
امروز قبل از اینکه برم سرِکار، زدم شبکه مستند (تازگی خیلی مستند بین شدم و شبکه مستند برام جالب شده؛ اصلا هم ربطی به کارم نداره 😂😬) و دیدم یک مستندی اگر اشتباه نکنم به نام روایت فانتوم ها، داره پخش میشه و روایت اسیر شدن دو خلبان جنگنده ایرانی (آقایان ازهاری و قادری) در خاک عراق هستش...
خلبان قادری تعریف میکرد که موقع اِجِکت کردن از هواپیما، دستش شکست و بیهوش شد و وقتی به زمین خورد دوباره صدمه دید و وقتی عراقی ها داشتن به قصد کشت میزدننش و استخون هاش میشکست، چون درد توی بدنش اشباع شده بود و میزان آدرنالین و دوپامین خونش به حدی بالا بود که بسیار ریلکس شده بود و دردی رو حس نمیکرد، با آرامش به خودش میگفت: خب بالاخره زندگی منم همینقدر بود و دیگه تموم شده و رفته پِیِ کارِش و دیگه کاری از دستش برنمیاد...
با خودم گفتم عجب و همون حرفی رو که آخر این متن میگم رو با خودم گفتم.
اما؛
ساعت هفت غروب که داشتم از سرکار برمیگشتم؛ خواستم از یک خیابون رد بشم که دیدم یک موتور با سرعت خیلی زیاد از راه دور اومد و توی دلم گفتم عجب بیمعرفتیه و سرعت رو از قصد زیاد کرده که کسی قبلش رد نشه و این حرکتش ممکنه یکی رو بین خودش و ماشین دیگه پِرِس کنه.
سمت چپ رو نگاه میکردم و این موتور از جلوی من رد شد و یک دفعه صدای ترمز اومد و صدای یک عربده تنم رو لرزوند ولی انقدر خیابون خطرناک بود که فقط متوجه شدم یه بنده خدایی ترکید (فکر کردم خود موتوری خورد به یک ماشین) و سرم رو از طرف چپ جاده برنگردوندم تا برسم به جای امن....
وقتی رسیدم به جای امن (از روی خط عابر داشتم میرفتم) برگشتم و دیدم یک پیرمردِ بنده خدا با تصادف با همون موتور، درجا فوت کرد... (روحش شاد)
اونقدر فشار روانی لحظه بالا بود که در دَم خندم گرفت (خنده عصبی) ولی سریع خندم رو کنترل کردم و کسی متوجه نشد...
اون پیرمرد شاید چهار قدم طرف راست من بود و واقعا پیرمرد، فوت کرد و من هنوز متعجبم و توی بُهت هستم... (من جلوی دید پیرمرد رو نگرفته بودم و کاملا دید داشت)
همونجا با خودم گفتم زندگی چقدر میتونه مسخره باشه...
و چقدر میتونه بی رحم باشه....
باخودم گفتم اگر من متوجه سرعت موتور نمیشدم و استارت راه رفتن رو میزدم قطعا الان من مثل هندونه میترکیدم (با خودم شوخی میکنم نه با فوت اون بنده خدا که واقعا فاجعه بود).
با خودم گفتم از الان تا لحظه ای که بگم خب دیگه؛ زندگی منم این بود و تموم شد؛ لحظه ای رو تلف نکنم؛ لحظه ای رو رها نکنم...
چون زندگی اونقدر مسخره و بی خوده که حیفه که از ثانیه به ثانیه اش استفاده نکنی...
میخوام لذت ببرم و توأمان دهن خودم رو هم سرویس کنم از کار کردن و حتی لذت بردنم هم جزوی از کار کردنم باشه نه به بطالت گذروندن...
(انقدر اتفاق عجیب بود که نمیتونم خوب توضیح بدم که چکار میخوام بکنم😬🥲)
جالب اینکه هفته پیش یک کاری توی بهشت زهرا داشتم و برگشتنی سریع باید برمیگشتم و مسیر برگشت رو اشتباهی رفتم و سَر از مزار شهید چمران و باقری و ستاری و بروجردی درآوردم که به همشون ارادت دارم و همونجا هم این اشتباهی رفتن رو یک نشونه تلقی کرده بودم که مزار کسانی رو دیدم که هم از وجوه علمی، هم عملی بهشون ارادت داشتم...
میخوام بگم خدایا؛ من خودم گرفتم که چکار باید بکنم فقط جان هرکسی دوست داری دیگه نشونه نفرست 😬🥲
و مثل دیالوگ درجه یک پرستویی توی لیلی با من است:

بابا خداجونم، یه دفعه که نمیشه...
منم آدم دیگه 🥲
بابا من غرق میشم؛ من شنا بلد نیستم 😂
منو ننداز وسط آب 😂
خلاصه که خدایا اگر صدای مارو میشنوی یکم تعداد نشونه هات رو کم کن 🥲😬😂🏃♂️🏃♂️🏃♂️🏃♂️
راستی....
اگر فرصت شد و وقت و حوصله یاری کرد و خواستم که لو بدم 😐😬؛ میگم که توی ایام حملات اخیر چه بلایی سر بعضی جاها اومد و عمق فاجعه چقدر بود و خب خیلی ها چه زحمت هایی کشیدن (فعلا که اعصابم از دست یکی از مسئولین خیلی خورده که اون زمان زحمت کشید ولی باید الان یه کاری میکرد که مارو سنگ قلاب کرده و عنقریبِ که بیام یه متن بنویسم و فحشش بدم☹️😡🤕🥲)
(توی مشکلات خیلی خوب عمل کردن و ای کاش یه چیزی میشد که این مفتخوریشون رو هم بذارن کنار؛ اونوقت دیگه عالی میشد😬🥲 که متاسفانه دوباره مثل زمان قبل از اتفاقات اخیر شده و همچنان دارن مفتخوری میکنن 🥲🤕)