Zhino Ebrahimi·۱۶ ساعت پیش*چراغی که دیر روشن شد*در شهری کوچک، مردی زندگی میکرد که همیشه میگفت:«هنوز وقتش نشده.»هر روز رؤیاهایش را مرتب میکرد،برنامه مینوشت،اما قدمی برنمیداشت.منتظر رو…
فیا·۸ روز پیشسایهای میان ما - قسمت 10خیلی وقتها یه پیام، یه آهنگ یا حتی یه عطر، آدم رو پرت میکنه به یه دنیای دیگه. غرق میشی و دوباره لحظهبهلحظهش رو زندگی میکنی.منم با پی…
Tiam·۲ ماه پیشپرتگاهروایتِ دختری که میان ترسها، خشمهای فروخورده و نیازِ خاموششدهاش به عشق، سوار موتور میشود و پا در مسیری میگذارد که هیچ مقصدی ندارد..
Mohsen Chavoshi·۲ ماه پیش🌳 کتاب و درختمیگفتند هر کتابی، روزی درختی بوده.از تنهاش، کاغذ؛ از ریشهاش، اندیشه.حالا کتابها روی صفحههای درخشان زندگی میکنند،اما عجیب است… هنوز هم…
yadgar123·۳ ماه پیشمن پدربزرگت هستمدرود گویم تو را ای شاهزادهای پاک و مطهرای زرهت طلاییتنت آهنینهفتاد سال است که خواهشی نداشتهاماما امروز خواهشی دارمحرفی دارم که باید بگویمد…
احسان مژده (مسیحا)·۳ ماه پیشلحظههای آخر بامزهبازیاین تلاشهای آخر برای بامزهبازی عین آخرین لقمه سر سفره که همه منتظر بودن ببینن کی برمیداره ... #هجونویسی
فیا·۴ ماه پیشسایهای میان ما - قسمت ۳هفتههای اول زندگی با نوشین مثل یک رویای قشنگ بود.همهچی پر از شادی و دعوت و رفتوآمد؛ از این خونه به اون خونه، مهمونیهای خانوادگی، خنده،…
E.R·۶ ماه پیشرد پای پدی_رد پاهای شادی📘 قسمت دوم: رد پاهای پدر، رد صداهای شادی🧒🏐🏠💗🎈 بابا با هیجان فریاد میزد:«با پنجه بزن! نذار به کف دستت بخوره!»و من که وسط حیاط کوچیک خ…