میخواستم به او بگویم که چقدر وارد حریم خصوصی کاری من شده است. آنقدر سرش را جلو آورده بود که میتوانستم تمام جوشهای سرسیاه و قرمز روی دماغش را بشمارم در ۵ گروه اصلی و سه زیر شاخه دستهبندی کنم.
از سوراخهای دماغش، بهتر است صرف نظر کنم. چرا که شبیه تونل دو باند مناطق محروم بود.
خیلی خوب راجعبه طرح روی میز حرف میزد. معلوم بود، مغزش درست کار میکند. شاید به خاطر تونلهای دماغش بود، بالاخره اکسیژنی که از این تونلها رد میشود با غلظت صددرصد به مغزش رسیده و باعث سر کیف آمدن مخش شده و از میزان کودنیش کم میکند.
میخواستم، حواسم جمع کار باشد ولی عناصر صورتش این اجازه را نمیداد. ابروهایش با پلی از مو به هم وصل شده و صلح بین طرفین را برقرار میکرد.
موی سرش شبیه این بود که کشاورز تازه کاری به طور ناشیانه روی زمینش دانه پاشیده است.
تاسی کف سرش نور بدی را به چشمم منعکس میکرد. به مدد نور کف کلهاش روشنایی اتاق دو برابر بود.
گوشهایش از بس بزرگ بود که آدم را یاد آینههای اتوبوس میانداخت موهای گوشش از موهای کف سرش بیشتر بود.
هر بار دهانش را باز میکرد تا آخرین دندان و زبان کوچکش دیده میشد.
معلوم بود خداوند در خلق این بشر حوصله زیادی به خرج داده و بعد از اتمام کار برای تماشای اثرش با یک لیوان شیر موز از خودش پذیرایی کرده و به خودش دست مریزاد گفته بود.
جوری راجع به طرحش حرف میزد که معلوم بود تک تک جزئیات را هزار بار با خودش تکرار کرده و سوار کار بود.
خداوند هر چقدر در خلق قیافهاش کم کاری کرده در آفرینش مخش وسواسهای زیادی به خرج داده است.
توضیحاتش تمام شد منتظرِ نظر من بود.
من هم منتظر بودم سرش را عقب بکشد تا از زیبایی قیافهاش فیض بیشتری نبرم.
چشمانم را از قیافهاش گرفتم و گفتم اجازه بده با همکارانم مشورت کنم و نتیجه رو بهتون اطلاع بدم.