
چشم میبندم و پشت پلکهام سیاهی میرود و هیچ را میبینم.
- تا پیدام نکردی، چشمهاتو باز نکن.
به دنبال دستانت دست میگردانم. دور خودم میچرخم. دنیا در چشمهام میچرخد و هم میخورم در سیاهی. فرو میروم در اعماق روزها. روی پردهی پلکم، گوی جهاننما میشود و تکههایی از گذشته تا حال را میبینم. از زمان تولد تا آخرین تصویرت پیش از بستن چشمهام، همه بهقدر ثانیهای میگذرند. بعد خودم را در حال تماشای گوی میبینم و بعدتر، صحنههایی غریب و ناآشنا. خیال میکنم گوی جهان من و جهان دیگری جابجا شدند و به این اشتباه میخندم. خندهام همهجا پخش میشود و گوشهام چیز دیگری نمیشنوند جز انعکاس صدای خندهام که نمیشود فهمید خنده است یا گریه. گوی و دنیا نرمنرم از چرخیدن میایستند و در مرکز سیاهی به سطح میآیم. تلو میخورم از گیجی و دستهام به چیزی گیر میکنند.
+ پیدات کردم.
لبخندم زودتر از چشمانم باز میشود. میبینمش. اما اشکهام زودتر از مغزم میفهمند. جهان دیگر درست از همینجا و همین لحظه شروع شده بود. از اینجایی که چشمهای قهوهای مقابلم مرا نمیدیدند، دستهای میان آغوشم هیچگاه خاطرهای از دستانم نداشتند و لبها به هیچ لبخندی باز نبودند.
مهسا کاظمی.