
روزهایی آمدند که میخائیل کوچک واقعا دوست داشت بفهمد مغز نویسندهها چطور کار میکند. هر نویسندهای که پیدا میکرد دل و رودهاش را بیرون میکشید. وقتی که به چهارمین نویسنده رسید، مادرش که آن زمان ناشر یک ماهنامه الکترونیک پرمخاطب بود، وارد پرونده شد. آن ماه جاری متوجه ناپدید شدن پیشنویسها و تبعا نویسندههایش شده بود، به او گفت، «بسه بچه جان!» با اینکه نویسندههای سالهای دور ماهیتی صفر و یکی دارند، اما مادرها از زمان و مکان اثر نمیپذیرند؛ هماناند که همیشه.
ولی او به تشریح و پیوند زدن هر آن چیزی که برایش جالب بود ادامه داد. سرانجام وقتی که بزرگ شد، استاد NLP شده بود. در جنگ جهانی سوم، مانند پدربزرگش که مهندس رباتیک بود، وارد نیروی تکاوران تقریبا مصنوعی شد. سپس او را برای کار روی یک پروژهی بزرگ انتخاب کردند و به او گفتند، «بیا و با جان آشنا شو!» جان یکی از فرماندهان درجهدار و ردهبالا بود. او داخل دفتر رفت و به جای یک انسان به یک سیستم عامل بر پایهی هوش مصنوعی معرفی شد.
این کامپیوتر که جان کوچک نامیده میشد، چنان مینیمال بود که فضای زمخت و خرفت جنگ را به شوخی گرفته بود. و از آنجایی که از اولین فرماندهان تمامدیجیتالی بود، کسی نمیدانست جان دقیقا چه شکلی است. میخائیل شروع به بررسیاش کرد.
میخائیل با ژرفایی بیمرز، و آنالیزهایی دقیق، مشارکتش با جان کوچک را آغاز کرد. در نهایت نیروهای Panem به طور یکپارچه، با استفاده از برنامههایی که او برای جان کوچک و نوادگانش نوشت توانستند، تمام اجزای سری یا کلیدی دشمنانشان در طول جنگ را شناسایی کنند.
میخائیل وقتی که پیر شد بارها درخواست بازنشستگی کرد. اما هر چند بار او را به خاطر دانش فوق العادهاش به سرکار بازگرداندند. او سرانجام همانند پدربزرگش به مقام Field Marshal (F.Mar) رسید.
میخائیل همیشه یازده ساعت میخوابید، و پنج صبح بیدار میشد. تا مفید در خدمت دادهها کار کند؛ هوش مصنوعی آیندهنگر. کارهای بینظیر او نشان داد که از جانهای کوچک آمیخته به علم داده، با یک مهندسی درست و حسابشدهی پرامپت، چه کارها که ساخته نیست.