
قرص صورت ظریف نوزاد را که دید اشک در چشمانش حلقه زد، لبخندی سرشار از غم را بر صورت خود نشاند تا بغض سنگیناش را پنهان کند. -آخر عروسش میخواست تصویر این لحظهها ثبت شود- نوزاد کاملا شبیه به زندگی از دست رفتهاش بود. دستان لرزان و چروکیدهاش را بلند کرد تا دست نرم و لطیف دخترک را نوازش کند.
آیا خدا به او لطف کرده بود؟ لطف! تلخ و در عین حال شیرین بود، شاید در آن هنگام با خود میگفت "مگر خدا لطف کردن هم بلد است؟!" ، اما آیا تا به حال به خودش هم این نگاه ظالمانه را داشت؟ مقصر که بود؟ خدا؟ یا خودش! زلزله بود که خانوادهاش را از او گرفت یا خودش قبل تر آنها را به امان خدا سپرده بود؟ حتما تا به حال این به گوشتان خورده که اگر شکرگذار نعمتی نباشی خداوند آن را از تو پس میستاند. برای او همینطور شده بود؛ خانوادهاش را موظف دانسته بود تا یتیمهای برادرش را به عنوان خانوادهی خود بپذیرند. -مگر آنها خانوادهی دیگری نداشتند؟- با چه سرمایهای؟ پسر جوانش دگر جانش در رفته بود از کارگری؛ آخر پدرش ام.اس داشت و کاری از او بر نمیآمد. مادر خانواده مگر از دکان موادغذایی چقدر درآمد داشت که خرج داروهای سنگین شوهرش را بدهد، خرج شش بچهی خودش و پنج یتیمی که در خانهی خود نگاه میداشت به کنار. پسر دومشان هم امروز فردایی بود که از خدمت سربازی فارغ شود و دختر جوانشان تازه از دبیرستان فارغالتحصيل شده بود و با کار کردن در آموزشگاه کامپيوتر سعی داشت کمک خرج باشد. چه زندگی دشواری؛ اما هیچ کدام از این دشواری گله نداشتند. ذوق ازدواج فرزند سوم خانواده را داشتند. -همان دختر جوان که تازه فارغالتحصيل شده- آیا قرار بود در این شب های سوزناک زمستانی شاد باشند؟ آیا چشمشان بهار را هم میدید؟ بعید میدانم، آخر آن دی ماه خونین در پیش بود.
آن صبح سرد سرشار از غبار آمد، این دشواریها چرا تمام نمیشد؟ تمام شد! بعد از ساعت ها زیر آوار بودن نفس های مادر تمام شد، همسر فرتوت و لرزانش در کنار او زیر آوار شاهد تمام شدن جانش بود. پسر جوان ساعت ها چمباتمه زده زیر آوار بود، فرزند ارشد خانواده شاهد اتمام دشواری های خواهران و برادرش بود.
فقط یک ماه مانده بود تا آن جمعهی سرد زمستانی سه ساله شود و حال پیرمرد اندام کوچک و ظریف نوه اش را در آغوش داشت. نوهای که چهرهی دخترانش را داشت قرار بود تسکین قلب زخمی پدر و پدربرزگش باشد. پدری که محبت کردن را بلد نبود و پدربزرگی که محبتاش را صرف غریبهها میکرد.
پیرمرد سالها در کنج خانهی مادریاش با خانوادهی کوچک پسرش زندگی کرد. آن قدیمها همسرش غصه داشت که بیماری آخر او را میکشد؛ نمیدانست فقدان خودش و فرزندانش گریبان این پیرمرد را خواهد گرفت. دوازده سالِ تمام با چشمان اشکی از دخترک میپرسید "اگر من مردم تو برایم گریه خواهی کرد؟" -آخر میترسید که کسی او را به یاد نیارد همانند برادرزاده های بیغیرتی که احوال عمویشان را هم نمیگرفتند- اما دخترک کودک بود و نادان، چه میدانست مرگ چیست، گریه کردن برای مرده چیست!