ویرگول
ورودثبت نام
دانیال کاردَر
دانیال کاردَرنوشته های یک روانشناس علاقمند به علم، فلسفه و هنر
دانیال کاردَر
دانیال کاردَر
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

چرا نوستالژی؟

هوشیاری انسان محصولات جانبی جالبی دارد. کافی است نگاهی به فرایند تکامل ارگانیسم‌ها بیندازیم. در این چرخهِ کارکردیِ مبتنی بر ترس، بقا و سکس، نوستالژی چه رنگی به خود گرفته است؟ چه چیزی ما انسان‌ها را مجاب می‌کند که به گذشته بازگردیم؟ خاطره‌ای خوشایند؟ زنده شدن حال و هوای قدیم؟چه تمایلی در ما است که ماشین «پیکان جوانان» را تبدیل به استیکر کرده و روی تلفن همراه چندده میلیونی خود نصب می‌کنیم؟ رفتار آدمی آن‌قدر پیچیده است که تصورش را هم نمی‌کنید. من شخصی را می‌شناسم که ۱۶ سال دارد و تاکنون سوار پیکان جوانان نشده است و خالکوبی این ماشین را دارد! روان این شخص با این استیکر و خالکوبی چگونه در تلاش برای ایجاد تعادل است؟حقیقتاً چه چیزی در بازچاپ بخشی از کتاب‌های آموزشی دوران ابتدایی ما پنهان شده است؟ یک سؤال اساسی‌تر: به زندگی دوران ابتدایی خود فکر کنید؛ چقدر از آن را به یاد دارید؟ روان ما بسیار انتخابی تلاش می‌کند تا تجربیات تحریف‌شده‌ای را نگه دارد که باور ذهنی کنونی ما را موجه کند. چطور ممکن است از دل دورانی که چیز خاصی از آن به یاد نداریم — جز چند خاطره مبهم و غالباً دردناک — میلی برای دستیابی به حال خوبی که حتی یادمان نیست، روییده باشد؟

تاریخ روانکاوی بسیار غنی است در پرداختن به مسئله برونفکنی. به بیان ساده، برونفکنی یعنی آن احساسی که درون من است (این یک «هست» وجودی نیست؛ حتی خالی بودن از احساس هم می‌تواند شروع برونفکنی باشد) را به بیرون پرت کنم. گویی مال من نیست! گویی تجربه من نیست! یا در حالت پیچیده‌تر، اگر آن حس در دیگری هم باشد، برای من قابل تجربه‌تر است. در نوستالژی‌گرایی نیز ما با پدیده‌ای مشابه مواجهیم: آن احساس تجربه‌نشده‌ی امنیت و حال خوب به‌صورت «دروغین» — یعنی بدون شواهد حافظه — به یک شیء، رفتار یا شخص دیگر نسبت داده می‌شود. شاید کارکرد تکاملی اولیه‌ی این پدیده این باشد که گذشته‌ای مبهم، تاریک و در بسیاری از مواقع درناک، برای روان ما رنگ و لعابی پیدا کند که از هم پاشیده نشود. از سوی دیگر، نوستالژی مربوط به گذشته‌ای است که عملاً دسترسی‌پذیر نیست (هرچقدر هم وینتیج استور راه بیاندازید). آن حس در سطح روانی بازتولید نمی‌شود، زیرا حسی مطلوب وجود ندارد که بازتولید شود. بنابراین، حس خوب نوستالژی‌گرایی به دلیل حس خوب موجود در آن شیء، رفتار یا شخص نیست؛ بلکه ناشی از تعادل‌یافتن سامانه‌های روانی شماست، که بار دیگر توانسته‌اند رنج فقدان را — مانند لباس پادشاه عریان — ترمیم کنند.

اما مسئله به اینجا منتهی نمی‌شود. اگر ما حال خوبی که تجربه فقدانش را داریم، بر موضوعی نوستالژیک برون‌فکنی کنیم، عملاً خوبی را دیگری انداخته‌ایم. این چطور ممکن است برای ما تعادل روانی یا احساس خوشایند تولید کند؟ کمی دقیق‌تر نگاه کنیم. نوستالژی‌گرایی صرفاً برون‌فکنی حال خوب به دیگری نیست، بلکه برون‌فکنی حال خوب به یک تجربه جمعی است که ما هم در آن دخیل هستیم. در واقع، تجربه انسانی اساساً رنج‌آور است، اساساً ساکوتیک است و اساساً رو به گستگی است! نوستالژی کمک می‌کند این اضطراب مواج و درنده را سامان دهیم. این سامان‌دهی، تاییدکننده همان حالت روانی است که در ما نیست! در واقع، گویی خوشی و حال خوب در ما ممکن نیست (چون پیدایش نمی‌کنیم)، اما در گذشته‌ای دور و در موضوعاتی دست‌نیافتنی می‌تواند باشد که ما به خیال فکر می‌کنیم آن را تجربه کرده‌ایم. تجربه گستگته‌وار زندگی، ما را ممکن نمی‌سازد که خوبی و حال خوب در ما باشد. اما اگر در دیگری‌ای باشد که من انگار آن را زیسته‌ام، دیگر مجبور نیستم با بحران فقدان حس تجربه زیسته مطلوب گلاویز بشوم.

نوستالژیتجربهروانکاویروانشناسی
۳
۱
دانیال کاردَر
دانیال کاردَر
نوشته های یک روانشناس علاقمند به علم، فلسفه و هنر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید