ویرگول
ورودثبت نام
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is LookingAuthor
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

مانیفست پویا: توهم اخلاق‌مداری مردی با اعترافاتی فاسد

اقلیم آلوده و توهم رشد
اقلیم آلوده و توهم رشد

پویا می‌نوشت. نه از سرِ نجات‌بخشی، از سرِ خفگی. می‌نوشت چون اگر نمی‌نوشت، باید اعتراف می‌کرد. و اعتراف، در اقلیمی که نفس‌کشیدن خودش نوعی آلودگی است، هزینه‌ای سنگین دارد.

همه‌چیز را می‌نوشت: خیانتِ پدر را، که مثل یک بیماریِ خونی در رگ‌هایش می‌چرخید؛ ترسِ همیشگیِ تبدیل شدن به او را؛ و نگاهِ مهسا را. نگاهی که شبیه آینه‌ای شکسته بود. نه حقیقت را نشان می‌داد، نه دروغ را؛ فقط تکه‌هایی از چهره‌ای که دیگر کامل نبود.

نوشتن برای پویا پناهگاه نبود. پناهندگی بود. فرار از جغرافیایی که اگر در آن نفس می‌کشیدی، خودبه‌خود شریکِ فسادش می‌شدی.

اما چرا آدم به اشتباه ادامه می‌دهد، حتی وقتی می‌داند اشتباه است؟ چون پذیرفتنِ انجام یک اشتباه، هنوز معنا دارد. اما پذیرفتنِ پوچیِ مطلق، این‌که نه اخلاق قاعده دارد، نه عشق نجات می‌دهد، این، استخوان می‌شکند.

پس آدم به حداقل‌ها قانع می‌شود: به ماندن در رابطه‌‌های مسموم، به زیستن کنار کسی که ویرانی‌ جغرافیایت را تایید می‌کند، به ساختنِ یک هدف متعالی از گلِ شُلِ همین زندگیِ پوسیده. نه برای رشد، برای تحمل یک زندگی سگی.

پویا نیاز داشت خود را در چشمِ دیگری ببیند. اما نه هر چشم. او جذبِ کسانی می‌شد که آشفتگی‌شان با آشفتگیِ خودش هم‌خانواده بود. کنار مهسا، یا کوشا، احساس می‌کرد «دیده می‌شود»، حتی اگر آن دیدن، از دلِ تاریکی می‌آمد.

آن‌ها آینه‌هایی بودند که هرگز فریاد نمی‌زدند: «تو گم شده‌ای.» فقط آرام می‌گفتند: «ما هم همین‌جاییم. در همین سیاهی.»

و بعد، آن میلِ پنهان. دستِ بالا گرفتنِ خود، حتی در انحراف و کثافت.

پویا در نوشته‌هایش قهرمان بود. مردی تراژیک که زیر بارِ گذشته خم شده اما هنوز «برای صلح مبارزه می‌کند». در واقعیت اما، فقط شرط می‌بست. شاید مهسا عوض شود. شاید نوشته‌هایش کشف شوند. شاید روزی بخشیده شود، نه توسط خدا، بلکه توسط پدری که هرگز حاضر نبود اعتراف کند.

این‌ها امید نبود. توهم بود. و توهم، مثل تریاک، درد را خفه می‌کند اما بدن را فرو‌می‌پاشد.

توهم برای پویا یک سیستم‌عامل شده بود؛ سیستمی که رشد می‌کرد، اتکای روانی می‌ساخت، و جای خالیِ اراده را پر می‌کرد. عادتی مخرب که ترک‌کردنش جرات می‌خواست، نه تحلیل.

او شبیه همان قبایلِ جهان سومی بود که خودش درباره‌ رهایی ازشان می‌نوشت. در جغرافیایی زندگی می‌کرد که صد سال از زمان خودش عقب بود، میانِ سنت‌های فاسد و مدرنیته‌ای که فقط اطوار درمی‌آورد، و حسادت و حسرتی عمیق از مقایسه‌ی خودش با دیگری.

همین شکاف درونش هم بود. می‌خواست نویسنده‌ای بزرگ باشد، اما افکارش را در پیام‌هایی مبهم و رمزآلود برای خودش می‌نوشت. می‌خواست وفادار باشد، اما همیشه فروپاشی را انتخاب می‌کرد. با صورتی بزک کرده که حیوان ناظق نبودن را یک شوخیِ احمقانه می‌دانست.

او یک میکروبِ اجتماعی بود، اما اسمش را گذاشته بود «ذهن پیچیده». وقتی عادت کنی هر کاری را هر جا انجام بدهی و اسمش را بگذاری آزادی بیان، دیگر فرقی با ویروس نداری: تکثیر می‌شوی، آلوده می‌کنی، و خودت هم در همان آلودگی حل می‌شوی.

پویا زشتی‌های زیادی را در خودش نمی‌دید. خودش را خاکستری می‌دانست، نه سیاه، نه سفید. اما خاکستریِ او از توهم ساخته شده بود، نه از شناختن نور درونش.

فکر می‌کرد وظیفه‌شناس است، چون مثل پدرش به وجدانش خیانت نکرده. اما وظیفه‌شناسی‌ای که از سر ترس زاده شود، ذهنیت رشد نمی‌آورد؛ فقط توهمِ رشد می‌سازد. مثل مُسکّنی که درد را کم می‌کند اما بیماری را نمی‌کشد داخلِ بدن.

نوشته‌های پویا پر از حرفِ نجات‌اند، اما هیچ‌کدام قدم نیستند. او احتمالِ رستگاری را می‌نویسد و امکانش را نابود می‌کند. از عشق حرف می‌زند و عشقی را انتخاب می‌کند که له‌اش می‌کند.

نوشتن برایش شده بود خزعبلِ متعالی؛ دروغی شیک که به اسم فلسفه فروخته می‌شد. و تنها کسانی که تشویقش می‌کردند، گمگشته‌های پاره شده از تلخی حقیقت و شبیه خودش بودند؛ قبیله‌ای که به هم یاد می‌داد چطور اشتباه را عمیق‌تر ببینند اما هرگز رهایش نکنند.

پایان این دور چیست؟ شاید روزی پویا از پشتِ کلمات بیرون بیاید و بفهمد سال‌ها نه با زندگی، بلکه فقط با روحِ خیانت‌زده‌ی پدرش حرف زده.

یا شاید بنویسد و بنویسد، و نوشته‌هایش—درست مثل زندگی‌اش— فقط پرونده‌ای باشد برای مانیفستی که هیچ‌وقت جرات اوج‌گرفتن نداشت.

در جهان‌های عقب‌مانده‌ی قبیله‌ای، چه در نقشه‌ی جغرافیا، چه در ذهن، رشد اغلب یعنی تکرارِ به‌روزرسانی‌شده‌ی گذشته. و پویا، در حالی که فکر می‌کرد فرار و دگرگون می‌کند، داشت تاریخِ آلوده‌ی خودش را با مرکبی تیره‌تر رونویسی می‌کرد.


یادداشت راوی

آدم‌ها وقتی از زشتی‌های درونی‌شان خبر ندارند، خودشان را خاکستری می‌بینند. اما چه کسی تصمیم می‌گیرد این خاکستری از نور است یا از خاکستر؟

و مهم‌تر: چه کاری را کجا انجام می‌دهی؟ نوشتن در اتاقِ بسته، وقتی زندگی‌ات فرو می‌ریزد، هنر است؟ یا فقط خودفریبیِ ممتد؟

پویا هنوز جواب ندارد. و شاید همین «شاید»، خطرناک‌ترین بخشِ ماجراست.

دور، ادامه دارد.

اقلیم آلوده و توهم رشد
اقلیم آلوده و توهم رشد

داستانجهان سوممردان
۲
۰
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
Author
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید