ویرگول
ورودثبت نام
Fatemeh Kheradmand
Fatemeh Kheradmandدر میان هیاهوی دل مشغولی های روزمره، به احتمال نوشتن مخفیگاهی بود که به آن پناه بردم…
Fatemeh Kheradmand
Fatemeh Kheradmand
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

این روزها راه تنفسم را بسته…


فکر می‌کنم یک ماهی شده کتاب نیمه خوانده‌ام را با خود از اتاق به کاناپه و مسیر برعکس باز و بسته می‌کنم بدون‌آنکه صفحه‌ای از آن را پیش ببرم.

جالب است دیشب به هنگام خواب گفتم فردا حتما ورزش کردن را در برنامه هایم می‌گنجانم؛ و اما صبح ساعت که جیغ زد، خاموشش کردم و مثل عادت ‌هرروزه‌ام تا ظهر به خواب رفتم.

فنجان های قهوه را جایگزین بی انگیزگی ام می‌کنم و با خود می‌گویم اگر امروز یک فنجان بیشتر بنوشم به احتمال کارهایم را بهتر پیش خواهم برد اما همان ها دلیلی می شوند برای بی خوابی های شبانه و رویا پردازی های پوچ…

سیر کارهای بیهوده از سر‌ و روی روزمره‌ام بالا و پایین می‌پرد و هرچه هم وجدانم بر این اهمال‌کاری فریاد کند هیچ دگرگونی در من حاصل نمی‌شود.

نمی‌دانم تا به حال در لحظه ای گیر افتاده‌ای، که هیچ واقعه ای حس شعف را در تو برنمی‌انگیزد. هیچ چیز موجبات جریان یافتن تو را فراهم نکند.

سیاهی حزن ابری شده است؛ بر تمام تنت.

و من زیر این ابر سنگین شده فرصت های خوب زیستن را یک روز پس از دیگری از تقویم زندگی ام خط می‌زنم و همچنان در گوشه ای کز کرده و برنامه هایم را به فردا می‌سپارم. به فرداهایی که از امروز و دیروزم زشت تر اند.

به گمان این ابر بالای سرم نه خیال باریدن دارد و نه وزش امیدی سایه‌اش را از سرم کم می‌کند.

دیگر هیچ نوری پشت این ابر نیست، نوری که مدام در تقلای نمایان شدن باشد…

فاطمه خردمند

۱۴۰۵/۰۳/۱۷

بی انگیزگیروزمرهقهوهدرد مشترکخواندن
۶
۱
Fatemeh Kheradmand
Fatemeh Kheradmand
در میان هیاهوی دل مشغولی های روزمره، به احتمال نوشتن مخفیگاهی بود که به آن پناه بردم…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید