ویرگول
ورودثبت نام
پیمان مهرآذر
پیمان مهرآذرLet it Happen - Tame Impala - Author
پیمان مهرآذر
پیمان مهرآذر
خواندن ۶ دقیقه·۲۴ روز پیش

هوای آلوده‌ی آدم‌ها و آدم‌های هوای تازه

جدیدا متوجه شدم در اطرافیان من چیزی به اسم «دوست داشتن» وجود نداره. دوست داشتن به معنای عشق به کسی‌ نه‌ها، اینکه علاقه داشته باشی کاری رو بکنی. مثلا تو نمی‌تونی چون دوست داری مهاجرت بی‌برگشت کنی، یا چون دوست داری شغلی رو انتخاب کنی یا چون دوست داری رشته‌ای رو بخونی یا چون دوست داری کلاس نویسندگی بری. حتما باید یه دلیل و توطئه‌ی محکمی پشتش باشه که بتونه کل کره‌ی زمین رو قانع کنه. آقازاده که نیستی. نفست هم از جای گرم بلند نمیشه. پس حق نداری مثه اون‌ها انتخاب دیگه‌ای داشته باشی. حتما باید مجبور باشی که اون کار رو انجام بدی. حتما باید چاره‌ی دیگه‌ای برات نمونده باشه وگرنه اصلا منطقی نیست.

وقتی برگشتم عقب، داشتم فکر می‌کردم در اوایل نوزده‌سالگیم خیلی از دوستی‌هام از سر ترس بود. با آدم‌هایی دوست می‌شدم که آسیب‌زا بودن و من فقط برای اینکه بهم آسیب نزنن باهاشون دوست بودم. فکر می‌کردم اگه در دایره‌ی نزدیکانشون قرار بگیرم از آزارشون مصونم.

یه دوستی داشتم مثلا دانشجوی کامپیوتر بود. یکی از تفریحات این مسخره کردن زندگی آکادمیک مردم بود. در ذهنش آدم‌ها یا اون‌هایی بودن که داشتن رشته‌های تاپ در دانشگاه‌های تاپ می‌خوندن یا یک مشت عقب افتاده بودن که اون حق داشت بولی و مسخره‌ شون کنه. مهم نبود طرف چه دستاورد دیگه‌ای داشت تو زندگیش یا تو همون رشته‌ای که می‌خوند موفق بود، از دیدگاه اون فقط داشت اکسیژن حروم می‌کرد.

هیچوقت این دوستم من رو اذیت یا مسخره‌‌ام نکرد. منتهی یه دفعه بعد از چهار-پنج سال دوستی به خودم نگاه کردم دیدم تمام اعتمادبه‌نفسم نابود شده. با هم می‌رفتیم کلاس زبان و اون همکلاسیمون رو مسخره می‌کرد که طرف رشته‌‌اش نمی‌دونم فلانه، من شب می‌اومدم خونه و تا صبح تو خودم مچاله می‌شدم که پس راجع به منم همین فکر رو می‌کنه، مردمم همین فکر رو می‌کنن و از مسیر تحصیلیم بدم می‌اومد، از خودم بدم می‌اومد، از زندگیم بدم می‌اومد. اون من رو مسخره نمی‌کرد ولی ارتباط باهاش من رو به یک استیت روانی می‌رسوند که اگر می‌تونستم مثل سیریوس بلک بپیوندم به عدم، این کار رو می‌کردم.

مشکل فقط تاثیراتش نبود. چهار-پنج سال بعد فهمیدم یه بخش‌هایی از تفکرش آروم‌آروم توی من هم رسوب کرده. مثل مهی که وارد اتاقت می‌شه بدون اینکه بفهمی. خوش‌بختانه تونستم از این رابطه خارج شم. خودش هنوز دنبال دلیله، اما خودم می‌دونم چرا. مهم نیست کسی مستقیما به تو آسیب بزنه یا نه؛ دیدن رفتارش با بقیه هم می‌تونه کم‌کم توی وجودت ته‌نشین بشه. همه‌ی آسیب‌ها مثل سم نیستن که حتما باید بخوری یا لمسشون کنی؛ بعضیا مثل گازن، همین که توی هوا باشن، کارشونو می‌کنن.

بعدها وقتی آدم‌هایی شبیه خودم سراغم می‌اومدن، حس می‌کردم باید بتونم کمکشون کنم. این بخش ربطی به تراپی و متد نداره. اول ناچار بودم حال خودمو بهتر کنم. مجبور بودم خودمو بکشم بیرون. روش‌های مختلف رو تست کنم، تا بتونم به دیگران هم تجربه‌ی خودمو منتقل کنم و بگم این یه باتلاقی نیست که ما رو بخوره. می‌تونیم بیایم بیرون. توی این پروسه بسیار حالم خوب شد. در حدی که الان می‌تونم بگم به مراتب از کسانی که اطرافم مدعی سلامت روان هستن، حالم بهتره.

بعضی آدم‌های ویرگول نسبت به درمان دارویی گارد شدید دارند. بارها نوشته‌‌ام و خواهم نوشت که سلامت جسم و روانتون جدا از هم نیست. دردهای جسمی حتی کوچکترینش، شرایط روانی رو تشدید می‌کنه. شرایط روانی خراب هم روی جسم بازتاب پیدا می‌کنه. با حمله‌های پنیک. با اسپاسم‌های عصبی. 

دست کم تجربه‌ی من از سال‌ها وبلاگ‌خوانی بعضی‌هاشون این شکلی بود.

ولی این بهتر شدن یه روی دیگه هم داشت: معایب ماجرای پابلیک نوشتن، اینه که تو درمقابل کسانی خودت رو عریان می‌کنی که ممکنه بینشون آدم ناتو هم پیدا بشه. ریسکیه. من ریسکش رو درک نکرده بودم. بعدها فهمیدم چقدر حرکت خطرناکی کردم و متوجه جدیتش نبودم. کسایی که خودشون شدیدا چسبیده بودن به پرایوسی، حس اینسکیوریتی و بعدش هم یه سری اتفاقات دیگه منو متوجه این مسئله کرد. پس ساده نگیریم.

یکی از چیزهایی که بسیار به من کمک کرد، پیدا کردن آدم‌هایی بود که از ابراز خودم در مقابلشون نترسم و صادق باشم. حرف‌هایی که هرجایی نمی‌تونستم بزنم، با آدم‌های امنی زدم که در عین متخصص نبودن، بلد بودن به من فضای کافی و امن بدن برای گفتن و بیرون ریختن. این دیگه بخت و اقبال و تصادف بود. در این مورد نمی‌تونم راهنمایی بکنم که چطوری پیدا می‌شن.

علاوه بر تمام این‌ها، کتاب‌های فلسفه، کتاب‌های خودیاری و یوگا در این پروسه یاری‌‌ رسان من بود و تونستم با خودآگاهی بیشتری درمقایسه با قبل حال خودمو بفهمم. اینکه خودم هم هوش هیجانی خوبی داشتم و توانایی ابراز احساساتم با دقت بالا در قالب کلمات رو دارم، این که می‌تونم ذهن مخاطبم رو با درصد بالایی به خط فکری‌ای که می‌خواستم جهت بدم، موثره. برای کسی که نمی‌تونه کلمات مناسب رو برای توصیف احوالش پیدا بکنه، خود این چالش نوشتن می‌تونه تبدیل به اضطراب بشه. اما اگه بتونه به این چالش فائق بیاد، می‌تونه به توسعه‌ی فردیش کمک بکنه. نمی‌گم شرط لازم یا کافیه، اما می‌گم واقعا موثره.  یواش‌یواش خودم رو جمع کردم. یه وقت‌هایی نوشته‌های خودم رو می‌خونم و تحلیلشون می‌کنم. یه وقت‌هایی مواردی رو با متخصص و از خودم بهترون به اشتراک می‌ذارم. می‌کنم چون خودم تنها از پسش برنمیام. نوشتن به من یه زاویه دید کامل‌تر داد.

بهترین کمکی که کتاب‌های معاصر به من کردن، این بود که آدم‌های اطرافم و شرایط» رو بهتر درک بکنم. کتاب‌ها منو شفا «ندادن، بلکه زاویه دیدم نسبت به همون پکیج مصیبت‌بار «آدم‌های کشورم و شرایط اطرافم» رو گسترده کرد. بعدش می‌تونستم به‌جای اینکه فقط پامو بکنم توی یه کفش حرف خودمو بزنم، صداهای اطرافم رو هم بشنوم و زمانی رو اختصاص بدم که به اون حرف‌ها، حتی به اشتبا‌ه‌هاش گوش کنم؛ درک کنم؛ و راهی پیدا کنم که با این عوامل افسردگی‌آور وارد تعامل بشم. تونستم راه‌هایی رو یاد بگیرم که شرایط رو به توازن برسونم. تونستم با طرحواره‌های شخصیتی خودم آشنا بشم و بفهمم کدوم بخش‌ها و رفتارها و نیازهای من، نقطه‌ضعف من هستن و خودآگاهیم در اون بخش‌ها پایین میاد و آسیب‌پذیر می‌شم. هنوز هم از پس بعضی مسائلم برنیومدم؛ ولی به خودم شفقت بیشتری نشون می‌دم. قبلا هرگز به خودم فرصت نمی‌دادم و فکر می‌کردم آسیب دیدن، مایه‌ی ننگ منه. وقتی آسیب می‌دیدم، خودم بیشتر از همه خودمو ملامت می‌کردم و حال بد رو تشدید می‌شد. الان در رابطه‌ی با خویشتنِ خویش، به شفقت رسیدم.

یه چیزی که تازه فهمیدم اینه که بدون اینکه خودم خیلی بدونم، تمام این مدت کاری کرده بودم که شبیه همون روش‌های CBT  بود. همون درمان شناختی-رفتاری. نوشتن، منظم کردن افکار و تحلیل خودم. جالبه که این دقیقا همون کاریه که فروید می‌کرد؛ قبل از هر چیز خودش رو شخم می‌زد، یافته‌هاشو مرتب می‌کرد، آزمایش می‌کرد و بعد تئوریزه می‌کرد. این رو به اونایی که پیش‌فعالن توصیه نمی‌کنم. باید ببینن. من نسبت به خودم آدم حرف گوش‌کنی‌ام. 

برگردیم به مقدمه‌ی حرفم: جامعه‌ای که توش زندگی می‌کنیم توان هضم «دوست داشتن» رو نداره. انگار اگر کاری رو فقط چون دوست داری انجام بدی باید خجالت بکشی. برای همین روابط عاطفی، انتخاب‌های شخصی و شغلی، مسیرهای کوچیک زندگی، علاقه‌های بی‌دلیل اما واقعی، گاهی باید خصوصی بمونن. نه برای پنهان‌کاری؛ برای نگهداری از انرژی روانی و کیفیت رشد فردی. برای حفاظت از ارزش اکنون و حال و حریم.

این‌ها تجربه‌های منن، نوشته‌های من، و نتیجه‌ی کوشش من برای بازنمایی اینکه چرا خیلی چیزها رو باید فقط برای خودت و خصوصی نگه داری.

اولین کیس پدر علم روان‌کاوی، خودش بوده. فروید، خودش رو مطالعه و درون‌کاوی می‌کرده. من شخصا معتقدم هیچکس قد ما به درونیات ما اشراف نداره. به پرایوسی خصوصی تون احترام بگذارین. و به رجوع به درونیات فابریک‌تون اعتماد کنین.

رشد فردیروابط عاطفیسلامت رواننقد و بررسیتحول دیجیتال
۱
۰
پیمان مهرآذر
پیمان مهرآذر
Let it Happen - Tame Impala - Author
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید