
جنگ، در نهایت، مکانیزمی سرد است برای توزیع مجددِ جهان.
آنچه بر پرده میبینیم، آتش و خون و فریاد است. آنچه در پشت پرده میشمارند، رقم و سود و قدرت.
در این معادله، اصالت با عدد است؛ با ذخایر زیرزمینی، با مسیر خطوط لوله، با تراز تجاری، با نرخ رشد، با سهم از بازار جهانی. انسان، واحد شمارشی است؛ تلفات یا نیروی کار. خانه و کاشانه، زیرساخت ویرانشده یا هدف استراتژیک.
این محاسبات، با دقت مهندسی و به دور از هیاهو انجام میشود. کسانی که تصمیم میگیرند، رنج مستقیم آن را نمیچشند. سود حاصل، به جیبهایی میرود که اغلب هزاران کیلومتر از خاکریزها فاصله دارند.
مردم؟ مردم همیشه دو نقش دارند: یا ابزارِ تحریکشده برای شروع آتشبازی، یا سوختِ آن. خواستشان، آرمانشان، عدالتخواهیشان، اغلب تنها شعاری است بر پرچمی که بر فراز منافع دیگری در اهتزاز است. وقتی کارزار به پایان میرسد، آنانی که زنده ماندهاند، در ویرانههای خود میمانند و آنانی که برنده محاسبات شدهاند، بر میز تقسیم نقشهها گرد هم میآیند.
رمانتیکسازی جنگ، یعنی تبدیل کردن این مکانیسم سودجویانه و ویرانگر به یک حماسه عاطفی. یعنی پوشاندن چهره خشن واقعیت با نقابی از افتخار و تقدس. این رمانتیسیسم، داروی مسکنی است که درد را برای لحظهای کم میکند، اما بیماری مهلک را درمان نمیکند. بلکه اجازه میدهد همان مکانیسم، بار دیگر و بار دیگر، در آرامش و به دور از چشم، چرخ دندههایش را روغن کاری کند.
حقیقتِ بیپرده این است: جنگ، تجارتِ مرگ است. سهامداران اصلی آن، زنده میمانند تا سود تقسیم کنند. هزینه را دیگران میپردازند؛ با جسمهای پارهپاره، با ذهنهای از هم گسیخته، با آیندههای تباهشده. و در این معامله بزرگ، آنچه نخست قربانی میشود، «انسانیت» است. باقی، محاسبات است. محاسباتی دقیق، بیرحم، با نتایجی از پیش مشخص و کاملاً خشک.
این است مکانیسم واقعیت.