مقدمه: «داستان کوتاه مردی که زمانی باور داشت عشق را کشف کرده، اما پنج سال پس از ازدواج با دانشجوی سابقش، درمییابد که هیچچیز از آن ریای گرم باقی نمانده و او مانده است با تردید، پشیمانی، و مرور آنچه میتوانست هرگز آغاز نشود.»
«من همیشه فکر میکردم آدمها اشتباهاتشان را در سایهها انجام میدهند؛ جایی پنهان، دور از نور. اما من اشتباهم را میان کلمات مرتب انگلیسی مرتکب شدم؛ همانجا که باید روشنترین بخش زندگیام میبود.»
کلاسِ غروب، همیشه نم عجیبی داشت. پنجرههای بلند، بخار گرفته بود و من میان جملههای نیمهتمام «Conditional Clauses» راه میرفتم.
او گوشهی کلاس مینشست؛ دختری با نگاه گرم، کمی بیپناه، و عطری شبیه باران اول پاییز.
آن روز که بعد از کلاس ایستاد و گفت:
«You explain things like they matter.»
نفهمیدم تعریف میکند یا اعتراف. فقط حس کردم چیزی در صدایم لرزید.
من آدم رابطه بودم. این را همیشه میگفتم.
زنم خانهای آرام برایم ساخته بود؛ دوستیای که سالهای متمادیاش به رفیق جفتشیشم هم نگفته بودم، هممسیر، قابلاعتماد. اما انگار چیزی در درونم، از شدت آرامش، شروع کرده بود به بیقراری.
نمیدانم اولین پیام از سمت من بود یا او. نمیدانم کی قدمها با سنگینی اخلاق رد میشدند. فقط یادم هست شبهایی را که اسکرین گوشی، روشنتر از وجدانم میدرخشید.
ما پنج سال بعد ازدواج کردیم. پنج سال بعد از همهی «نه»هایی که باید میگفتم اما نگفتم. باورنکردنی همدیگر را دوست داشتیم. آدم سپاسگزار بعضی اشتباههایش میشود. تا همیشه؟
اامروز اما…
پنج سال پس از ازدواج، در همین خانهی کوچک، من و او دو نفر غریبهایم که حتی بلد نیستیم جملههای ساده بسازیم. میان ما فاصلهای قرار شکل گرفته که حتی عشق روزهای ممنوعه هم نمیتواند پرش کند.
هرچه بیشتر تلاش میکنم، بیشتر حس میکنم آن عطری که روزی مثل باران بود، حالا مثل رطوبت دیوارهای نمزدهی خانه است: ماندگار، خفهکننده، و اثری از طراوت سالهای آغازین نیست. انگار هیچوقت نبوده.
شب، قبل از بیخوابیهای شبانه از خودم پرسیدم:
چطور شد که من، معلم معمولی زبان، معنی واقعی یک کلمه را اشتباه فهمیدم؟ عشق؟ آزادی؟ انتخاب؟ یا فقط فرار؟ از چه کسی؟
چیزی که امروز بیش از همه آزارم میدهد این نیست که اشتباه کردم؛ این است که نمیدانم چرا اشتباه کردم. و انسان وقتی نداند «چرا»، محکوم میشود تا ابد در همان نقطه بماند. مثل زندانییی که حکم ندارد، و هیچکس بهدنبال آزادیاش نیست.
گاهی نیمهشب، وقتی از یادآوری صدای نفس کشیدن او در اتاق خواب به خفگی میافتم، به این فکر میکنم که شاید ما قربانی یک سوءتفاهم باشیم. سوءتفاهمی که با خال انگشت کوچکش شروع شد و امروز، سالها بعد، به چیزی شبیه نوعی همزیستی سرد و بیصدا بدل شده است.
او در این خانه راه میرود، اما دیگر حضور ندارد. و من هنوز نمیدانم آیا او از من اول دور شده یا من پیش از اینها از خودم دور شده بودم. بعضی شبها با خودم حرف میزنم. نه با صدای بلند. با آن صدای پنهانی که انسان برای گفتن سختترین حقیقتها استفاده میکند.
صدایی که میپرسد:
آیا تو واقعا عاشق شدی با وعدهی عشق آخرین؟ یا فقط بهانهای میخواستی برای فرار از حقیقت خودت و گم شدن در همان دنیاهای دروغینی که ساخته بودی؟
و من نمیتوانم جواب بدهم. هیچ پاسخی قطعی نیست.
انسان همیشه میان دو حقیقت نیمهکاره گیر میکند. گاهی فکر میکنم هر دوی ما از چیزی بزرگتر از عشق فرار کردهایم:
از خودمان. از مسئولیت. از تلخی حقیقت. از آن خلا بینامی که اگر آدم یک لحظه با آن تنها شود، میتواند رشد کند و ریشه بگیرد تا همهی دیوارهای زندگیاش را خراب کند.
امشب، برای اولینبار بعد از مدتها، در آینه نگاه کردم.
چهرهی من چیزی شبیه سایهای بود که خودش را در خیابانی گم کرده که نشانیاش را ندارد. نه مردی عاشقپیشه، نه تا همیشه خیانتکار، نه شوهری قابل، نه استادی خبره، فقط انسانی که دیگر نمیداند کدام بخشش حقیقی بوده. و شاید این بدترین مجازات باشد:
اینکه ندانی کدام نسخه از خودت راست میگفت.
پنجره را باز کردم. هوای سرد مثل حقیقتی زمخت به صورتم سیلی زد. به جادهی تاریک روبهرو خیره شدم؛ بیانتها مثل تکلیف من و خودم.
برای اولینبار به این فکر افتادم که شاید راه بیرون رفتن از این زندگی، نه بازگشت پیوسته او نه ادامه دادن، بلکه ایستادن مواجهه
و نگاهکردن به آن نقطهی دور تاریک که انسان را صدا میزند
اما نامش را شرم میکند که بگوید.
و من هنوز نمیدانم:
آیا باید به آن صدا پاسخ بدهم. پشت کنم یا بمانم و هیچ نگویم.
خانه ساکت است. پسرم خوابیده. دخترم در شکمش، او و شکمش آن سوی مرزها. و من، در آستانهی در، به آیندهای نگاه میکنم که نه روشن است و نه تاریک. فقط ناشناخته. و خودم را به جریان فراموشی گذر روزها میسپارم. شاید فردا تصمیم بگیرم. شاید هیچوقت. شاید همین بلاتکلیفی، تنها حقیقتی است که باقی مانده.
و عجیب این است که هنوز باورم نمیشود این پایان داستانیست که روزی با لغزشم شروع شد؛ ما باید با همهی آنها که اشتباهمان شبیه به هم بود فرق میکردیم. ما هر دو بیشتر از هر چیزی توی این دنیا به هم باور داشتیم.
پسرکی چهار ساله وارد اتاق شد.
«میخوام برم پیش مامان. اتاقم با چراغ روشن هم ترسناکه.»
از نالههای وقت و بیوقت پسرک بریدهام. هیچکدام حوصلهی آن دیگری را نداریم. با کلافگی شمارهاش را میگیرم. مردی پشت خط است. درخواست میکنم بگذارد با او حرف بزنم. مرد اذعان میکند اشتباه تماس گرفتهام و همسرش هم فرزندی ندارد. ابتدا گیج شدم. فهمیدم که شماره شمارهی او نیست. یعنی شمارهاش را بعد از همه این همه سال تغییر نداده؟ من چطور؟ قدرت حافظهام در این تاریکی تحلیل نرفته؟ بوی قرمهسبزییی که همسایه دارد ساعت دوی نصفه شب روی آن کار میکند درک نمیکنم. از کی دیگر کباب و قیمه و فسنجان بوی زندگی نمیدهد؟ اوضاع آنقدرها هم بد نیست. تنها به اندازهی فرسودگی یک داستان که هرگز نمیبایست آغاز میشد.
