی از جنس فلز و باروت
از بین پردهها تصویر آخرالزمانی زیر پام رو نگاه میکنم. قلبم تند میزنه. به درد میاد، پر از امید میشه و ناگهان خالی میشه، جنگِ سنگ و... بیاختیار یاد دیشب میافتم. من اون جا بودم. بین اونا.چقدر عجیب بود. برای اولین بار احساس زنده بودن کرده بودم...
دوباره تماس میگیرم، این بار دیگه هیچ صدایی نمییاد. حتی اپراتور...
یهو شهر همرنگ آسمون میشه. سیاه و تاریک. ولی صداها ... هیچ وقت شهرمون اینقدر تاریک و غرّان نبود. بلند میگم "پاشید، الان وقتشه"
از پلهها میپریم پایین! درو آهسته باز میکنم. ماشین اون ور خیابونه، یکی یکی میدویم سمتش. چندتایی "پرتابه با سرعت بالا" از کنارمون سفیر میکشه میره. میچپیم تو ماشین. هرکی یه چیزی میگه :
"چیزیت نشد؟"
"چراغاتو روشن نکن"
"ازین جا نرو که بنبسته"
یکی میزنه به شیشه. سکوت در یک لحظه ماشین رو میبلعه.
"داداش یه نوربالا میدی ته اون کوچه، فک کنم یکیو اونجا انداختن!"
یه جوون ریشو و تنومنده ولی از خودمونه. جلو در خونهش مراقب اوضاس. دوباره تو ماشین همهمه میشه و راننده رو به خانمش میگه بابا من غلط کردم تو رو آوردم. نهایتا با بی میلی سر ماشین رو میده سمت کوچه و چراغارو روشن میکنه. تنها چیزی که میبینیم عبور سایهها و خطوط باریک و قرمزی از نوره... سریع فرمون رو میگیره سمت مخالف تا در ریم. یه زن دوون دوون از ته کوچه میاد و با حالت التماس میگه یه خانمی رو زدن. ترو خدا برید کمکش. دستم میره رو دستگیره. اما راننده تصمیمش رو گرفته. پاشو تا انتها روی پدال گاز فشار میده و ما فرار میکنیم ...
کلیدو میندازم تو در. انگار که تو مغز خودم فرو کردمش. از حیاط که میگذرم چشمم فقط به پنجرهها و داخل خونهس، اثری ازش نمیبینم، درو باز میکنم و میگم هنوز نیومده؟ از لحنم میفهمن که امشب خبراییه، با نگرانی میگن مگه با تو نبود؟ سریع سوار ماشین خودم میشم و راه میافتم. کجا؟ نمیدونم؟ شهر پر از تنشه. هرکسی میزنه به یک ور. تصمیم میگیرم برم مغازهی دوستش. حسم بهم فرمون میده. عقلم از ماجرای اون کوچه دیگه جواب نیست.
مغازه بستهس. میکوبم رو فرمون و به خودم فحش میدم. دور میزنم که برم بیمارستان. یهو کرکرهی مغازه میاد بالا ولی تاریکه و هیچ چی واضح نیست. چند نفر از دل سیاهی ظاهر میشن. زیر بغل یکیو گرفتن. خودشه!
... شلوارش رو پاره میکنم. خون همهجارو گرفته ولی انگاری یکی سرپایی مداواش کرده
- کی پانسمانت کرده؟
+ "مردم کمکم کردن"
- ولی من فرار کردم!
+ منظورت چیه؟!!
- هیچی...
اون آقا معروفه شروع میکنه اسمها رو خوندن، هشت نفر رو اسم میبره. بعدش ... اسم تو رو میخونه ... مادر دو فرزند!! به عکست خیره میشم. اشکام سرازیر میشه.
لباس سیاه میپوشم. دارم میام سر مزارت.

لباس سیاه میپوشم. دارم میام سر مزارت.