ویرگول
ورودثبت نام
مهسا کاظمی
مهسا کاظمیدر باب روزها.
مهسا کاظمی
مهسا کاظمی
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

سایه‌های سرگردان

شب سایه‌ی بلندی داشت، بلندتر از هر دیوار و مانعی. خیابان‌ها در سکوت غرق بودند و تا دورها آدمی‌زادی به چشم نمی‌آمد. اما، در همین نزدیکی، درِ کافه‌ای بی‌صدا باز شد و جوانکی بیرون آمد. تلو تلو می‌خورد و جلویش را تاریکی گرفته بود. لبانش می‌خندید و چشمانش خاموش و سرد بودند. دستانش..‌. دستانش می‌لرزید. از سرما؟ سرد نبود هوا. به خیابان آمد. با قدم‌های لرزان و نامطمئن شروع کرد به قدم زدن. کجا می‌رفت؟ هر کجا دور از اینجا‌. سایه‌ی بلندش در این شب طولانی خیابان‌ها را طرح می‌زد. سایه‌ای یک‌نفره. یک سایه‌ی بلند پر از تنهایی. تنهایی‌‌اش را بغل زده بود و دنبال خود همه جا می‌کشاند. کمی که از آن حال درآمد و خود را در خیابان یافت، اشک‌هایش راه خود را از چشمانش گرفتند تا سنگفرش‌های زیر پایش. هر قطره‌ی اشک ردی به یادگار می‌گذاشت از حضورش در این شبِ سیاهِ بی‌کسی‌. سکوتِ دیوانه‌وار اطرافش، گوش‌هایش را می‌آزرد و بیشتر هشیارش می‌کرد. جورچین‌های مغزش را مرتب می‌کرد و وقایع را به‌‌ترتیب کنار هم قرار می‌داد. اما جور در نمی‌آمد‌. عقل و منطقش با واقعیت پیش رویش. منطقش فقط عشق را رو می‌کرد و واقعیت جدایی را. این دو چه ارتباطی با هم داشتند؟ مگر نهایتِ عشق وصال نبود؟ چرا سایه‌اش تنهاست؟ مسیرِ آمده را دور زد و تندتر قدم زد تا کافه. گویی چیزی جا گذاشته باشد. شاید، خودش را. خودِ در خلسه‌اش را. برگشت به کافه که دوباره نفهمد، دوباره مغزش را از کار بیندازد تا نفهمد که تکه‌های جورچینش با هم جور درنمی‌آیند، که نداند و نبیند که سایه‌ی همیشگی کنارش محو شده و به تاریکی پیوسته‌.

مهسا کاظمی.

داستانک
۸
۴
مهسا کاظمی
مهسا کاظمی
در باب روزها.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید