به سیب پختهی میان دستانش نگاه میکند. رنگ کاراملیاش چشمش را میزند. زمین مزرعهاش نور خورشیدِ درحال غروب را همچو آینهای بازتاب میدهد. سیب را در جیب کتش میاندازد. با تنی بیجان از جا برمیخیزد و به دور و اطرافش نگاهی میاندازد. این سیبها چگونه جان سالم به در بردهاند؟ میشمرد، هفتتا. هفت سیب حاصل زندگی و تلاش ۲۳ سالهاش است. چه میشد اگر خودش هم بخشی از این تکهسیبهای پخته بود؛ یا آن زغالهای کنار دیوار؟ هنوز درک درستی از اتفاقِ پیش آمده نداشت و گویی از خواب بیدار نشده باشد. این معدن زغال، همان مزرعهی سیبی بود که تمام زندگیاش را پای آن ریخته بود؟ هر نهالش را با دستان خودش در زمین نهاده بود. از شیرهی وجودش سیرابشان کرده بود. تک به تک سیبهایش را با ناز و نوازش رشد داده بود. حالا از آن رویا، جز تلّی از خاکستر چیزی نمانده و هفت دانه سیبِ پخته. دور خودش چرخی میزند. خم میشود تا دانههای تسبیحی که هر کدام گوشهای افتادهاند را بردارد. سر ششمین سیب، چشمش به جسم تیرهای میافتد. جلو میرود و آهسته دستش را به سوی آن دراز میکند. انگار بترسد که با دست زدن به آن، خاکسترش در هوا پراکنده شود. دستش به نرمی جسم سردش را لمس میکند. سیبها از میان بازوانش رها میشوند بر زمین. زانوهای سالخوردهاش خم میشوند و دوزانو مینشیند. جسم تیرهی بیجان را در آغوشش میگیرد و بالِ زغالیاش را میبوسد. همانجا دراز میکشد و در کنار پرندهاش میخوابد. حالا بخشی از زغالهای مزرعهی سوختهاش است.
مهسا کاظمی.

@mahnameyeman