ویرگول
ورودثبت نام
کیمیا
کیمیادیگر نمی‌دانم، فقط می‌نویسم تا شاید روزی بدانم.…
کیمیا
کیمیا
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

در پسِ پرده‌هایِ خشم…

خشم، برای او شبیه آتش نیست که ناگهان زبانه بکشد.

بیشتر شبیه فشار است.

مثل قابلمه‌ای که درش آرام می‌لرزد؛

نه انفجاری در کار است و نه شعله ای،فقط صدایی خفه که می‌گوید: «دیگر جا ندارم.»

خشم، این‌طور وارد زندگی‌اش شد.

بی‌سروصدا.با سفت شدن فک.با سنگینی سینه.

با جمله‌هایی که در ذهنش نیمه‌کاره می‌مانند، چون مطمئن نیست گفتن‌شان چیزی را تغییر بدهد.

مدت‌ها فکر می‌کرد آدم عصبانی‌ای است.

برچسبش ساده بود.

اما وقتی کمی مکث کرد و دقیق‌تر نگاه کرد، دید مسئله چیز دیگری است.

او عصبانی نبود؛خسته بود.

کسی که زیاد فهمیده،زیاد تطبیق داده،

و کم فرصت داشته بگوید: «این برای من بیش از حد است.»

خشم، آخرین زبانی بود که بلد شد.

در زندگی روزمره، خشم اغلب از جاهایی سر درمی‌آورد که به‌ظاهر کوچک‌اند.

پیامی که دیده نمی شود.

یک بوق کوتاه در خیابان.

یک جمله‌ی معمولی با نیت «نه‌چندان بد».

و ناگهان می‌بیند صدا بالا رفته،

لحن تند شده،

و بعد از آن…

شرم.

چرا این‌قدر شدید؟

واقعاً مسئله همین بود؟ نه.

تقریباً هیچ‌وقت فقط همین نیست.

پشت خشم او، اغلب ترس نشسته است.

ترس از نادیده‌گرفته‌شدن.

ترس از این‌که اگر ساکت بماند، همه‌چیز عادی شود.

ترس از این‌که اگر کوتاه بیاید، دیگر نتواند قد بکشد.

و گاهی غم.

غمِ فاصله‌ی میان «آن‌چه که می‌توانست باشد و آن‌چه که شده است.» غمِ آینده‌ای که مدام عقب می‌افتد، بدون توضیح.

این‌ها را اما نمی‌شود راحت گفت.

نه در خانه،نه در محل کار،نه حتی میان دوستانی که خودشان هم زیر بار چیزهای نگفته خم شده‌اند.

پس خشم جلو می‌آید. اینبار بلندتر.

به او می‌گویند:کنترلش کن.قورتش بده.

یا اگر بیرون ریخت، سریع برچسب می‌زنند:

«بی‌منطق»، «عصبی»، «افراطی».

کمتر کسی می‌پرسد این خشم از کجا آمده؟ چه چیزی این‌قدر فشار آورده که راه دیگری نمانده؟ چه بی‌عدالتی تکرارشونده‌ای پشت آن ایستاده است.

وقتی تماشاچی یک قدم عقب‌تر می‌ایستد، تصویر بزرگ‌تر می‌شود.

او تنها نیست.

او تنها یک نمونه است.

بخشی از جمعی که زیاد شده‌اند.

نسلی که میان «بایدها »و «نمی‌شود ها» گیر افتاده.

نسلی که زیاد می‌فهمد،اما کم اختیار دارد.

نه از سر نخواستن،از سر نداشتن.

خشم را می‌شود همه‌جا دید.

در خیابان.

در شبکه‌های اجتماعی.

در شوخی‌های تلخ.

در سکوت‌های طولانی.

در فاصله‌ای که آدم‌ها آرام‌آرام از هم می‌گیرند.

این خشم فقط مسئله‌ی اخلاق فردی نیست.

ساختاری است.انباشتِ سال‌ها فشار، بی‌ثباتی، نابرابری، بی‌پاسخی.

به او می‌گویند آرام باشد، می‌گویند گفت و گو را انتخاب کند و او مخالف نیست، اما گفت‌وگو وقتی معنا دارد که آن‌طرف، کسی واقعاً گوش بدهد.

نه برای جواب‌دادن،برای فهمیدن.

خشمِ نشنیده‌شده از بین نمی‌رود، تغییر شکل می‌دهد.

به شکل های مختلف نفرت، بی‌حسی، فرسودگی.

و شاید کناره‌گیری از آدم‌ها،از جامعه،از خود.

شاید مسئله این نباشد که چرا این‌همه خشم وجود دارد.

شاید مسئله این است که چقدر فرصت بوده قبل از خشم،

چیز دیگری گفته شود.

آیا می‌شود جایی ساخت که آدم‌ها مجبور نباشند اول عصبانی شوند تا دیده شوند؟

خشمروانشناسیزندگی
۹
۷
کیمیا
کیمیا
دیگر نمی‌دانم، فقط می‌نویسم تا شاید روزی بدانم.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید