....آه دیگر ما
فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم...
...
تیغهامان زنگخورد و کهنه و خسته...
... تیرهامان بال بشکسته...
گاهگه بیدار میخواهیم شد زین خواب جادویی...
همچو خواب همگنان غار
چشم میمالیم و میگوییم
آنک طرفه قصر زرنگار صبح شیرینکار
لیک بیمرگ است دقیانوس...
وای وای افسوس...
بخشی از شعر آخر شاهنامه اخوان ثالث را نوشتم تا به خودم یادآوری کنم محض این که ویرگول تنها امکان نوشتن و ارتباط است خود را موظف به نوشنن نمیکنم...
نیاز به سوگواری و سکوت دارم برای اینهمه سیاهی و سیاهکاری که میبینم...
خوب نوشتن دیگر از دست و دلم بر نمیآید...
بهخصوص که عزیزی دیروز به طعنه پرسید...
الان خیلی خوشحالی که داری اینجا مینویسی؟
دیدم که نیستم...
پس دامن صحبت فراهم میچینم...
حیا هم خوب چیزی است!!