نامش را که مینویسم، انگار دارم درباره یک آدم واقعی حرف میزنم؛ نه یک شخصیت از دلِ سریالی مثل Stranger Things.
ادی مانسون.
پسری با انگشتهای کشیده روی تارهای گیتار، با خندهای که همیشه کمی زیادی بلند بود، طوری که انگار میخواست قبل از اینکه دنیا مسخرهاش کند، خودش زودتر به خودش بخندد.
اگر نویسندهای باشی که سرنوشت آدمها را روایت میکند، باید بیرحم باشی. نه از سر قساوت؛ از سر صداقت.
ادی از آن آدمهایی نبود که برای پایانهای تمیز و منظم ساخته شده باشند. او از همان اول، در حاشیه متولد شد. حاشیهی شهر، حاشیهی مدرسه، حاشیهی مورد اعتماد بودن. رهبر باشگاه هلفایر بود، پناهگاه بچههایی که هیچجا جا نمیشدند. در شهری مثل هاوکینز، متفاوت بودن جرم نبود؛ اما حکم هر طور دلم میخواهد رفتار میکنم، بود.
ادی مانسون از آن پسرهایی بود که اگر در شهر دیگری، در دههای دیگر، به دنیا میآمد شاید میتوانست فقط یک موزیسین باشد. شاید در گاراژی کوچک تمرین میکرد، شاید گروهش را بزرگ میکرد، شاید حتی روی صحنهای واقعی میایستاد و نورها روی موهای فرفریاش میریخت. اما نویسندهی زندگیاش، جای دیگری برایش در نظر گرفته بود.
وقتی فاجعه شروع شد، ادی همان کاری را کرد که همیشه میکرد: دوید.
فرار برای او عادت شده بود، نمیترسید، تجربه این را به او آموخته بود. وقتی سالها به تو گفتهاند «تو مقصری»، کمکم یاد میگیری قبل از محاکمه، خودت را نجات بدهی.
اما سرنوشت، مثل هیولای دنیای وارونه، صبور است. دور میزند. نزدیک میشود.
در نهایت، ادی مانسون تصمیم گرفت ندود.
این لحظهای مهم در هر زندگیست؛ لحظهای که آدم انتخاب میکند خلاف داستانی رفتار کند که دربارهاش نوشتهاند. او میتوانست باز هم فرار کند. اما ماند. گیتارش را برداشت، وسط تاریکی ایستاد و برای هیولاها نواخت. نه برای پیروزی. برای وقت خریدن. برای بقیه.
اگر بخواهم صادق باشم، ادی قهرمان به دنیا نیامده بود. او فقط مخالف برچسب همیشه «آن پسر عجیب» باشد، نواخت. بعضی آدمها وقتی میمیرند، تازه برای اولین بار خودشان میشوند.
شهر، بعدتر، داستان سادهتری ساخت. گفت: «او قاتل بود.»
شهرها همیشه روایت راحتتر را انتخاب میکنند. حقیقت، پیچیده و شرمآور است. حقیقت این است که ادی مانسون از بیشتر آدمهای آن شهر شجاعتر بود. اما شجاعتِ بیمدرک، در آرشیو رسمی جایی ندارد.
من اگر نویسندهی زندگیاش باشم، او را اینطور تمام نمیکنم.
نه با خون روی زمینِ دنیای وارونه.
بلکه با تصویری از پسری که بالاخره ایستاد. که برای اولین بار، خودش را از نگاه دیگران تعریف نکرد. که فهمید قهرمان زندگی خودش بودن یعنی ندویدن، حتی وقتی تمام عمرت را دویدهای.
سرنوشت ادی مانسون شاید در صفحهی سریال بسته شد، اما در ذهن من نه. بعضی شخصیتها نمیمیرند؛ فقط تبدیل میشوند به معیاری برای تلنگر و سنجیدن خودمان. اینکه اگر لحظهی انتخاب برسد، ما میدویم؟ قایم میشویم؟ یا میمانیم؟
ادی ماند.
و همین، کافی بود
