سمیه جهانگیری زرکانی·۴ روز پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت سومکودکان غذا روی کف دستشان گذاشته و به سوی آسمان دراز کرده بودند. کلاغها به دورشان میچرخیدند و غذا را میقاپیدند... آنها توانسته بودند به…
نقطه ی زیر «ب»·۵ روز پیش«مِهی که نفس می کشید» فصل دومدر مهستان مردم علاقه داشتند تا به هم نزدیک شوند بیآنکه بخواهند به هم برسند. رفاقت ها برای دوری از ملال نبود بلکه برای گریز از خود به دیگر…
نقطه ی زیر «ب»·۵ روز پیش«مِهی که نفس می کشید» فصل اولدر روزگارانِ دور، آنقدر دور که از آدم های امروز کسی خاطره ای از آن بیاد ندارد، سرزمین پهناوری بود که شهری را در دل خود جای داده بود و مردم…
Zhino Ebrahimi·۲۵ روز پیش*چراغی که دیر روشن شد*در شهری کوچک، مردی زندگی میکرد که همیشه میگفت:«هنوز وقتش نشده.»هر روز رؤیاهایش را مرتب میکرد،برنامه مینوشت،اما قدمی برنمیداشت.منتظر رو…
فیا·۱ ماه پیشسایهای میان ما - قسمت 10خیلی وقتها یه پیام، یه آهنگ یا حتی یه عطر، آدم رو پرت میکنه به یه دنیای دیگه. غرق میشی و دوباره لحظهبهلحظهش رو زندگی میکنی.منم با پی…
Tiam·۲ ماه پیشپرتگاهروایتِ دختری که میان ترسها، خشمهای فروخورده و نیازِ خاموششدهاش به عشق، سوار موتور میشود و پا در مسیری میگذارد که هیچ مقصدی ندارد..
Mohsen Chavoshi·۳ ماه پیش🌳 کتاب و درختمیگفتند هر کتابی، روزی درختی بوده.از تنهاش، کاغذ؛ از ریشهاش، اندیشه.حالا کتابها روی صفحههای درخشان زندگی میکنند،اما عجیب است… هنوز هم…
yadgar123·۴ ماه پیشمن پدربزرگت هستمدرود گویم تو را ای شاهزادهای پاک و مطهرای زرهت طلاییتنت آهنینهفتاد سال است که خواهشی نداشتهاماما امروز خواهشی دارمحرفی دارم که باید بگویمد…