ویرگول
ورودثبت نام
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is LookingAuthor
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
خواندن ۴ دقیقه·۷ روز پیش

داستان~رفتن همیشه رفتن

💙🌊🍊

به استانبول رسیدیم؛ پاییز از سال، مهر از تقویم

برای من، برای آرش، برای لی‌لی، برای استانبول

من و آرش و لی‌لی یک صبح که پاییز بود از سال، و مهر بود از تقویم، شیراز را به مقصد استانبول ترک کردیم. آرش آمده بود تا یک مرد در زندگی‌ام باشد؛ کسی که زیپ چمدان را بکشد بالا، وقتی پله‌برقی خراب است جلوتر برود، و وقتی بی‌هوا دلم می‌گیرد بگوید «حواسم هست.» لی‌لی اما قرار نبود بیاید. استانبول لی‌لی را صدا نزده بود. لی‌لی باید می‌ماند توی اتاقش، لاک‌هایش را ردیف کند، پادکست ضبط کند و به همه بگوید مهاجرت یک دروغ بزرگ است. اما آمد؛ برای این‌که بوسفور را ندیده از دنیا نرود.

من دست آرش را گرفته بودم اما دست لی‌لی را نه. لی‌لی اگر دستش را بگیری خیال می‌کند حق دارد همه‌چیزت را بداند. با قطار رفتیم چون آرش گفت هواپیما پولش را بگذاریم برای خانه‌ای که هنوز نداریم. من چیزی نگفتم. دستم در دستش بود و فکر می‌کردم مگر چند بار آدم می‌تواند یک شهر را این‌طوری جدی شروع کند؟

لی‌لی شاکی بود که چرا جدی‌اش نمی‌گیرم. چرا به جای گوش دادن به تحلیل‌هایش درباره نرخ لیر، به حلقه ساده‌ی توی انگشت آرش نگاه می‌کنم. سر تکان دادم و گفتم بعداً. قطار پر بود از آدم‌هایی که هیچ‌کدام‌شان قرار نبود قهرمانِ صندلی خالی باشند. ما سه نفر تا خود وان، تکیه داده به هم ایستادیم و ادای آدم‌های مطمئن را درآوردیم.

یک روز قبلِ رفتن، من یک بشقاب فلافل، یک لیوان هویج‌بستنی، دو تا شیرینی دانمارکی، یک قهوه ترک غلیظ و یک دل‌درد کوچک خورده بودم. بعد راه افتادیم. من هی از این ور به آن ور می‌دویدم دنبال کتاب‌فروشی‌ای که «مسخ» چاپ قدیمی داشته باشد، آرش گفت آوردن کافکا برای شروع زندگی جدید شگون ندارد. از خیر کافکا گذشتم. از خیر خیابان عفیف‌آباد و درخت‌های نارنجش هم. از خیر کافه‌ای که اسمم را روی لیوان‌ها اشتباه می‌نوشت. از خیر کسی که قول داده بود برگردد و برنگشته بود. برای رفتن به استانبول باید چند تا «اگر» را جا می‌گذاشتم. من جا گذاشتم.

آرش ریشش را تازه لیزر کرده بود و صورتش بیش از حد نرم شده بود. صورت‌های بیش از حد نرم مرا می‌ترسانند؛ جای خاطره رویشان نمی‌ماند. صورتِ کسی که قبل‌تر دوستش داشتم کمی زخم داشت، وقتی می‌خندید چین می‌افتاد کنار چشمش. من نمی‌دانستم استانبول به صورت بی‌‌سیبیل آرش می‌خندد یا نه. لی‌لی گفت هیچ‌جا مثل این‌جا مردم این‌قدر وقت ندارند قیافه‌ی هم را قضاوت کنند. من بی‌خودی دلشوره داشتم.

دلم می‌خواست سوتین پلنگی و شلوار چرمم را ببرم. آرش گفت استانبول خودش گرم است، ساده‌تر بیا. قاب عکس‌ها را خواستم بردارم. گفت شروع تازه یعنی دیوار خالی از قاب. قاب‌ها را گذاشتیم کنار سطل بازیافت ته کوچه. مردی با دوچرخه باربری برداشت‌شان و رفت. من نگاه کردم و فهمیدم گذشته همیشه مشتری دارد.

حالا رسیده‌ایم استانبول و لی‌لی با همسایه‌ طبقه بالا که موهایش آبی است دوست نمی‌شود. می‌گوید زیادی بلند می‌خندد و حتماً دردسرساز است. لی‌لی نشسته لب پنجره، بوسفور را نگاه می‌کند و توی ویس‌هایش از «شهرِ بینِ دو قاره» حرف می‌زند. من سیگار نمی‌کشم. آرش را نگاه می‌کنم که وقت جابه‌جا کردن مبل دست‌هایش خط می‌افتد. دست‌هایش را می‌گیرم. می‌بوسیم هم را. لی‌لی اخم می‌کند. می‌گوید اگر شیراز بودیم این‌همه نمایش نمی‌دادید.

حالا ما این‌جاییم. کنار ویترین یک برند ترک عکس می‌اندازیم. من به پاهای کوتاه خودم نگاه می‌کنم و به مانکن‌هایی که انگار از اول برای خیابان استقلال طراحی شده‌اند. بلند حرف می‌زنم. عابرها برمی‌گردند. دختری را می‌بینند با موهای کوتاه پرتقالی و شلوار جین تنگی که انگار هنوز به این شهر عادت نکرده. آرش می‌گوید آهسته‌تر. آهسته‌تر می‌شوم.

تراموا ما را دور میدان تقسیم می‌چرخاند. آرش از پنجره برای دو توریست بلوند دست تکان می‌دهد. من دیگر این مدل دست تکان دادن را دوست ندارم. می‌گوید بعضی حساسیت‌ها را باید دور بریزی. من چیزی برای دور ریختن ندارم. به قدر کافی دور ریخته‌ام؛ شهر، آدم، نسخه‌ای از خودم که خیال می‌کرد همیشه می‌ماند. بیشترش دیگر سهم من نیست.

حالا رسیده‌ایم استانبول. آرش می‌گوید امشب را فقط بخوابیم، فردا قوی‌تر می‌شویم. چشمک می‌زند. من اما هنوز دارم شهر را هضم می‌کنم. پنجره باز است. صدای اذان با صدای کشتی‌ها قاطی شده. لی‌لی دفترش را ورق می‌زند. باد موهایش را می‌برد عقب. هیچ‌کدام‌مان گریه نمی‌کنیم. نه من که تازه آمده‌ام، نه آرش که باید محکم باشد، نه لی‌لی که همیشه می‌گوید منطقی‌ست.

شب می‌رویم بیرون. سیمیت می‌خریم. چای کمر باریک می‌گیریم. پاهایم سست است اما راه می‌روم. در راه برگشت، لی‌لی یک گربه‌ی راه‌راه از زیر ماشین‌ها صدا می‌کند. می‌آید توی بغلم. اسمش را می‌گذارم «میان». آرش می‌گوید اسمِ بینِ دو ابهام برای شروع زندگی خوب نیست. می‌گوید یا این‌جا باش یا آن‌جا.

آه.

اما بعضی شهرها را باید «میانه» صدا زد.

میانِ گذشته و بعد.

میانِ منِ قبلی و منی که شاید فردا، کنار بوسفور، کمی بیشتر شبیه خودم شود.

قهوه ترکاستانبولداستاننویسندگیقصه گویی
۴
۰
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
Author
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید