خوب بیشتر دوستانی که از بد حادثه این جا به پناه آمده بودند به خانه و کاشانۀ خویش پرکشیدند و باز من ماندم و گل زوفا و سکنگور و سیه دانه...
موتور جستجوی آدمها بهکارافتاده کمی... و حالا فقط یک جستجوی سر دستی کافیاست تا قدری ببینی آثار آن توفان خشم سرخگون برخاسته را که اینک آرام و رام خفته... و یا گوشهای از آن... لبهی ستیغ قلهی کوه یخ فاجعه را ... همانکه کشتی بیلنگر زندگی ما را به زودی غرق خواهد کرد و حواسمان هم نیست و هر یک ساز ناکوک ناموزون خودمان را میزنیم...
اینقدر ازین لحن سرزنشآمیز عامیانهای که بهخودم گرفتهام بدم میاید ولی هیچ صدای دیگری ازم در نمیاید اگر بزنیام که صدای سگ بدهم هم باز با تو مخالفم سلاخ!..