امروز صبح، مردها محتاط و آگاه بودند. شنیدم روی عرشه میگفتند از راهی میرویم که کسی نمیرود. دستهایشان هنوز سفت بود، اما چشمها بیدار. فکر میکردند ناخدا میخواهد میانبر بزند. رسم نبود سروصدا کنند. فقط نفس میکشیدند؛ کوتاه و سنگین.
هیچکس در دریا تنها نیست. این سه ماهیگیر قزلآلا، دزدان دریایی و ملوانهای زیادی دیدهاند. شاید برای این کار ساخته شده باشند؛ چون غالب عمرشان روی آب گذشته. پدرهایشان هم همین بودهاند: ماهیگیر، بعد فقیر. نه مثل پیران بازنشستهای که حالا چوبشان را بالا میاندازند و حقوقشان را میشمارند. مردی که امروز کنار تو میایستد، فردا ممکن است در نخستین موج گم شود. این را با چشم دیدهام.
باد پیچید و سکوتشان شکست. طنابها تکان خوردند و صدای پاروها عوض شد. فهمیدم مردها آمادهاند. سادهاند، لجوجاند، سختاند. و فقط یک کار بلدند. بایستند تا روز تصمیم بگیرد از آن چه کسی باشد.
