نویسندهها دربارهی همهچیز مینویسند؛ طوری که انگار هزار بار به دنیا آمدهاند، هزار مسیر را رفتهاند و هزار زندگی را امتحان کردهاند. میتوانند همزمان کودک باشند و پیر، عاشق باشند و قاتل، پادشاه باشند و برده. خالقاند. نه صرفا راوی.
برای همین است که وقتی مینویسند، ما راحت جا میخوریم: «این آدم از کجا اینهمه تجربه آورده؟»
اما همین موجود چندجهانی، وقتی نوبت به توصیف خودش میرسد، عجیب ساده میشود.
زندگیِ یک نویسنده ـ از بیرون ـ معمولا خیلی تیپیکال است. آنقدر که حتی شما که نویسنده نیستید، میتوانید توصیفش کنید. قلمش را میخوانی و میفهمی: غم را بلد است. با فقدان، تنهایی، سؤالهای بیجواب، و شبهای طولانی آشناست.
توصیف نویسنده برای خود نویسنده سخت است؛ چون خودش در متن حل شده. اما برای بقیه؟ معمولا کار سختی نیست.
اینجاست که آن تضاد بامزه شکل میگیرد:
آدمی با خلاقیتی بیمرز و پایانناپذیر، اما با کاراکتری که اغلب میشود گذاشتش داخل یک چارچوب آشنا.
اگر کمی عقبتر برویم، این تیپها در تاریخ هم تکرار میشوند.
در شرق، نویسندهها اغلب حکیماند؛ درگیر معنا، اخلاق، سلوک. از هند و چین تا ایران، قلم با تامل و دروننگری گره خورده. شاعر-نویسندهای که جهان بیرون را بهانه میکند برای کندوکاو درون.
در ایران خودمان، نویسنده و شاعر قرنها یا عارف بوده، یا منتقد قدرت، یا هر دو. کسی که «زیاد دیده» اما «کم گفته»، و همان کم را هم رمزآلود نوشته.
در اروپا، دورهها عوض میشوند، اما الگوها نهچندان.
رمانتیکها: حساس، تنها، دلزده از جهان.
رئالیستها: ناظر دقیق رنج، جامعه، طبقه.
مدرنیستها: گمگشته، شکاک، در حال فروپاشی درونی.
پستمدرنها: بازیگوش، آگاه از بازی، خسته از قطعیت.
و حالا؟
الان در دورهای هستیم که «نوشتن» زیاد است، اما «نویسنده» کم. خورهها، گیکها، نردها، اینفلوئنسرها، تولیدکنندههای محتوا همهجا هستند. همه مینویسند؛ روزمره، کپشن، ترد، اکس، بلاگ.
اما اینجا از آنها حرف نمیزنیم. نویسنده با انشابنویسی فرق دارد. منظور ما کسانیاند که نسبت به امکانات زمانهشان، نوشتن برایشان یک «روش بودن» بوده، نه فقط یک خروجی.
نویسنده بودن شبیه شغل نیست؛ شبیه فلسفهی زندگی است. مثل همان ایدهای که میگوید هنر محصول نیست، زاویهی نگاه است. نویسنده کسی است که با عدمقطعیت کنار میآید، سوال را نگه میدارد، و از ندانستن نمیترسد.
ممکن است هیچوقت مطمئن نباشد «نویسنده هست یا نه»؛ حتی اگر چاپ شده باشد. حتی اگر خوانده شود. چون قدرت تعریف خودش را به بیرون نداده.
و شاید دقیقا همین است که کاراکتر نویسندهها را ـ با همه تفاوتها ـ شبیه هم میکند:
آدمهایی که زیاد میبینند، زیاد حس میکنند، زیاد فکر میکنند، و معمولا کمحرفاند… جز وقتی که مینویسند.
از این رو
نویسنده میتواند همهکس باشد، اما خودش اغلب خیلی قابلتشخیص است.
و این تناقض، نه ضعف اوست، نه محدودیتش؛
امضای اوست.


