وقتی چشم ها نمی بینند ، وقتی گوش ها کر شده اند، پس چطور مسائلی که روزانه درگیرشان هستیم را به گوشتان برسانیم؟
این رو باید از دیواری که در مدرسه دخترانه برای جدا کردن مقاطع می کشیدید متوجه می شدم. از دیواری که بالای بام کشیدید تا دختر و پسرها آنجا جمع نشوند. دیوار کشیدن؟ سرکوب؟

راه به نظر ساده ای برای خاموش کردن مقطعی صدایِ خرابی هاست.
هرچقدر دوست دارید خودتان را گول بزنید. درختی که از داخل پوک شود روزی سقوط میکند.
قدرت و آموزش در دست کسانی است که خود شدیداً به آموزش نیاز دارند.
انقلاب زیبا بود، شعار داشت ، آرمان داشت. اما کسی را می خواست که فراتر ،به آن آرمان ها درست عمل کند. چند سال دیگر باید به خیابان بیابیم و با شعار مرگ بر کشور های دیگر ، کشور خودمان را فوقالعاده نشان دهیم.
حداقل از رویِ سپید کسانی که تمام عمرشان را پای این انقلاب دادند ،خجل شوید. کسانی که آن زمان هم شاید بهشان برچسب آشوبگر و اغتشاشگر می زدند.
خیلی وقت بود اینطور نمینوشتم ولی این کامنت باعث شد دوباره خونم بجوشه، باعث شد از کرختی در بیام و قلبم بزنه. برای کاری کردن. برای نوشتن.
همش منفی بود
آخه منو توجوون ایرانی چی داریم که دیگه ازدست ندیم ؟
فرهنگمون که رفت . داشته هامون که رفت ، شور و نشاط که رفت .
بعداز اعتراض داستان میسازی. آخه چرا🥹
ببخشید اگر ذره ای احساس کردید با این شرایط بحرانی و عذابی که خانواده ها متحمل شدند موافقم. عذرمیخوام اگر روزی داستانسرایی ها باعث شد احساس کنید بیتفاوتم. فقط در زندگیام یاد گرفتم که اگر می خواهم زنده بمانم بابت داشته ها شکرگزار باشم و بابت نداشته ها تلاش کنم.
این رو هم از کتاب ها و مطالبِ بلاد کفر برداشتم. خدا لعنتشون کنه . مرگ بر همشون که هر چی تو ایران سرمون میاد از صدقی سری همه ی مردم خارج از ایرانه!
از دراما که بگذریم می رسیم به اعتراض.
نمیگم ما، می گم من. کلمه ی اعتراض هم استفاده نمیکنم . فشار کلمه ی بهتریه. بیشتر حق مطلب رو ادا میکنه.
از کجا داره بهم فشار میاد؟
خب برای من بیشتر بعد روانی داره ، چون اصلاً جرئت نکردم درست و حسابی وارد جامعه بشم. سعی کردم ها ولی قبل از به نتیجه رسیدن جنگ شد. داخلی و خارجی.
اقتصادی: تورم بالا، رکود، بحران معیشت، سقوط ارزش ریال
سیاسی: اعتراضات گسترده، بحران مشروعیت، سرکوب حقوق بشر
اجتماعی: بیکاری ، مهاجرت، تبعیض جنسیتی
زیست محیطی: بحران آب و خشکسالی، آلودگی
بین الملل: تحریم ها، تنش های منطقه ای
خب حالا مطالبه ام چیه؟
مطالبهی یک جوان ایرانی این است که زندگیاش را پس بگیرد؛
حقِ انتخاب، حقِ کار با کرامت، حقِ آیندهای که مجبور نباشد برایش مهاجرت کند یا هر روز از ترس فردا بیدار شود. نه معجزه میخوام و نه آشوب؛
فقط میخواهم دیده و شنیده شوم . به زبان ساده تر انسان حساب شوم، نه تهدید. میخوام عاشق بشم، آسوده فکر کنم ،بسازم و اشتباه کنم، بیآنکه هزینهاش از خودِ زندگی ام بیشتر باشد.
۰۴/۱۱/۰۸
کیمیا