دقت کردین بعضی آدما انگار بدون نقد کردن نفسشون بالا نمیاد؟
نه اینکه نقد بلد باشنها… نه.
بیشتر شبیه اینه که نشستن پشت سیستم، یه فیلم داره پخش میشه، ولی تمرکزشون نه روی فیلمه، نه روی لذت بردن از فیلم؛ تمرکزشون روی اینه که کجاش بده.
اینجا دقیقا همونجاییه که نقد کردن آرومآروم دست میذاره روی شونه گسلایت کردن و با هم رفیق میشن.
منتقد حرفهایِ همیشهآنلاین معمولا اینجوری شروع میکنه:
«نه آخه تو اشتباه فهمیدی.»
«مشکل از نگاه توئه.»
«اگه اینو دوست داشتی، یه جای کارت میلنگه.»
و این دیگه نقد نیست؛
این یه جور دستکاری ادراکه.
یه تلاش نرم و محترمانه برای اینکه تو به خودت شک کنی، ولی اون حس کنه باهوشتر، دقیقتر و رشدیافتهتره.
نکته بامزه (یا تلخ) اینجاست:
خیلی وقتها کسی که فیلم رو واقعا میبینه، ساکته.
ولی اون یکی که داره نقد مینویسه، انگار خودش اصلا فیلمو ندیده؛
داره با تایپ کردن، به تجربهای که نداشته معنا تزریق میکنه.
برای همین توی این دنیا،
کسی که مدام نقد میکنه، معمولا دنبال بهتر شدن جهان نیست؛
دنبال کنترل روایته.
دنبال اینه که بگه «واقعیت همینه که من میگم»،
و اگه خلافش رو حس کردی، احتمالا «زیادی حساسی»، «زیادی سادهای» یا «زیادی از نبود آگاهی میرنجی».
اینجاست که نقد، از یه ابزار رشد و یادگیری تبدیل میشه به مسکن ناامنیها.
و گسلایت کردن، از یک رفتار سمی، تبدیل میشه به عادت روزمره؛ خوراک ذهنی منتقد.

شاید بد نباشه هر از گاهی این سوال ساده رو از خودمون بپرسیم:
من دارم نقد میکنم چون چیزی که بلدم رو میخوام یاد بدم؟
یا چون نمیتونم تحمل کنم یکی -بدون اجازه من همهفنحریف- لذت ببره؟