قابیل گفت همانا من تو را بکشم.
هابیل گفت مرا گناهی نباشد که خداوند قربانی مردم باتقوا را خواهد پذیرفت. اگر تو به کشتن من دست یازی من هرگز به قتل تو دست بالا نکنم که من از خدای جهانیان پروا کنم. باشد که گناه کشتن من و طغیان تو هر دو به خودت بازگردد و اهل دوزخ باشی که آتش سرنوشت ستمکاران است.
آنگاه پس این گفتگو، هوای نفس او را بر قتل برادر تحریص کرد تا او را بکشت و بدین سبب از زیانکاران بود.
آنگاه خداوند کلاغی را برانگیخت تا زمین را به چنگال خود حفر کند تا به او بنماید که چهسان جسد برادر را زیر خاک پنهان سازد.
قابیل با خود بگفت اف بر من! آیا من عاجزترم از این که چونان کلاغی باشم تا کشتهی خویش را زیر خاک نهفته دارم؟
پس نعش برادر را به زمین سپرد و از این عمل خویش سخت مغبون گردید.
صدق الله العظیم
سوره مائده آیه بیست و ششم